X
تبلیغات
داستان,مقاله,...

                                      کمتر از چند نفر

نیم ساعت پیش صدای کرکره ها پیچید ، درست وقتی پی لی کردم و بعداز تشویق ها گفت (ای به داد من رسیده) گاهی به عمق ترانه می رفتم و با تمام وجود گوش می دادم ، وقتی می گفت (تو باشی یا نباشی برام تکیه گاهی) نیش خند زدم به خصوص جایی که می گفت (ناجی عاطفه من ...)گاهی چنان در افکارم پرسه می زدم که نمی فهمیدم کی سوت قطار به صدا در آمده و شروع به فریاد زیر آب کرده است ، نمی دانم چرا اواخر فریاد زیر آب حواسم جمع می شد ، با اینکه شب های زیادی را سر کرده بودیم ولی حوصله شقایق را نداشتم . قبل از شروع شقایق دوباره یاور همیشه مومن را پی لی می کردم . همه سطل آشغال های روی میزها جمع شده بود وقتی تیر تازه ای آتش زدم و خواستم برای چهارمین  بار  به یاور همیشه مومن گوش دهم رحیم صندلی گرد بدون تکیه گاه را از زیر میز کشید . وقتی خواست روی آن بنشیند نگاهی ساعت انداخته و گفتم :

-         شرمنده اصلا حواسم به ساعت نبود

تا گوشی و فندک را برداشتم که بلند شوم بسته سیگار را برداشت و اشاره کرد که بنشینم سیگاری از بسته در آورد و گفت :

-         امروز همه خونه وحیدن از وقتی پسرش به دنیا اومده دیگه زنم تحویلم نمی گیره ، همه چیزش شده نوه ش

این را گفت و ناشیانه فندک زد هنوز پکش را بیرون نداده بود که پیر مرد کارگر که فرق سرش تاس بود کنارش آمد و گفت :

-         تموم استکانا رو شستشتم اجاقم پر کردم

به سمت سه حلبی سیاه شده ای که در آشپزخانه پر از زغال بودند اشاره کرد و ادامه داد :

-         زغالای فردام آماده س

رحیم وقتی با سر حرف رجب تایید کرد کاکل هایش جم خورد ، صورت سیاهش را به طرف رجب برگرداند و با اشاره به دخلی که روبروی من و پشت خودش بود گفت :

-         دستت درد نکنه مزدت رو میزه ، راستی ببین می تونی دوتا چایی جور کنی ؟

رجب بدون اینکه چیزی بگوید با سر تایید کرد و به راه افتاد رحیم پک ناشینه ای زد و در حالی که چشمانش را چند بار باز و بسته کرد گفت :

-         مهندس ندیده بودم سیگار بکشی

با شنیدن این بغضم ترک برداشت و با چشمان بسته گفتم :

-         دیشب وقتی از ماشین پیاده می شد بسته رو انداخت رو سینه ماشین و گفت تو ترکه سیگار اونه

رحیم بعداز مکثی چشمانش را مالید و گفت :

-         وحید می گفت صبح وقتی میومده سر کار رفته دیده مجتمع شون شلوغه رفته جلو و ...

رحیم نمی تواند حرفش را به پایان برساند پکی زده و شروع به سرفه کرد ،  وقتی سیگار را زیر پا له کرد رجب چایی ها را آورد و بعداز اینکه چایی ها را مقابلمان گذاشت میان دو میز ایستاد و در حالی که دستانش را روی سنگ گوشه میز مستطیل شکل جلومان گذاشت ، بعداز اینکه چند بار پلک زد ، گردنش را به طرف من دراز کرد و گفت :

-         مهندس مثل اینکه می گفتن گاز گرفته تش ، آره ؟

نمی توانم دروغی در حد درکش پیدا کنم وقتی کلاهم برداشتم و دست به طاسی سرم کشیدم گویی رحیم به ناتوانی ام پی برده باشد همراه اشاره سر گفت :

-         رجب برو ببین می تونی از ته مونده های زغال یه قیلیون برامون جور کنی !

وقتی رجب بدون اینکه چیزی بگوید دور تبسم بی دلیلی بر لبانم نشست و گفتم :

-         اگه اینجا بود یه متلکی به سرچچلمون می انداخت

رحیم نیشخندی زد و گفت :

-         محله ما رم بی نسیب نمی ذاشت کی باور می کرد که امروز صبح بجای کافه سراز یخچال سرد خونه دربیاره ؟

با شنیدن این بیشتر احساس گناه کردم .با پرت کردن سیگار روی سینه ماشین خیلی حرف ها گفت که من نشنیدم . بی اختیار بدون توجه به اینکه رحیم مقابلم نشسته باشد گفتم :

-         یه چنگ سیار بود ، با خودش ، با محیط

-         مهندس من نمی تونم مثل شماها حرف بزنم ، با اینکه هیچ وقت به روش نیاوردم ولی تو هر مراسم عزاداری ای که بودم واسه شفاش دعا کردم

رحیم که گویی یک مرتبه یادش افتاده باشد نیشخندی زد و بعداز مالیدن دستان به هم گفت :

-         پارسال قبل عاشورا ازم خواست روزی که احسان داریم بذارم چند تا میزو تمیز کنه ازش نپرسیدم چی حاجت گرفته ، مهندس خودت که می دونی با اون دستای ناقص که نمی تونستن یه چایی بریزه حلق خودش ...

رحیم حرفش را نتوانست تمام کند . وقتی چند بار مشت به میز کوبید گفتم :

-         خسته و طلب کار بود ، از همه چی رو و همه کس ، طلبش از طبیعت ، به قول خودش از مترسک کج و کوله ای که توش زندونی بود . اون حاجت نگرفت فقط خواست بیشتر  طلبکار شه

بعداز اینکه موبایلم زنگ خورد و تماس زنم را رد کردم بیشتر جای متلک هایش را خالی دیدم . اینکه احساس می کردم رحیم حرف هایم نمی فهمد آزارم داد بعداز گفتن :

-         با اجازه

منتظر جوابشش نماندم و به طرف دخل رفتم . دو هزار تومنی ای روی میز رها کردم و بدون اینکه منتظر رحیم شوم تا بگوید حسابم را مهندس عبادی داده از در پشتی خارج شدم .

فصل

چند هفته است که انتظار من و زنم به اتمام رسیده است . او وقتی شنید دارم پدر می شوم زوق کرد . وقتی بغض کرد دستم را گردنش حلقه زدم و گفتم :

-         انشاالله نوبت تو ام می رسه

ولی در جواب فقط چشمانش را مالید و من بیشتر به خودم فشار دادمش . مدتی طول کشید که روی این را پیدا کنم تا بگویم می خوام اگر بچه ام پسر شد اسم او رابگذارم وقتی شنید کلی ذوق کرد  . کاش هنوز می شد گفت وقتی می شنود ذوق می کند . وقتی به مهدی گفتم که امروز می خواهیم سر خاک برویم با اکراه پذیرفت هنوز اعتقادش بر این است که اول هفته رفتن به قبرستان شئون ندارد حتی چند بار هم سر همین موضوع با فرهاد و داود بحثشان شده بود آنها وقت و بی وقت سر ازقبرستان درمی آوردند . شب و روز . حتی فرهاد گاهی با تاکسی تلفنی یا اتوبوس به آنجا می رفت . یک بار از چند باری گفت که مردم او را به خاطر معلولیتش با گدا اشتباه گرفته و پولی کف دستش گذاشته اند ، وقتی این را با کلماتی که برای ما عادی بودند و برای دیگران نا مفهوم بود می گفت ، می خندید و خودش را ، معلولیتش را مسغره می کرد و می گفت :

-         خریت کردم اگه بجای گرفتن پاچه طرف پولشو می گرفتم تا ظهر کلی کاسب می شدم و طرفم پاچه خدای خودشو می خورد ...

بیشتر از خودش دلتنگه خریت هایش هستیم . به قول خودش خریت هایی که جمع می شدند و او را تشکیل می دهند ، نه تشکیل می دادند . آدم دیر یا زود عادت می کند که در مورد کسی ضمیر گذشته بکار ببرد . خواه رفیقت باشد یا دشمنت . رابطه ات هر چه باشد ، پدر یا معشوق ، ترکد کند یا بمیرد دیر یا زود عادت می کنی که وقتی درباره اش حرف می زنی از ضمیر گذشته استفاده کنی . وقتی قرار شد که اگر فرزند بدقولم پشر شد اسم او را بگذاریم او هم شرط کرد که در غیر این صورت اسم دختری را که هرگز هم صحبتش نخواهد شد را بر دخترم گذارم .

فصل

عصر جمعه هر چند نفرمان در کافه جمع بودیم . مهندس فتحی حوصله ی جواب دادن به بحث های سیاسی و مذهبی را ندارد و فتح الله زاده حوصله مطرح کردنشان را . سی و پنچ عصر تمام فتح الله زاده گناه خودکشی را در دهانش مزمزه می کند .  شب سوم فرهاد برای اولین بار خواست بحث را شروع کند که فتحی سکوتش را شکست . همانطور که در گوشه اختصاصی مان نشسته بودیم و فتح الله زاده با موهای یه وری مانند فتحی ولی با تمرکز کمتر به قیلیان پک می زد شاید تنها او و مهدی به تنگ هایشان خیره نبودند شاید اگر مقابل مهدی قیلیانی بود به جای خیره شدن به چایی ، به تنگ خیره بود .  سکوت این چند نفر در میان هیاهوی بقیه غوغا می کرد . بدون چشم برداشتن از تنگ خودم که آبش قهوه ای شده و بالای آب ابری سفید رنگی تشکیش شده بود گفتم :

-         فردا می رم سرخاکش

مهدی با دستی که سیگار میان انگشتانش دود می کرد پیشانی بزرگش را خاراند و گفت :

-         فردا شنبه ست

بدون اینکه چیزی بگویم شانه بالا می اندازم ، فتح الله زاده خود را از تکیه گاه ام دی اف کند و بعداز اینکه شیگلنک را روی میز گذاشت به طرف من که به صورت ال در نیمکت سمت چپش نشسته بودم نگاه کرد و گفت :

-         مهندس یه فکری ...

با چرخاندن نگاه هایمان به طرف او فهمید که مشتاق شنیدن حرفش هستیم .  بعداز بر انداز کردنمان گفت :

-         می گم فردا بچه ها رم ببریم

مهندس فتحی که میان من و او نشسته بود و حتی موقعه نشستن هم بلند قدترین مان بود با سر تایید کرد و با بی میلی گفت :

-         به نظر خود من اونجا غیر از پوست و استخون چیزی نیست ولی برا آرامشمون خوبه

این بار بدون اینکه خودشان بخواهند به حرفم می کشند و می گویم :

-         ولی من هر وقت سر خاک می رم از دلتنگیام کم می شه

مهدی از دو طرفه پالتو اش گرفت و بعداز اینکه روی سینه اش به هم نزدیکشان کرد گفت :

-         ساعتشو معین کنین

فتح الله زاده که با گذاشته شدن سری جدید روی قیلیان شیلنگ را برداشت و گفت :

-         من ساعت سه میرسم خونه

گفتم :

-         پس چهار میام دنبالتون

                                     ***

از لذت بردن از مرور خاطرات خسته می شوم ، مرور می کنیم ، گاهی بغض بیخ گلویمان را می گیرد و گاهی طوری که بچه ها نبینند با پشت دست اشکمان را پاک می کنیم . فضای سنگین ماشین بر بچه ها نیز اثر کرده است علیسان از وقتی که سوار ماشین شده است فقط از این پرسیده است که کجا می رویم . فتحی وقتی گفت :

-         پیشت داییت

همه خاطرات زنده تر شدند . همه خاطرات شش سال مخصوصا بعداز تولد علی سان وقتی به دنیا آمد فرهاد ذوق کرده بود شاید . این رفاقت چند ساله باعث شد که من و فرهاد بیشتر خوشحال شویم . برای کودکان به دنیا نیامده نامه ها می نوشت . در این هچده ماه هر بار که دستگیرش می شد زن هر کداممان باری دارد مخاطبش تغییر می کرد . بیشتر از زشتی ها برایشان می نوشت شاید نامه هایش فقط به دست دختر من می رسید و با خواندنشان از آمدن امتنا می کرد . ماشین جلویی پارک شد و عبادی با آن عینک قطور و موهای سفیدش که لااقل برای سفید شدن بیست سال عجله کرده بودند از ماشین پیاده شد و با دست اشاره کرد که فتحی ماشین مرا پشتش پارک کند . با توقف ماشین مهدی در عقب را باز می کند بعداز در جلو که من دخترم را بغل کرده و نسشته بودم را . تا پایم را زمین گذاشتم متوجه سه دختری بالای قبرش ایستاده بودند شد هیچ کدام را ندیده بودم یکی را چشم بسته می توانستم بشناسیم . عکس محکوم شده در گوشی فرهاد ، جان گرفته بود همان دختری که کنار ساحلی در خارج عکس گرفته بود . این بار شبیه همان عکسش هست که در یک امام زاده گرفته بود . وقتی این عکس را کش رفت چشمانش پر اشک شده بود . بی اختیار دخترم را در آغوش فتحی رها کردم بدون اینکه نگران حسادت علیسان باشم به طرفشان رفتم پشت سر من فقط قدم های داود را حس می کردم که گفت :

-         خودشه

بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم :

-         از موقع اومدنش پیداست

-         اون یکی رم می شناسم باید شاعر باشه

چند قبر مانده می ایستم دیگر شکی ندارم که دختر پخته ای که مانتو سیاه بلندی بر تن دارد سال ها پشت ترانه یاور همیشه مومن پنهان بود و اسمش را زیر آب فریاد زده است بدون اینکه چشمش را از سنگ قبری که مشخصات فرهاد حک شده بود بردارد گفت :

-         کدومتون دوس دخترشین ؟

دختر چاقی که کنار او ایستاده بود گفت :

-         اولین و آخرینش خودت بودی

دختر دیگری که مانند آن یکی که با هم اسم دخترم حرف می زند بیست و سه ، بیست و چهار ساله می زند ، چنپاتمه زده و داشت گل ها را پر پر می کرد . یک مرتبه بلند شد و رو به دوست چاقش گفت :

-         چرا باید همه چی مثل اونی که فرهاد دوست داشت تموم شه ؟

بعد رو به دختر قد بلندی که حالا شالش به گردنش افتاده بود کرد و گفت :

-         اولی تو بودی هر لحظه ش پر بود از تو ولی بدون خیلی خیلی لایق ترا اومدن ، باهاشون از دور یا نزدیک سر کرد و رفتن فقط آخرشون برمی گشت سراغ یه مشت عکس و خاطره

با شنیدن این ها جرات پیدا کردم و جلو رفته و گفتم :

-         دیوونه ت بود ، ازت می ترسید ، خجالت می کشید ، وقتی بهت فکر می کرد مشکلاتشو ، معلولیتشو همه اون کوفت و زهر مارهایی که دست به دست دادن تا دخل خودشو بیاره رو فراموش می کرد

وقتی صدایم را شنید به طرف برگشت . همان چشم های عسلی و موهای طلایی که در عکس دیده بودم . مواقع ایی که کارد شروع به خراشیدن استخوانش می کرد این چهره حک شده در مغزش را روی صفحه گوشی اش را مرور می کرد . بیشتر از چند بار چشمم به آن نیوفتاده بود ولی چند بار در چندین سال کافی است که تا چشمت به صاحب عکس ، آن هم بالای قبر کسی که سال ها منتظرش بود را بشناسم . داود خود را به من رسانده و چند قدم جلوتر ایستاده بود . بعداز اینکه دستانش را باز کرد با لبخندی که اشکانش را همراهی می کرد با انگشت به خودش اشاره کرد و گفت :

-         شرط رو باخت ، می گفتم که اگه بمیریم یه سر بهمون می زنین ولی اون باور نداشت ، خوش اومدین ...

جعفر بدون اینکه چیزی بگوید جلو آمد و در حالی که عطای سیزده ماهه را در بغل داشت گفت :

-         ببینین خانم اون تو مدتی که با شما در ارتباط بود حالش خوب بود ، بهتر بگم زندگی می کرد

معشوقه ی فرهاد که از شنیدن این متعجب به نظر می رسید ، وقتی شالش به گردنش افتاد ، جعفر نگاهش را به زمین دوخمت . با ابروهای در هم کشیده اشکش را قورط داد و گفت :

-         شما چی دارین می گین من هفده ساله که به جز چند بگو مگو که تقصیر خود اون خدابیامرز بود باهاش حرف نزدم

با شنیدن این همه وا می رویم . دختر چاقی که پشت سر او خیره به قبر داشت حرف های ما را گوش می داد یک مرتبه نگاهش را به طرف پشت سر هم اسم دخترم پرتاب کرد و با قدم های آرام به طرف او آمد و وقتی مقابل او ایستاد به صورت او خیره شد و بدون هیچ سعیی در پنهان کردن انزجارش گفت :

-         همجستم خوب می فهمم عشق کسی که دوسش نداری یعنی چی ، وقتی می شنوی به کسی گفته دوست داره انگار مرده ها و زنده هاتو یکی کرده. الانم چون بهش گفتم  داداش حقو ناحق  نمی کنم

داود نمی تواند گرمای کوره ای که همه در آن می سوزیم را تحمل کند و از آن در رفت و گفت :

-         من و ما سرنوشتمون عوض شدنی نیست

وقتی با مشت های محکم به سینه زد ، ادامه داد :

-         هیچ وقت این صاب مرده رو به آدمش نمی بندیم . وقتی خوب فکر می کنم بهت حق می دم اون به قول ما رفیق ، به قول خودش معلول و به قول تو چلاق بود .

مهندس فتحی که پشت سر من ایستاده و با نگاه شیطنت پسرش روی گورها را دنبال می کرد ، به آرامی به طرف سنگی که فرهاد زیرش تجزیه می شد رفت و چننباتمه زد ، وقتی دستش که اگر رویش پارچه ای می انداختی بی شباهت به خیمه نمی شد  را روی قبر گذاشت و زیر لب فاتحه اش را خواند . بعداز او جعفر بود که بچه به بغل به طرف فتحی رفت و بعداز تکرار کار او پسرش را وقتی خواست روی زانویش بنشاند بلند شد ، عطا که تازه داشت روی دو پا بودن را تجربه می کرد به آرامی قدمم های نو آموخته اش را روی قبر فرهاد تکرار کرد . وقتی به دختری که مقابل فتحی و داود ایستاده بود رسید کنترلش را از دست داد و دختر با چابکی او را گرفت . بعداز لبخندی که به هم زدند به راهی که نگاهش می فهماند انتهایش کنار هم بازی اوست ادامه داد . بعداز اینکه دختری که عطا را گرفته بود دوربینش را در آورد و از قبر عکس گرفت گفت :

-         می خوایم یه گزارش براش بریم

جعفر سرش را تکان داد و گفت :

-         ممنون فقط اگه به خودکشی اشاره نشه هم خونواده ش و هم دوستاش ازتون ممنون می شن

دختر با میلی صورت گردش را تکان داد و گفت :

-         نگران نباشین من و بیتا عضو هر دو گروهیم

حس عجیبی داشتم زانوهایم تشنه چنباتمه زدن و انشگشتام تشنه لمس کردن سنگی بود که چند روز بعداز خاک ریختن روی رفیقمان نشانه هایش را رویش نوشتیم و سقف خانه اش کردیم بودند اما نمی خواستم چشم از چشمانی که فرهاد حسرت دیدنشان را در اتاقی که اکسیژنش را بخاری تبدیل به منوکسیدکربن کرد خفه کرد بردارم . بعداز شنیدن صدای باز و بسته شدن در ماشین  نزدیک شدن دخترم در بغل مهدی را حس می کنم وقتی مهدی کنارم ایستاد در حالی که دخترم را به بغلم داد و گفت :

-         مام یه رفاقتی باهاش داشتیم یه فاتحه حقشه

بدون اینکه چیزی بگوید بچه را بغلم داد و به طرف قبر رفت . چند قدم به طرفش رفته و وقتی مقابلش ایستادم جای هم اسمش را در بغلم طوری راحت کردم که بتواند صورتش را ببیند . وقتی پتو را از روی صورتش برداشتم گفتم :

-         ببین عین خودت دیر اومد چند سال واسه اومدنش دوا و درمون و دعا کردیم ، فرهاد که یه عمر خودشو به آب و آتیش زد ولی به نفع تو کشید کنار ولی وقتی دید ما برا آوردن بچه دوباره دوا و درمون می کنیم ازم اگه دختر بود ...

حرفم را برید و خیره به هم اسمش که بغلم بود گفت :

-         می تونم بغلش کنم ؟

او ناخواسته به یکی از آرزوهایم جامع عمل می دوخت وقتی با دقت تمام به بغلش دادم بغضی گلویم را فشرد و گفتم :

-         از وقتی شنید تو راهه خیلی خوشحال بود فقط وقتی از یاد شما دور می شد و به چنگ حقیقت می افتاد از اینکه می دونست نمی تونه بغلش کنه به هم می ریخت

تا این شنید لب هایش ارزید و با بغض گفت :

-         اون نه در مورد خودش و نه مورد من عادلانه رفتار نکرد

بدون اینکه چیزی بگوید بچه را به من داد و دور شد .

فردای آن چندین شیشه با روزنامه ای که خبری با عنوان (این بار مرگ خاموش سراغ یکی از داستان نویسان جوان شهر رفت) پاک شد .

                                                  پایان

                    سیزده اسفند 93 ساعت20



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 | 17:18 | نویسنده : فرهاد فرخزاده |

 

گفت‌وگو با فاکنر در سال1956

جين استاين    پنج‌شنبه 02 آبان 1392

 

    Print

    PDF

 

فرازي از مطلب

 

اگر من به دنيا نمي‌آدم، يک نفر ديگر آثار مرا به‌وجود مي‌آورد؛ مثلاً «همينگ‌وي»، «داستايوفسکي»، يکي ازما. دليل اين مدعا هم اين است که محققان نمايشنامه‌هاي «شکسپير» را تقريباً به سه نفر نسبت داده‌اند. ولي آن‌چه مهم است نمايشنامه‌هاي «هملت» و «روياي شب نيمه تابستان» است، نه اين که چه کسي آن‌ها را نوشته؛ بلکه بايد گفت بالاخره کسي آن‌ها را نوشته. هنرمند مهم نيست، آن‌چه مي‌آفريند مهم است؛ چراکه هيچ حرف تازه‌اي وجود ندارد تا کسي بزند. «شکسپير»، «بالزاک»، و «هومر»، همگي دربارة چيزهاي واحدي نوشته‌اند و اگر آن‌ها يکي دوهزار سال بيش‌تر عمر مي‌کردند، ناشران به نويسندة ديگري احتياج نداشتند.  

 

گفت‌وگوي زير با فاکنر، در شهر « نيويورک سيتي » و در اوايل سال 1956 انجام شده است.

 

ويليام فاکنر

ـ آقاي فاکنر، چندي پيش گفته بوديد که از مصاحبه خوشتان نمي‌آيد.

ـ به نظرم علتش اين است که من دربرابر سوالات شخصي واکنش تند و عصبي نشان مي‌دهم. اگر سوالات راجع به کار و آثارم باشد، سعي مي‌کنم جواب بدهم؛ اما وقتي راجع به خود من است، ممکن است جواب بدهم، ممکن هم هست که جواب ندهم. و اما در صورتي که جواب بدهم و باز فردا همان سوال را از من بکنند، جوابش احتمالاً با جواب روز قبل تفاوت خواهد داشت.               

 

ـ نظرتان راجع به خودتان به عنوان يک نويسنده چيست؟

ـ اگر من به دنيا نمي‌آدم، يک نفر ديگر آثار مرا به‌وجود مي‌آورد؛ مثلاً «همينگ‌وي»، «داستايوفسکي»، يکي ازما. دليل اين مدعا هم اين است که محققان نمايشنامه‌هاي «شکسپير» را تقريباً به سه نفر نسبت داده‌اند. ولي آن‌چه مهم است نمايشنامه‌هاي «هملت» و «روياي شب نيمه تابستان» است، نه اين که چه کسي آن‌ها را نوشته؛ بلکه بايد گفت بالاخره کسي آن‌ها را نوشته. هنرمند مهم نيست، آن‌چه مي‌آفريند مهم است؛ چراکه هيچ حرف تازه‌اي وجود ندارد تا کسي بزند. «شکسپير»، «بالزاک»، و «هومر»، همگي دربارة چيزهاي واحدي نوشته‌اند و اگر آن‌ها يکي دوهزار سال بيش‌تر عمر مي‌کردند، ناشران به نويسندة ديگري احتياج نداشتند.            

 

ـ ولي حتي اگر بگوييم که حرف تازه‌اي وجود ندارد تاکسي بگويد، آيا فرديت و آن جوهرة فردي نويسنده مهم نيست؟

ـ فقط براي خود نويسنده مهم است. اما ديگران آن‌قدر سرشان به خود آثار گرم است که توجهي به فرديت و جوهرة فردي نويسنده ندارند.

 ـ عقيدتان دربارة نويسنده‌هاي معاصر خودتان چيست؟

ـ همة ما [نويسنده‌ها] هنوز موفق نشده‌ايم که به آن کمالي که در روياها دنبالش هستيم دست يابيم. خود من همة نويسندگان را برپاية شکست پرشکوهشان در رسيدن به ناممکن‌ها، ارزيابي مي‌کنم. مثلاً به نظرم مي‌رسد که اگر مي‌توانستم آثارم را از نو بنويسم، مطمئناً بهتر از آن‌چه هست، مي‌نوشتم؛ که اين نشان سلامتي مزاج هنرمند است. براي همين هم به کارش ادامه مي‌دهد و باز مي‌نويسد. چرا که معتقد است که اين بار حتماً به آن کمال دست خواهد يافت و موفق خواهد شد. البته معلوم است که نمي‌شود، و اتفاقاً همين هم ثابت مي‌کند مزاجش سالم است. اما وقتي توانست، يعني وقتي احساس کرد که اثرش دقيقاً مطابق با خيالات و روياهايش است، ديگر کاري ندارد که بکند؛ جز اين که گلوي خودش را ببرد، يا از آن طرف قلة کمال خودش را پرت کند توي درة خودکشي. خود من شاعري شکست خورده هستم. شايد هم همة رمان‌نويس‌ها، اولش مي‌خواسته‌اند شعر بگويند، اما وقتي نتوانسته‌اند، شانس‌شان را با داستان کوتاه که پس از شعر طرفداران زيادي دارد، امتحان کرده‌اند و وقتي از نوشتن آن هم عاجز شده‌اند، رو به نوشتن رمان آورده‌اند.

 

ـ آيا اساساً فرمول و قاعده‌اي وجود دارد تا به کاربست و رمان‌نويس خوبي شد؟

ـ نودونه درصد ذوق و استعداد، نودونه درصد انضباط و نودونه درصد کار و کوشش. رمان‌نويس هيچ وقت نبايد از کارش راضي باشد. اگر آدم فقط در حد توانش خوب باشد که هنري نکرده. هميشه رويا و هدفت بايد بالاتر و والاتر از آن‌چه مي‌داني در توانت هست، باشد. جوش نزن تا فقط از معاصرت يا گذشته‌ات بهتر باشي، سعي کن از خودت بهتر باشي. هنرمند موجودي است که ارواح او را هدايت مي‌کنند. البته او نمي‌داند که چرا آن‌ها او را انتخاب کرده‌اند و معمولاً هم آن‌قدر سرش گرم کارش هست که نمي‌پرسد چرا... هنرمند رويايي در سر دارد و اين رويا او را عذاب مي‌دهد و تا وقتي که نتوانسته به نحوي از شر آن خلاص بشود، لحظه‌اي آرامش ندارد. در اين هنگام هنرمند همه چيزش را يعني غرور، آبرو، امنيت، محترم بودن، شادي همه چيز را، از ياد مي‌برد؛ تا اين که اثرش را بنويسد.

 

ـ آيا فقدان امنيت، آبرو، شادي، و غيره تأثيري مهم بر خلاقيت هنرمند نمي‌گذارد؟

ـ اين‌ها مهم است، فقط براي آرامش و رضايت خود او، اما هنر در پي آرامش و رضايت نيست.

 

ـ پس بهترين محيط براي نويسنده، چه نوع محيطي است؟

ـ هنر در پي و پاي‌بند محيط خاصي هم نيست. مهم نيست که نويسنده در کدام محيط است... به نظر من محيط مناسب براي هنرمند محيطي است که در آن بتواند کار کند... بنابراين نويسنده به محيطي احتياج دارد که آرامش، تنهايي و خوشي او را منتها نه به قيمت گزاف، تأمين کند. محيط نامناسب فقط فشار خون نويسنده را بالا مي‌برد. به علاوه، در چنين محيطي نويسنده بيش‌تر عمرش را با افسردگي، دلزدگي و عصبانيت مي‌گذراند. تجربة خود من نشان مي‌دهد که ابزار مورد احتياج حرفة من، فقط کاغذ و توتون و کمي نوشيدني بوده.

 

ـ آيا نويسنده نبايد از نظر اقتصادي تأمين باشد؟

ـ نه، نويسنده به تضمين مالي احتياج ندارد. نويسنده فقط يک قلم مي‌خواهد و چند تا ورق، همين. من هيچ‌وقت نشده که فکر کنم نويسنده در صورت گرفتن مبلغي به عنوان پيشکش، خوب خواهد نوشت. نويسنده خوب هيچ‌وقت از مؤسسات خيريه درخواست پول نمي‌کند. او شديداً سرگرم نوشتن است. ولي البته اگر نويسنده مجرب و ممتازي نباشد، خودش را با گفتن اين‌که وقت ندارد تا بنويسد و يا زندگيش تأمين نيست، گول مي‌زند. چون حتي مهترها هم مي‌توانند هنرمندهاي خوبي باشند. درواقع مردم مي‌ترسند بفهمند تا چه حد تاب تحمل فقر و مشقت را دارند. آن‌ها از فهم اين که تا چه حد پرطاقتند وحشت دارند. هيچ‌چيز نمي‌تواند نويسنده خوب را از پاي درآورد. تنها چيزي که مي‌تواند وضعيت هنرمند را دگرگون کند، مرگ است. نويسنده‌هاي خوب حتي وقت ندارند که به شهرت و مال اندوزي فکر کنند. شهرت مؤنث است. مثل زن است. اگر جلويش تعظيم کني، زير پا لگدت مي‌کند. بنابراين بهترين راه برخورد با آن اين است که پشت دستت را نشانش بدهي؛ آن‌وقت احتمالاً کلفتيت را مي‌کند و خاکسار آستانت مي‌شود.

 

ـ آيا کار سينما و فيلم‌نامه‌نويسي، به کار نويسندگي‌تان لطمه نمي‌زند؟

ـ اگر کسي نويسندة درجه يک باشد، هيچ‌چيز به کار نويسندگي‌اش لطمه نمي‌زند. ولي اگر نويسندة ممتازي نباشد، هيچ‌چيز نمي‌تواند زياد بهش کمک کند. درضمن اگر نويسندة چيره‌دستي نباشد، هيچ مشکلي ندارد؛ چون قبلاً روحش را درمقابل [خوش‌گذراني کنار] استخرها فروخته.

 

ـ آيا وقتي که نويسنده مي‌خواهد براي سينما بنويسد، بايد به نحوي با آن کنار بيايد؟

ـ بله، هميشه همين‌طور است. چون سينما ذاتاً کاري است جمعي و هرکار جمعي نوعي توافق و کنار آمدن لازم دارد. کنار آمدن هم همين معني را مي‌دهد، يعني دادن و ستاندن.

 

ـ بيش‌تر دوست داريد با کدام هنرپيشه‌ها کار کنيد؟

ـ «هامفري بوگارت» جز کساني است که من بهترين هم کاري را باهاش داشته‌ام. من و او در ساختن فيلم‌هاي «داشتن ونداشتن» و «خواب بزرگ» [هر دو فيلم در سال 1945 ساخته شد] با هم هم‌کاري مي‌کرديم.

 

ـ آيا دوست داريد يک فيلم ديگر هم بسازيد؟

ـ بله. دوست دارم يکي از کارهاي «جورج اورول»، يعني رمان «هزار و نهصد و هشتاد و چهار» را تبديل به فيلم کنم. براي آخرش فکري کرده‌ام که نظريه‌اي را که دائم مي‌خواهم طرحش کنم، ثابت مي‌کند؛ يعني اين که بشر صرفاً به دليل علاقه‌اش به آزادي، فناناپذير است.

 

ـ چطوري در کار سينما به بهترين نتيجه مي‌رسيد؟

ـ کار سينمايي من که به نظر خودم بهترين روش کارکردن هم هست، به اين صورت انجام مي‌شود که بازيگرها و نويسنده، فيلم‌نامه را کنار مي‌گذارند و قبل از اين که کليد دوربين را بزنند، صحنه را با تمريني جدي و واقعي خلق مي‌کنند. البته اگر من با آن سادگي و صداقتي که دربرابر سينما و خودم احساس مي‌کنم، کار سينما را جدي نمي‌گرفتم، و يا فکر مي‌کردم که قادر نيستم جدي بگيرم، هرگز به سينما رو نمي‌آوردم. ولي الان فکر مي‌کنم که هرگز فيلم‌نامه‌نويس خوبي نخواهم شد، بنابراين آن‌قدر که کار نويسندگي برايم فوريت و ضرورت دارد، کار سينما ندارد.

 

ـ مي‌شود لطفاً در مورد آن حکايت و تجربه‌اي که در هاليوود داشتيد، قدري صحبت کنيد؟

ـ آن موقع که تازه قراردادم را درمورد کاري به اتمام رسانده بودم و مي‌خواستم برگردم به شهرم. کارگرداني که من باهاش کار مي‌کردم، درآمد که:«اگر دوست داشتي باز با ما کار کني، به من اطلاع بده تا با استوديو در مورد قرارداد جديد صحبت کنم.» از او تشکر کردم و برگشتم به شهرم . تقريباً شش ماه بعد، به دوست کارگردانم تلگراف زدم که مي‌خواهم دوباره با آن‌ها کار کنم. کمي بعد از جانب نماينده‌ام در هاليوود، نامه‌اي به دستم رسيد که همراهش چکي بود، يعني دستمزد يک هفتة من! تعجب کردم. چون انتظار داشتم قبل از هر چيز، اول نامة رسمي از طرف استوديو به دستم برسد يا احضاريه و قراردادي. پيش خودم فکر کردم که حتماً در فرستادن قرارداد، تأخيري پيش آمده و يا با پست بعدي خواهد رسيد. ولي يک هفته بعد عوض قرارداد، نامه‌اي از نماينده‌ام به دستم رسيد که چکي ديگر همراهش بود. اين قضيه از نوامبر سال 1932 شروع شد و تا مه 1933 ادامه داشت. بعد از آن بود که يک تلگراف از استوديو به دستم رسيد که مي‌گفت:« ويليام فاکنر، آکسفورد: کجاييد؟ استوديو متروگلدين ماير.» برداشتم و تلگرافي نوشتم به اين شکل:« استوديو متروگلدين ماير، کلورسيتي، کاليفرنيا، ويليام فاکنر.» اما متصدي تلگراف که خانم جواني بود گفت:«آقاي فاکنر پيامتان کجاست؟» گفتم:«ايناها، اين‌جاست.» گفت:«قوانين ما مي‌گويد که تلگراف بدون پيام، نبايد مخابره بشود. بايد يک چيزي بنويسد.» اين بودکه به کمک آن خانم نمونه‌هاي تلگراف‌ها را ديديم و يکي از آن پيام‌هاي شادباش آماده ـ البته يادم نيست کدام ــ را انتخاب کرديم و تلگراف کرديم. بعد، از آن استوديو و از راه‌دور، تلفني به من شد. گفتند که با اولين هواپيما پرواز کنم به «نيواورلئان» و خودم را به آقاي «براونينگ» نامي که کارگردان است، معرفي کنم. البته من مي‌توانستم همان روز از «آکسفورد» قطار بگيرم و هشت ساعت بعد در نيواورلئان باشم، اما حرف آن‌ها را گوش کردم و رفتم «همفيس». چون هر چند وقت، يک هواپيما از آن‌جا مي‌رفت به «نيواورلئان». سه روز بعد با هواپيما رفتم نيواورلئان.

ساعت شش بعد از ظهر بود که به هتل اقامتگاه آقاي «براونينگ» رسيديم و خودم را به او معرفي کردم. آقاي «براونينگ» گفت که شب خوب بخوابم تا فردا صبح زود آماده باشم براي کار. از او پرسيدم که داستان فيلم کجاست؟ گفت:«آهان، بله، برو به اتاق فلان و بهمان. آن‌جا يک فيلم‌نامه‌نويس (کانتينيوتي رايتر) هست. او بهت مي‌گويد که داستان فيلم چيست.»

رفتم به آن اتاق. فيلم‌نامه‌نويس، تنها آن‌جا نشسته بود. خودم را بهش معرفي کردم و بعد پرسيدم داستان فيلم چيست؟ گفت:«وقتي گفت‌وگوي‌هاي فيلم را نوشتي داستان را بهت مي‌گويم.» برگشتم به اتاق «براونينگ» و قضيه را برايش گفتم. گفت:«برو بهش اين‌جوري و آن‌جوري بگو.» بعد گفت:«مهم نيست. بگير خوب بخواب تا صبح، زود دست به کار شوي.»

صبح روز بعد، همه غير از آن فيلم‌نامه‌نويس، با يک قايق بزرگ شيک و کرايه‌اي راه افتاديم طرف جزيرة «گراندآيل»، که دويست کيلومتري آن‌طرف‌تر بود و قرار بود فيلم‌برداري آن‌جا آغاز بشود. موقعي که رسيديم، وقت بود که ناهار بخوريم و کارهايمان را انجام بدهيم و شب نشده، دوباره برگرديم به «نيواورلئان».

سه هفته کارمان همين بود. گاه‌گاهي من بي‌تابي مي‌کردم و مي‌خواستم سر از داستان فيلم دربياورم، ولي «براونينگ» دائم مي‌گفت:«نگران نباش. شب زود بخواب تا فردا صبح، زود کارمان را شروع کنيم.»

يک روز غروب که از آن جزيره برگشته بوديم، تازه پايم را توي اتاقم گذاشته بودم که تلفن زنگ زد. «براونينگ» بود. گفت فوري بروم اتاقش. رفتم. تلگرافي به دستش رسيده بود که مي‌گفت:«فاکنر اخراج است. استوديو متروگلدين ماير.» ولي «براونينگ» گفت:«غصه نخور. همين الان به فلاني و بهماني تلفن مي‌زنم و نه تنها مجبورش مي‌کنم که دوباره برت گرداند سرکار و حقوقت را بدهد، بلکه کتباً هم ازت معذرت بخواهد.» در همين موقع کسي دق‌الباب کرد. امربر هتل بود، با يک تلگراف. که اين يکي مي‌گفت:«براونينگ اخراج است. استوديو متروگلدين ماير.» اين شد که برگشتم به شهرم. انگار «براونينگ» هم زد و رفت جايي. ولي فکر کنم که آن فيلم‌نامه‌نويس هنوز هم در اتاقي نشسته و چک حاوي مواجب يک هفته‌اش را سفت گرفته توي چنگش. البته آن فيلم هرگز ساخته نشد. اما آن‌ها دهکده‌اي ميگو مانند ساختند؛ يعني سکو يا سطح صاف و بزرگي با ستون هايي درآب، و کپرها و آلونک‌هايي رويش؛ چيزي شبيه اسکله. البته استوديو متروگلدين ماير مي‌توانست چند جين از آن‌ها را خيلي ارزان بخرد. چون هر کدام از آن‌ها فقط چهل پنجاه دلار برايش خرج برمي‌داشت. اما آن‌ها مي‌خواستند خودشان يکيش را بسازند؛ يعني تقلبيش را. و چيزي که آن‌ها ساختند سکويي بود با ديواري برروي آن، که وقتي از اين طرف در آن را باز مي‌کردي و داخل مي‌شدي، از آن طرف يک راست فرو مي‌رفتي توي آب اقيانوس. من مطمئنم که روزي که آن‌ها، آن را ساختند، يعني همان روز اول، يک ماهيگير «کيجني» با همان کرجيش که از تنة درخت ساخته شده، پاروزنان آمده آن‌جا و تمام روز را زير آفتاب سوزان، توي قايق نشسته و اين بناي عجيبي را که هم‌وطنانش مي‌ساختند ، يعني همان سکو و اسکلة تقلبي را تماشا مي‌کرده. روز بعد هم دوباره با تمام خانواده‌اش، يعني زنش که بچه‌اي بغلش بوده و بروبچه‌هاي ديگر و مادرزنش، با همان کرجي آمده‌اند و همگي تمام روز را توي قايق و زير هرم آفتاب گرفته‌اند  نشسته‌اند و کارهاي احمقانه و بي‌سروته آن‌ها را تماشا کرده‌اند. دو سال بعد وقتي در نيواورلئان بودم، شنيدم که کينجني‌ها هنوز هم از راه‌هاي دور راه مي‌افتند و به تماشاي آن اسکلة قلابي مي‌آيند؛ اسکله‌اي که يک وقتي سفيد پوست‌ها ريختند آن‌جا و با عجله آن را ساختند و بعد ولش کردند و رفتند.

 

ـ گفتيد که نويسنده وقتي مي‌خواهد براي سينما بنويسد، بايد به نحوي با آن کنار بيايد. حالا وقتي مي‌خواهد مستقلاً بنويسد چي؟ آيا نويسنده در برابر خوانندگانش پايبند چيزي هست و چيزي را تعهد مي‌کند؟

ـ نويسنده متعهد و ملزم است که کارش را به بهترين وجه انجام بدهد. ولي در مورد بقيه چيزها، مختار است که هرطور دلش خواست عمل کند. خود من آن قدرسرگرم نوشتن‌ام که اصلاً توجي به مردم ندارم. حتي وقت ندارم که بفهمم چه کسي آثارم را مي‌خواند. ضمناً برايم اهميتي هم ندارد که نظر «فلان کس» راجع به آثارم يا آثار ديگران چي است. من فقط به يک چيز پايبندم، و آن اين است که کارهايم با معيارم بخواند و اين موقعي است که با خواندنش احساسي بهم دست بدهد که با خواندن کتاب «وسوسة سن آنتوان» [اثر«فلوبر»] و «کتب عهد عتيق» حس مي‌کنم. با خواندن اين آثار احساس فرح مي‌کنم؛ درست همان‌طور که از ديدن يک پرنده احساس شادي مي‌کنم. اگر مي‌شد که روحم پس از مرگ در موجود ديگري حلول کند و به دنيا برگردد، دوست مي‌داشتم که به شکل سنقر [پرنده‌اي خوش خط و خال از تيرة بازها] به دنيا برگردم. هيچ‌چيز و هيچ‌کس از اين پرنده بدش نمي‌آيد؛ بهش رشک نمي‌برد؛ نمي‌خواهدش و بهش احتياج ندارد. هيچ‌چيز و هيچ‌کس اذيتش نمي‌کند و هيچ خطري تهديدش نمي‌کند. به‌علاوه، مي‌تواند هر چيزي که خواست بخورد.

 

ـ براي رسيدن به معيار مورد نظرتان از چه تکنيکي استفاده مي‌کنيد؟

ـ بگذار اگر نويسندگان ما به فن و تکنيک نويسندگي علاقه دارند، هم‌چنان به جراحي و چيدن اين بنا ادامه دهند. چرا که در کار نويسندگي هيچ شيوة مکانيکي و لايتغيري وجود ندارد. در اين‌جا راه ميان‌بري نيست. اگر نويسندگان جوان‌ ما در کارشان از قاعده و نظرية خاصي پيروي کنند، حماقت کرده‌اند. از اشتباهاتت درس بگير. مردم فقط از طريق خطاهاشان چيز ياد مي‌گيرند. هنرمند خوب هيچ‌کس را شايسته نمي‌داند تا ازش اندرز بگيرد. او بي‌نهايت مغرور است. مهم نيست که تا چه حد پيش‌کسوت‌ها را تحسين مي‌کند، مهم اين است که همواره، درصدد است تا از آن‌ها جلو بيفتد و مغلوبشان کند.

 

ـ پس با اين حساب، آيا شما قدر و منزلتي براي تکنيک قائل نيستيد؟

ـ به هيچ‌وجه چنين نيست. گاهي تکنيک پا پيش مي‌گذارد و قبل از اين که نويسنده آن‌طور که مايل است کار را به دست بگيرد، رويايش را زير فرمان مي‌گيرد. تکنيک نمايانگر مهارت و هنرنمايي نويسنده (تورد فورس) است و اثري که اين موضوع را به نمايش مي‌گذارد و کامل است، چيزي نيست غير از چيدن متناسب خشت‌هاي اين بنا پهلوي هم؛ چرا که نويسنده احتمالاً قبل از اين که حتي اولين کلمه را بنويسد، تک تک کلماتش را از اول تا آخر مي‌شناسد. اين مسئله موقع نوشتن رمان «دراز مي کشم تا بميرم» (گوربه‌گور) ، براي خود من هم پيش‌آمد. نوشتن اين رمان کار آساني نبود. گو اين‌که بايد گفت که هيچ اثر صادق و درستي آسان به وجود نمي‌آيد. البته از اين نظر که همة مصالحش دم دست بود، کار ساده‌اي بود. نوشتنش شش هفته‌اي وقتم را گرفت؛ وقت‌هاي بي‌کاري که پس از دوازده ساعت کار يدي [در شيفت شب] برايم باقي مي‌ماند. فقط گروهي از مردم را در ذهن مجسم کردم و آن‌ها را دربرابر مصايب طبيعي و عامي چون آتش‌سوزي و سيل قرار دادم و بعد با کمک محرک‌هاي طبيعي آن‌ها، جهت حرکتشان را مشخص کردم. البته از يک نظر وقتي شيوه‌هاي تکنيکي و فني درکار دخالت نمي‌کنند، کار نوشتن آسان‌تر هم مي‌شود، چون مثلاً در آثار خود من هميشه شخصيت‌ها در جايي از کتاب قيام مي‌کنند و خودشان کار را برعهده مي‌گيرند و کتاب را في‌المثل در صفحة 270 آن، به پايان مي‌برند. گو اين‌که نمي‌دانم که اگر مثلا کتاب را درصفحة 274 تمام مي‌کردم، چه وضعي پيش مي‌آمد. نويسنده بايد داراي آن قوة قضاوت عيني درمورد اثرش باشد. علاوه بر اين، بايد داراي آن‌ قوة قضاوت عيني درمورد اثرش باشد. علاوه بر اين، بايد آن‌قدر صداقت و شجاعت داشته باشد تا خودش را در مورد اثرش گول نزند. في‌المثل از آن‌جا که هيچ‌کدام از آثار خود من کاملاً با معيارهايم نمي‌خوانند، من اثرم را با آن اثري محک مي‌زنم که بيش از همه مرا رنج و عذاب داده؛ درست مثل مادري که بچة دزد و جانيش را بيش‌تر از پسر خوبش دوست دارد.

 

ويليام فاکنرـ مقصودتان کدام اثر است؟

ـ منظورم «خشم و هياهو» است. چون من اين رمان را پنج بار و آن هم در دفعاتي که بينشان فاصله بود، نوشتم، و هربار سعي کردم تا داستانش رابه طور کامل بازگو کنم و خودم را از شر رويايي که دائم عذابم مي‌داد، خلاص کنم؛ تا اين که بالاخره موفق شدم. اين رمان داستان غم‌انگيز فنا شدن دو زن يعني «کدي» و دخترش [«کونتين»] است. «ديلسي» [دررمان «خشم و هياهو»] يکي از شخصيت‌هاي مورد علاقة من است؛ چون زني است شجاع، جسور، باوقا ، سخاوت‌مند و بالاخره درست‌کار. او شجاع‌تر، درست‌کارتر و سخاوت‌مندتر از من است.

 

ـ چه طوري شروع به نوشتن رمان «خشم و هياهو» کرديد؟

ـ نوشتن اين رمان را با يک تصوير ذهني شروع کردم. البته آن‌موقع نمي‌دانستم که داستان سمبليک است. اين تصوير ذهني، تصوير دختري بود که پشت شلوارش گلي بود و از بالاي درخت گلابي از پنجره‌اي، مراسم تشييع جنازة مادربزرگش را مي‌ديد و هرچه را که در آن اتاق مي‌گذشت براي برادرهايش که پاي درخت بودند شرح مي‌داد. وقتي شروع به نوشتن داستان کردم و همه بچه‌ها را معرفي کردم و گفتم که دارند چه کار مي‌کنند و چه طور شلوار آن دختر گلي شده، تازه فهميدم که غير ممکن است که همة آن‌چه را که مي‌خواهم بگويم، در قالب داستاني کوتاه بريزم و داستان بايد تبديل به رمان شود. و بعد آن موقع بود که متوجه نمادين بودن «شلوار گلي» آن دختر شدم و آن تصوير ذهني جايش را به دختر بي‌پدر و بي‌مادري داد که دارد از ناوداني پايين مي‌آيد تا از تنها سرپناه و خانه‌اي که در آن مهر و محبت از او دريغ شده و نيز درک و بصيرتي به او داده نشده، بگريزد.

آن‌‌موقع داستان را از ديد بچه‌اي خل‌وضع [«بنجي»] نوشته بودم. البته نمي‌دانستم چرا، ولي احساس مي‌کردم که اگر داستان از زبان بچة ابلهي بازگو بشود، تأثيرش بيش‌تر از داستاني است که از ديد آدم معقولي بيان مي‌شود. اما ديدم که انگار داستان را خوب ننوشته‌ام. اين بود که دوباره شروع به نوشتن همان داستان منتها اين بار از ديد يکي ديگر از برادران آن دختر [«کونتين»]، کردم؛ اما باز هم داستان آن‌طور که مي‌خواستم از کار درنيامد. براي بار سوم شروع به نوشتن داستان کردم و اين دفعه از ديد برادري ديگر [«جيسن»]؛ ولي باز هم بيان نشد. اين بار سعي کردم که اين چند داستان را باهم تلفيق کنم و با روايت خودم، به نحوي شکاف‌هايشان را پر کنم. اما باز هم کتاب کامل نشده بود. پانزده سال بعد که کتاب به‌طور کامل منتشر شد، ضميمه‌اي هم به آن اضافه کرده بودم و اين درواقع آخرين تلاشم بود که داستان را آن‌طور که بايد، بازگو کنم و از صفحة ذهنم بزدايم تا از اين رهگذر اندکي آرامش بيابم. و اين کتابي است که بيش از هر چيز ديگر، دلم برايش مي‌سوزد؛ نمي‌توانم تنهايش بگذارم و مي‌دانم که هرگز نخواهم توانست داستانش را به درستي بيان کنم. گو اين‌که بسيار سعي کردم و دوست دارم باز هم بکنم، اما مي‌دانم که احتمالاً اين بار هم شکست خواهم خورد.

 

ـ شخصيت «بنجي» چه احساسي را در شما زنده مي‌کند؟

ـ تنها احساسي که مي‌توانم نسبت به «بنجي» داشته باشم غم و دل‌سوزي نسبت به تمام بشريت است. شما نمي‌توانيد هيچ احساسي نسبت به «بنجي» داشته باشيد، چون او چيزي را حس نمي‌کند. اما دغدغة خود من فقط اين است که آيا اين شخصيت ساخته و پرداختة من، باورکردني است يا نه. او حکم پيش‌درآمد و افتتاحيه (پرولوج) را دارد، درست مثل شخص «گورکن» در نمايش‌نامه‌هاي دورة اليزابت [نيمة دوم قرن شانزدهم و اوايل قرن هفدهم در انگلستان]؛ يعني وظيفه‌اش را [در داستان] انجام مي‌دهد و بعد زحمت را کم مي‌کند. «بنجي» قادر نيست خير و شر را انتخاب کند، چون نسبت به هيچ کدام معرفت ندارد.

 

ـ آيا «بنجي» مي‌تواند به کسي علاقه داشته باشد؟

ـ او حتي آن‌چنان که بايد، عقل [حسابگر] ندارد تا بخواهد خودخواه باشد. او نوعي حيوان است. البته معني علاقه و محبت را مي‌فهمد، اما نمي‌تواند اسم و عنواني براي اين حالتش پيدا کند؛ و وقتي اين محبت و علاقه را درمعرض خطر مي‌بيند، يعني وقتي احساس مي‌کند که «کدي» تغيير کرده، جاروجنجال راه مي‌اندازد و گريه مي‌کند. «کدي» ديگر به او تعلق ندارد؛ ولي از آن‌جا که او خل و ديوانه است، حتي نمي‌داند که «کدي» ديگر نيست؛ فقط احساس مي‌کند که اشکالي به وجود آمده و اين اشکال خلايي به وجود آورده که او درآن احساس غم و اندوه مي‌کند. «بنجي» سعي مي‌کند که اين خلا را پر کند. تنها چيزي که از «کدي» براي او باقي مانده دمپايي کهنه اوست. اين دمپايي همان علاقه و محبت او نسبت به «کدي» که «بنجي» نمي‌تواند اسمي براي او بگذارد ولي فقدانش را احساس مي‌کند. «بنجي» کثيف است، چون نمي‌تواند خودش را با آن وضعيت تطبيق بدهد، و چون معني کثيفي را نمي‌فهمد. همان‌طور که او نمي‌تواند خير و شر را از هم تميز بدهد، کثيفي و تميزي هم برايش فرقي ندارد. دمپايي [«کدي»] او را تسکين مي‌دهد، گرچه ديگر حتي نمي‌داند که اين دمپايي متعلق به چه کسي بوده؛ همان‌طور که ديگر نمي‌داند چرا غمگين است. اگر «کدي» دوباره پيدايش بشود، ممکن است که حتي او را هم ديگر نشناسد.

        

ـ آيا گل نرگسي که [در داستان] به «بنجي» داده مي‌شود، معني خاصي دارد؟

ـ آن گل نرگس به «بنجي» داده مي‌شود تا حواسش پرت بشود. در آن‌جا منظور فقط يک گل نرگس است که برحسب اتفاق در آن روز يعني پنجم آوريل دم دست بوده. نه، در اين مورد منظور خاصي نداشتم.

 

ـ شما رمانتان را درقالبي تمثيلي ريخته‌ايد، همان‌طور که در رمان «افسانه» از تمثيلي مسيحي استفاده کرده‌ايد. آيا سودي هنري از اين کار برده‌ايد؟

ـ سودي را که من از تمثيل برده‌ام، همان سودي است که نجار ساختمان در استفاده از چهار ضلع مي برد تا خانه‌اي مربعي شکل بسازد. از تمثيل نيز دررمان «افسانه» بسيار به‌جا و درست استفاده شده است؛ درست همان‌طور که از چهارگوش‌ها در خانه‌اي مربعي شکل استفاده مي‌شود.

 

ـ آيا اين سخن به اين معنا است که هنرمند درست مثل نجاري که چکشش را از کسي قرض مي‌گيرد، حق دارد از مسيحيت نيز صرفاً به عنوان يکي ديگر از ابزارهاي کارش استفاده کند؟

ـ نجار صحبت ما، هيچ‌وقت بدون آن چکش نيست. و اگر در معناي کلمة مسيحيت، با هم اتفاق نظر داشته باشيم، بايد بگويم که هيچ کس بدون مسيحيت زندگي نمي‌کند. مسيحيت نظام رفتار و کردار هر فرد است و هر فرد به وسيلة آن سعي مي‌کند بهتر از آن‌چه طبعش مي‌پسندد، باشد. البته اين در صورتي است که اين فرد از طبع و خوي خودش پيروي کند. چه سمبل مسيحيت هلال باشد و چه صليب، اين سمبل دائما وظايف انسان را دربين نوع بشر به او گوشزد مي‌کند. تمثيل‌هاي مختلف مسيحيت، به مثابة ميزان‌هايي است که بشر همواره خودش را درپرتو آن محک مي‌زند و مي‌فهمد که چگونه آدمي است. البته مسيحيت نمي‌تواند دقيقاً مثل کتاب‌هاي رياضيات مدارس که حساب و هندسه ياد بشر مي‌دهند، خوب بودن را به بشر ياد بدهد، اما به وسيلة ارائة نمونة بي‌مانند رنج و ايثار و نيز با دادن وعده‌هاي اميدبخش، به او نشان مي‌دهد که چه طور خودش را کشف کند و قوانين و معيارهاي اخلاقي خودش را در حدود استطاعت و اشتياقش رشد و توسعه بدهد. نويسنده‌ها همواره از اين منبع سرشار يعني از اين تمثيل‌هاي «خودآگاهي بخش» اخلاقي، استفاده کرده‌اند و مي‌کنند؛ چرا که اين تمثيل‌ها نظير ندارند. مثلاً «موبي ديک» [يا «نهنگ سفيد» اثر «هرمان ملويل»] تثليثي از وجدان اخلاقي انسان را به نمايش مي‌گذارد: يعني آن‌کس که هيچ چيز نمي‌داند، آن کس که مي‌داند ولي اهميتي نمي‌دهد و بالاخره آن کس که مي‌داند و اهميت مي‌دهد. من در رمان «افسانه» نيز از همين تثليث استفاه کرده‌ام. در آن‌جا افسر خلبان جواني وجود دارد که مي‌گويد:«وحشتناک است، حتي اگر به قيمت جانم هم تمام بشود، قبول نمي‌کنم»؛ و ژنرال سررشته داري فرانسوي پير، که مي‌گويد:«وحشتناک است، ولي مي‌توانيم با گريه کردن تحملش کنيم». وبالاخره افسر گردان، که مي‌گويد:«وحشتناک است، ولي يک کاريش مي‌کنيم».

 

ـ آيا دو مضمون «تم» جدا از هم، به دليلي سمبليک در رمان «نخل‌هاي وحشي» با هم تلفيق شده‌اند؟ و آيا همان طور که برخي از منتقدان گفته‌اند، مضمون ديگر نوعي تکملة زيبايي شناسانه است يا اين که صرفاً بر حسب تصادف چنين وضعي پيش آمده؟

ـ نه، نه، آن رمان، يک داستان است؛ يعني داستان «شارلت ريتن مائر» و «هري ويلبرن» که در آن «ويلبرن» همه چيزش را فداي عشق مي‌کند، اما بعد آن را از دست مي دهد. تا وقتي که شروع به نوشتن اين رمان نکرده بودم، نمي‌دانستم که کتاب تبديل به دو داستان جدا از هم مي‌شود. وقتي به آخر جايي که الان فصل اول داستان «نخل‌هاي وحشي» است رسيدم، يک‌دفعه متوجه شدم که انگار داستان چيزي کم دارد، يعني تأکيدي کم داشت، چيزي مثل آهنگ جفت «کانتر پوينت» در موسيقي، تا آن را به اوج بکشاند و برجسته‌اش کند. بنابراين شروع به نوشتن داستان «پيرمرد» کردم تا اين‌که يواش‌يواش صداي داستان «نخل‌هاي وحشي» دوباره اوج گرفت و به روي همان آهنگ قبلي کوک شد. در اين‌جا مجدداً دست از نوشتن داستان «پيرمرد» ــ در جايي که الان انتهاي فصل اول آن است ــ کشيدم و باز دست به کار نوشتن داستان «نخل‌هاي وحشي» شدم، تا اين که دوباره آهنگ اين داستان از آن اوج، رو به حضيض گذاشت. پس از آن باز به سروقت فصل ديگر داستان «پيرمرد» که درواقع تکمله و وضع متقابل داستان قبلي بود، رفتم تا آهنگ داستان «نخل‌هاي وحشي» مجدداً به اوج خودش دست مي‌يابد، ولي در بقية داستان سعي مي‌کند حتي به قيمت بازگشت داوطلبانه‌اش به زندان، از آن بگريزد؛ چرا که در زندان احساس امنيت مي‌کند. «نخل‌هاي وحشي» و «پيرمرد» دو داستانند که شايد برحسب اتفاق لازم و ملزوم هم شده‌اند. پس درواقع ما در اين جا فقط يک داستان داريم و آن داستان «شارلت» و «ويلبرن» است.

 

ـ نوشته‌هاي شما تا چه حد مبتني بر تجربه‌هاي شخصيتان است؟

ـ نمي‌توانم بگويم. هيچ‌وقت ننشستم محاسبه کنم، چون که حدش مهم نيست. نويسنده به سه چيز احتياج دارد: تجربه، مشاهده و تخيل. دوتاي از اين‌ها و گاهي يکي از اين‌ها، مي‌تواند کسري بقيه را جبران کند. داستان‌هايي که من مي‌نويسم هميشه با يک انديشه، خاطره با تصوير ذهني شروع مي‌شود. درواقع قصه نوشتن هم چيزي جز خوب پروراندن و درست استفاده کردن از همين‌ها نيست. يعني توضيح و تشريح اين که چرا آن وضعيت پيش آمد و يا چه چيزي باعث شد که آن اتفاق هم چنان کش بيايد. هر نويسنده‌اي سعي مي‌کند که اشخاصي ملموس و باورکردني خلق کند و بعد آن‌ها را در اوضاع و شرايطي قابل قبول قرار بدهد، به نحوي که روي خواننده تأثير بگذارد و يا درحقيقت تا آن‌جا که در توان نويسنده هست، بيش‌ترين تأثير را بگذارد. بديهي است که يکي از ابزارهايي را که او بايد از آن استفاده کند، محيطي است که او آن را مي‌شناسد. البته بايد بگويم که ساده‌ترين وسيلة بياني موسيقي است، چون بشر از همه زودتر آن را تجربه کرده و از نظر تاريخي هم قدمتش بيش‌تر است. اما از آن‌جا که استعداد من در استفاده از کلمات است، بايد بکوشم که با ناشيگري، آن‌چه را که موسيقي اصيل به مراتب بهتر از عهده بيانش برآمده، با کلمات بيان کنم. بدين معنا که موسيقي هر چيزي را بهتر و ساده‌تر بيان مي‌کند، اما من استفاده از کلمات را براستفاده از موسيقي ترجيح مي‌دهم؛ همان‌طور که ترجيح مي‌دهم بخوانم تا گوش کنم. من سکوت را برصدا ترجيح مي‌دهم، چرا که صورت خيالي را که کلمات به‌وجود مي‌آورند، در سکوت ايجاد مي‌شود. به بيان ديگر، موسيقي و صداي رعد آساي نثر، درسکوت تحقق پيدا مي‌کند.

 

ـ بعضي از مردم مي‌گويند که با وجود اين‌که گاهي دو يا حتي سه بار نوشته‌هاي شما را خوانده‌اند، چيزي نفهميده‌اند. براي آن‌ها چه توصيه‌اي داريد؟

ـ چهاربار بخوانند.

 

ـ گفتيد که نويسنده به تجربه، مشاهده و تخيل احتياج دارد. آيا نويسنده به الهام هم احتياج دارد؟

ـ راجع به الهام من چيزي نمي‌دانم، چون اصلاً نمي‌دانم چه هست. البته چيزهايي راجع بهش شنيده‌ام، اما تا حالا هيچ‌وقت باهاش مواجه نشده‌ام.

 

ـ مي‌گويند خشونت بر روح شما تسلط دارد؟

ـ اين حرف مثل اين است که بگوييد چکش بر روح و روان نجار تسلط دارد. خشونت فقط يکي از ابزارهاي نجار است. نجار هم مثل نويسنده نمي‌تواند فقط با يکي از ابزارهايش چيزي بسازد.

 

ـ ممکن است لطفاً بگويد که چه‌طور نويسنده شديد؟

ـ آن‌وقت‌ها در «نيواورلئان» زنگي مي‌کردم و براي اين که گه‌گاهي کمي پول درآورم، هرکاري مي‌کردم. درهمان‌جا با «شروود اندرسن» آشنا شدم. من و او بعدازظهرها در اطراف شهر گشت مي‌زديم و با مردم صحبت مي‌کرديم. غروب‌ها هم دوباره هم‌ديگر را مي‌ديديم و مي‌نشستيم به گفت‌وگو. البته هيچ‌وقت صبح‌ها او را نمي‌ديدم. «اندرسن» صبح‌ها از مردم کناره مي‌گرفت و کار مي‌کرد. روز بعد باز کارمان همين بود. همان‌موقع بود که به خودم گفتم که اگر زندگي نويسنده‌ها اين طوري است، من هم بهتر است نويسنده شوم. اين بود که شروع کردم به نوشتن اولين کتابم [رمان «پاداش سرباز»]. يک‌کم که گذشت ديدم که نويسندگي کار لذت‌بخش و مطبوعي است. بعد سه هفته گذشت و يادم رفت به «اندرسن» سر بزنم؛ تا اين که خودش آمد پيش من. و اين اولين باري بود که او مي‌آمد تا مرا ببيند. گفت:«خداي من!» و رفت. کتاب را تمام کرده بودم که يک روز خانم «اندرسن» را در خيابان ديدم. پرسيد:«کتابت در چه حال است؟» گفتم:«تمامش کردم.» گفت:«شروود مي‌خواهد معامله‌اي باهات بکند. گفته که اگر فاکنر قبول کند که دست نوشته‌هايش را نخوانم، نوشته‌اش را مي‌دهم به ناشرم تا چاپش کند.» گفتم:«قبول.» و به اين ترتيب شديم نويسنده.

 

ـ آن‌وقت‌ها چه کارهايي مي‌کرديد تا به قول خودتان گه‌گاهي کمي پول درآوريد؟

ـ هرچه پيش مي‌آمد. هرکاري که بود مي‌کردم: قايقراني، نقاشي ساختمان، خلباني؛ ولي سر هر کار زياد دوام نمي‌آوردم. چون آن‌موقع هزينة زندگي در «نيواورلئان» پايين بود. و من فقط جايي براي خواب مي‌خواستم و مختصر غذايي و توتوني و احياناً کمي نوشيدنيي. براي آدمي مثل من هم کار زياد بود. دو سه روزي کار مي‌کردم و پولي به جيب مي‌زدم و تا آخر ماه را با همان مي‌گذراندم. من ذاتاً آدمي هستم سيار و خانه‌به‌دوش. زياد هم محتاج پول نيستم تا برايش سگ‌دو بزنم. به نظرم هم مي‌رسد که اين همه کاري که بشر در سراسر جهان براي خودش درست کرده، ماية ننگ است. غم‌انگيزترين چيزها اين است که آدم چاره‌اي نداشته باشد، الا اين که علي‌الدوام روزي هشت ساعت کار کند. شما نمي‌توانيد هر روز هشت ساعت بخوريد، يا هر روز هشت ساعت بنوشيد، يا هر روز هشت ساعت، از زندگي لذت ببريد... تنها کاري که مي‌توانيد بکنيد اين است که هر روز هشت ساعت کار کنيد... و به همين دليل است که بشر، هم خودش و هم ديگران را به اين بدبختي و فلاکت انداخته.

 

ـ شما حتماً خودتان را مديون «شروود اندرسن» مي‌دانيد. ولي نظرتان راجع به «شروود اندرسون» نويسنده، چيست؟

ـ او پدر نسل نويسندگان هم‌دورة من و بنيان‌گذار راه و رسمي است که نويسندگان پس از ما ادامه خواهند داد. ولي بايد بگويم که در مورد او ما هنوز حق مطلب را ادا نکرده‌ايم. اما «درايزد» برادر بزرگ‌تر اوست و بالاخره «مارک‌ تواين» پدر هردوي آن هاست.

 

ـ نظرتان راجع به نويسندگان اروپايي آن دوره چيست؟

ـ دو نويسندة بزرگ آن دوره «مان» و«جويس» بودند. و شما بايد با اخلاص و ايمان کتاب «اوليس» جويس را به دست بگيريد. درست همان‌طور که مبلغ تعميددهندة بي‌سواد ولي مؤمن مسيحي با «کتب عهد عتيق» برخورد مي‌کند.

 

ـ چه طور با انجيل آشنا شديد؟

ـ جدم «مري» مرد آرام و مهرباني بود و با وجود اين‌که اسکاتلندي بود، بيش از حد متدين و سخت‌گير نبود. فقط به يک سري از چيزها خيلي پايبند بود. از جمله اين که همه بچه‌ها از کوچک گرفته تا بزرگ، بايد هر روز آيه‌اي از انجيل را حفظ مي کردند و صبح‌ها سرميز صبحانه از بر مي‌خواندند؛ در غير اين صورت از صبحانه خبري نبود. البته در چنين وضعيتي وقت کافي به شما مي‌دادند تا برويد و آيه‌اي حفظ کنيد و دوباره برگرديد. ( ضمناً ما عمة ترشيده‌اي داشتيم که در چنين مواقعي مثل سرگروهبان‌هاي ارتش کارش اين بود که همراه کودک خاطي مي رفت و او را دلداري و روحيه مي‌داد تا براي مرحلة بعد آماده شود.)

آيه‌اي را که حفظ مي‌کرديم بايد صحيح و موثق مي‌بود. البته تا وقتي که کوچک بوديم و نمي‌توانستيم آيات را خوب از بر کنيم، اجازه داشتيم هر روز فقط همان آيه را حفظ کنيم و بخوانيم. و بعد کمي که بزرگ مي‌شديم و جثه مان رشد مي‌کرد ( و ديگر مي‌توانستيم آيه‌ها را هول هولکي و بدون اين‌که حتي بفهميم چه مي‌گوييم، از بر بخوانيم و حواسمان بيش‌تر پيش گوشت کباب شده و مرغ سوخاري و سبوس و سيب‌زميني شيرين و دوسه نوع نان داغ ديگر بود) يک روز صبح مي ديديم که آقاي «مري» با چشماني افسرده و مهربان و به نرمي زل زده به ما و به جاي اين که سخت‌گير باشد، دارد قوانينش را به ما گوشزد مي‌کند؛ و ما مي‌فهميديم که بزرگ شده‌ايم و روز بعد بايد يک آيه ديگر را حفظ کنيم. و اين موقعي بود که ما متوجه شده بوديم که ديگر دوران بچه‌گيمان به سر آمده و بزرگ شده‌ايم و پا به دنياي شلوغ گذاشته‌ايم.

 

ـ آيا آثار نويسندگان معاصر را هم مي‌خوانيد؟

ـ نه، کتاب‌هايي را که من مي‌خوانم همان‌هايي است که از دوران جواني مي‌شناخته‌ام و به آن‌ها عشق مي‌ورزيده‌ام و هنوز هم همان‌طور که شما به رفقاي قديمي‌تان سر مي‌زنيد، دائماً فقط به همان‌ها مراجعه مي‌کنم. کتاب‌هايي را که من مي‌خوانم اين‌ها است:«کتب عهد عتيق»، آثار «ديکنز»، «کانراد»، «دن کيشوت» سروانتس ( که من سالي يک بار همان‌طور که بعضي‌ها انجيل مي‌خوانند، اين کتاب را مي‌خوانم)، آثار «فلوبر»، «بالزاک» ( که جهان بي‌عيب و نقصي خلق کرده که متعلق به خودش است و اين همچون سيلان خوني است که در رگ‌هاي بيست کتابش جاري است)، «داستايوسکي»، «تولستوي» و «شکسپير». گه‌گاهي هم آثار «ملويل». و از ميان شعرا ، آثار «مارلو»، «کمپيئن»، «جانسن»، «هريک»، «دان»، «کيتس» و «شلي» را مي‌خوانم. و بالاخره هنوز هم اشعار «هاوسمن» را مي‌خوانم. آثاري را که نام بردم اغلب مي‌خوانم، البته نه اين که از اول تا آخر بخوانم، بلکه صحنه‌اي را انتخاب کرده، مي‌خوانم؛ يا اين که هنگام خواندن فقط مطالبي را مي‌خوانم که دربارة يکي از شخصيت‌ها است. اين طرز خواندن، درست مثل اين است که شما دوستي را ببينيد و چند دقيقه‌اي با او صحبت کنيد.

 

ـ «فرويد» چي؟ آيا آثار «فرويد» را هم مي‌خوانيد؟

ـ در «نيواورلئان» که بودم همه راجع به فرويد صحبت مي‌کردند، ولي از آثار او، چيزي نخوانده‌ام. «شکسپير» هم نخوانده فکر نمي‌کنم «ملويل» هم خوانده باشد. و باز مطمئنم که «موبي ديک» [اثر «ملويل»] هم نخوانده.

 

ـ تا حالا شده داستان‌هاي معماوار پليسي بخوانيد؟

ـ بله، آثار «سيمنون» را مي‌خوانم، چون مرا ياد «چخوف» مي‌اندازد.

 

ـ از ميان اشخاص آثار ادبي، به چه شخصيت‌هايي علاقه داريد؟

ـ اشخاص مورد علاقة من اين‌ها هستند: «ساراگيپ»، [شخصيتي در رمان «مارتين چازلويت»، اثر «ديکنز»] که زني است ظالم، بي‌رحم، مي‌گسار، فرصت‌طلب و غيرقابل‌اعتماد؛ «خانم هريس» [شخصيتي خيالي در رمان «مارتين چازلويت»]؛ «فالستاف» [شخصيتي در نمايش‌نامه‌هاي «همسران سرخوش وينزد» و «هنري چهارم» نوشته «شکسپير»]؛ «شاهزاده هل» [از اشخاص نمايشنامه «هنري چهارم»]؛ «دن کيشوت» وصد البته «سانچو»، «هر دواز اشخاص رمان «دن کيشوت» اثر «سروانتس»]. «بانو مکبث»... [از اشخاص نمايشنامه «مکبث» اثر «شکسپير»] که هميشه او را ستوده‌ام؛ «افيليا» [شخصيتي در نمايشنامة «هاملت»] و «مرکوتيو» [از اشخاص نمايشنامه «رومئو و ژوليت» اثر «شکسپير»] که مرکوتيو و خانم گمپ خوب مي‌توانند زندگي خودشان را پيش ببرند، التماس و در خواست نمي‌کنند و از چيزي نمي‌نالند. «هاک فين» و «جيم» [هردو از شخصيت‌هاي رمان «ماجراي هاکلبري فين» اثر «مارک تواين»]. از «تام سوير» [شخصيت اصلي رمان «ماجراهاي ـ تام سوير » اثر «مارک تواين»] زياد خوشم نمي‌آيد، چون خيلي خودپسند و متظاهر است. و بالاخره «سوت لاوينگود» را هم که شخصيتي است در يکي از کتاب‌هاي «جورج هريس» که آن را دوروبر سال‌هاي 1840 يا 1850 نوشته، دوست دارم. «لاوينگود» راجع به خودش دچار اوهام و خيالات نيست و هر چه در توان داشته انجام داده. گاهي مي‌ترسد و خودش هم اين را مي‌داند، ولي سرافکنده و خجل نيست. او کسي را مسبب بدبختي‌هايش نمي‌داند و به خدا هم ناسزا نمي‌گويد.

 

ـ نظرتان راجع به آيندة رمان چيست؟

ـ فکر مي‌کنم تا وقتي که مردم رمان مي‌خوانند، کساني هم هستند که رمان بنويسند و برعکس؛ مگر اين که مجلات مصور و فکاهي‌هاي مصور روزنامه‌ها کاري کنند که ديگر مردم نتوانند چيزي بخوانند. در واقع هم ادبيات الان عقب‌گرد کرده و دارد بر مي‌گردد به عهد انسان‌هاي غارنشين و خط تصويري آن دوران.

 

ـ وظيفة منتقد چيست؟

ـ هنرمند فرصت گوش کردن به منتقد را ندارد. نقدها را معمولاً کساني مي‌خوانند که مي‌خواهند نويسنده بشوند، ولي آن‌هايي که مي‌نويسند يعني نويسنده‌اند، وقت خواندن مطالب منتقدها را ندارند. نقاد براي هنرمند نمي‌نويسد. مقام هنرمند بالاتر از نقاد است، چون هنرمند با نوشته‌هايش بر نقاد تأثير مي‌گذارد و او را هدايت مي‌کند؛ اما آن‌چه منتقد مي‌نويسد بر همه تأثيرمي‌گذارد الا هنرمند.

 

ـ بنابراين شما لزومي نمي‌بينيد که راجع به اثرتان با کسي صحبت کنيد؟

ـ نه، چون سرم گرم نوشتن آن است. اثر من بايد مرا سر ذوق و کيف بياورد؛ و تا وقتي که اين طور است، لزومي ندارد راجع به آن با کسي بحث کنم. ولي در صورتي که نتواند مرا بر سر ذوق و شوق بياورد، مطمئناً بحث و گفت‌وگو بر سر آن هم، آن را بهتر از آن چه هست نمي‌کند. چون تنها چيزي که مي‌تواند اثر را بهتر کند، اين است که وقت بيش‌تري صرفش بشود. من اديب نيستم، نويسنده‌ام؛ خوشم نمي‌آيد راجع به کارم دائم با اين و آن بحث کنم.

 

ـ نقادها ادعا مي‌کنند که اساس رمان‌هاي شما بر روابط خوني و خويشاوندي استوار است.

ـ اين هم عقيده‌اي است. گفتم که، من نوشته‌هاي منتقدها را نمي‌خوانم. در ضمن شک دارم که نويسنده‌اي بخواهد راجع به مردم بنويسد و مثلاً بيش&



تاريخ : شنبه بیست و پنجم آبان 1392 | 14:33 | نویسنده : فرهاد فرخزاده |

 

گفت‌وگو با فاکنر در سال1956

جين استاين    پنج‌شنبه 02 آبان 1392

 

    Print

    PDF

 

فرازي از مطلب

 

اگر من به دنيا نمي‌آدم، يک نفر ديگر آثار مرا به‌وجود مي‌آورد؛ مثلاً «همينگ‌وي»، «داستايوفسکي»، يکي ازما. دليل اين مدعا هم اين است که محققان نمايشنامه‌هاي «شکسپير» را تقريباً به سه نفر نسبت داده‌اند. ولي آن‌چه مهم است نمايشنامه‌هاي «هملت» و «روياي شب نيمه تابستان» است، نه اين که چه کسي آن‌ها را نوشته؛ بلکه بايد گفت بالاخره کسي آن‌ها را نوشته. هنرمند مهم نيست، آن‌چه مي‌آفريند مهم است؛ چراکه هيچ حرف تازه‌اي وجود ندارد تا کسي بزند. «شکسپير»، «بالزاک»، و «هومر»، همگي دربارة چيزهاي واحدي نوشته‌اند و اگر آن‌ها يکي دوهزار سال بيش‌تر عمر مي‌کردند، ناشران به نويسندة ديگري احتياج نداشتند.  

 

گفت‌وگوي زير با فاکنر، در شهر « نيويورک سيتي » و در اوايل سال 1956 انجام شده است.

 

ويليام فاکنر

ـ آقاي فاکنر، چندي پيش گفته بوديد که از مصاحبه خوشتان نمي‌آيد.

ـ به نظرم علتش اين است که من دربرابر سوالات شخصي واکنش تند و عصبي نشان مي‌دهم. اگر سوالات راجع به کار و آثارم باشد، سعي مي‌کنم جواب بدهم؛ اما وقتي راجع به خود من است، ممکن است جواب بدهم، ممکن هم هست که جواب ندهم. و اما در صورتي که جواب بدهم و باز فردا همان سوال را از من بکنند، جوابش احتمالاً با جواب روز قبل تفاوت خواهد داشت.               

 

ـ نظرتان راجع به خودتان به عنوان يک نويسنده چيست؟

ـ اگر من به دنيا نمي‌آدم، يک نفر ديگر آثار مرا به‌وجود مي‌آورد؛ مثلاً «همينگ‌وي»، «داستايوفسکي»، يکي ازما. دليل اين مدعا هم اين است که محققان نمايشنامه‌هاي «شکسپير» را تقريباً به سه نفر نسبت داده‌اند. ولي آن‌چه مهم است نمايشنامه‌هاي «هملت» و «روياي شب نيمه تابستان» است، نه اين که چه کسي آن‌ها را نوشته؛ بلکه بايد گفت بالاخره کسي آن‌ها را نوشته. هنرمند مهم نيست، آن‌چه مي‌آفريند مهم است؛ چراکه هيچ حرف تازه‌اي وجود ندارد تا کسي بزند. «شکسپير»، «بالزاک»، و «هومر»، همگي دربارة چيزهاي واحدي نوشته‌اند و اگر آن‌ها يکي دوهزار سال بيش‌تر عمر مي‌کردند، ناشران به نويسندة ديگري احتياج نداشتند.            

 

ـ ولي حتي اگر بگوييم که حرف تازه‌اي وجود ندارد تاکسي بگويد، آيا فرديت و آن جوهرة فردي نويسنده مهم نيست؟

ـ فقط براي خود نويسنده مهم است. اما ديگران آن‌قدر سرشان به خود آثار گرم است که توجهي به فرديت و جوهرة فردي نويسنده ندارند.

 ـ عقيدتان دربارة نويسنده‌هاي معاصر خودتان چيست؟

ـ همة ما [نويسنده‌ها] هنوز موفق نشده‌ايم که به آن کمالي که در روياها دنبالش هستيم دست يابيم. خود من همة نويسندگان را برپاية شکست پرشکوهشان در رسيدن به ناممکن‌ها، ارزيابي مي‌کنم. مثلاً به نظرم مي‌رسد که اگر مي‌توانستم آثارم را از نو بنويسم، مطمئناً بهتر از آن‌چه هست، مي‌نوشتم؛ که اين نشان سلامتي مزاج هنرمند است. براي همين هم به کارش ادامه مي‌دهد و باز مي‌نويسد. چرا که معتقد است که اين بار حتماً به آن کمال دست خواهد يافت و موفق خواهد شد. البته معلوم است که نمي‌شود، و اتفاقاً همين هم ثابت مي‌کند مزاجش سالم است. اما وقتي توانست، يعني وقتي احساس کرد که اثرش دقيقاً مطابق با خيالات و روياهايش است، ديگر کاري ندارد که بکند؛ جز اين که گلوي خودش را ببرد، يا از آن طرف قلة کمال خودش را پرت کند توي درة خودکشي. خود من شاعري شکست خورده هستم. شايد هم همة رمان‌نويس‌ها، اولش مي‌خواسته‌اند شعر بگويند، اما وقتي نتوانسته‌اند، شانس‌شان را با داستان کوتاه که پس از شعر طرفداران زيادي دارد، امتحان کرده‌اند و وقتي از نوشتن آن هم عاجز شده‌اند، رو به نوشتن رمان آورده‌اند.

 

ـ آيا اساساً فرمول و قاعده‌اي وجود دارد تا به کاربست و رمان‌نويس خوبي شد؟

ـ نودونه درصد ذوق و استعداد، نودونه درصد انضباط و نودونه درصد کار و کوشش. رمان‌نويس هيچ وقت نبايد از کارش راضي باشد. اگر آدم فقط در حد توانش خوب باشد که هنري نکرده. هميشه رويا و هدفت بايد بالاتر و والاتر از آن‌چه مي‌داني در توانت هست، باشد. جوش نزن تا فقط از معاصرت يا گذشته‌ات بهتر باشي، سعي کن از خودت بهتر باشي. هنرمند موجودي است که ارواح او را هدايت مي‌کنند. البته او نمي‌داند که چرا آن‌ها او را انتخاب کرده‌اند و معمولاً هم آن‌قدر سرش گرم کارش هست که نمي‌پرسد چرا... هنرمند رويايي در سر دارد و اين رويا او را عذاب مي‌دهد و تا وقتي که نتوانسته به نحوي از شر آن خلاص بشود، لحظه‌اي آرامش ندارد. در اين هنگام هنرمند همه چيزش را يعني غرور، آبرو، امنيت، محترم بودن، شادي همه چيز را، از ياد مي‌برد؛ تا اين که اثرش را بنويسد.

 

ـ آيا فقدان امنيت، آبرو، شادي، و غيره تأثيري مهم بر خلاقيت هنرمند نمي‌گذارد؟

ـ اين‌ها مهم است، فقط براي آرامش و رضايت خود او، اما هنر در پي آرامش و رضايت نيست.

 

ـ پس بهترين محيط براي نويسنده، چه نوع محيطي است؟

ـ هنر در پي و پاي‌بند محيط خاصي هم نيست. مهم نيست که نويسنده در کدام محيط است... به نظر من محيط مناسب براي هنرمند محيطي است که در آن بتواند کار کند... بنابراين نويسنده به محيطي احتياج دارد که آرامش، تنهايي و خوشي او را منتها نه به قيمت گزاف، تأمين کند. محيط نامناسب فقط فشار خون نويسنده را بالا مي‌برد. به علاوه، در چنين محيطي نويسنده بيش‌تر عمرش را با افسردگي، دلزدگي و عصبانيت مي‌گذراند. تجربة خود من نشان مي‌دهد که ابزار مورد احتياج حرفة من، فقط کاغذ و توتون و کمي نوشيدني بوده.

 

ـ آيا نويسنده نبايد از نظر اقتصادي تأمين باشد؟

ـ نه، نويسنده به تضمين مالي احتياج ندارد. نويسنده فقط يک قلم مي‌خواهد و چند تا ورق، همين. من هيچ‌وقت نشده که فکر کنم نويسنده در صورت گرفتن مبلغي به عنوان پيشکش، خوب خواهد نوشت. نويسنده خوب هيچ‌وقت از مؤسسات خيريه درخواست پول نمي‌کند. او شديداً سرگرم نوشتن است. ولي البته اگر نويسنده مجرب و ممتازي نباشد، خودش را با گفتن اين‌که وقت ندارد تا بنويسد و يا زندگيش تأمين نيست، گول مي‌زند. چون حتي مهترها هم مي‌توانند هنرمندهاي خوبي باشند. درواقع مردم مي‌ترسند بفهمند تا چه حد تاب تحمل فقر و مشقت را دارند. آن‌ها از فهم اين که تا چه حد پرطاقتند وحشت دارند. هيچ‌چيز نمي‌تواند نويسنده خوب را از پاي درآورد. تنها چيزي که مي‌تواند وضعيت هنرمند را دگرگون کند، مرگ است. نويسنده‌هاي خوب حتي وقت ندارند که به شهرت و مال اندوزي فکر کنند. شهرت مؤنث است. مثل زن است. اگر جلويش تعظيم کني، زير پا لگدت مي‌کند. بنابراين بهترين راه برخورد با آن اين است که پشت دستت را نشانش بدهي؛ آن‌وقت احتمالاً کلفتيت را مي‌کند و خاکسار آستانت مي‌شود.

 

ـ آيا کار سينما و فيلم‌نامه‌نويسي، به کار نويسندگي‌تان لطمه نمي‌زند؟

ـ اگر کسي نويسندة درجه يک باشد، هيچ‌چيز به کار نويسندگي‌اش لطمه نمي‌زند. ولي اگر نويسندة ممتازي نباشد، هيچ‌چيز نمي‌تواند زياد بهش کمک کند. درضمن اگر نويسندة چيره‌دستي نباشد، هيچ مشکلي ندارد؛ چون قبلاً روحش را درمقابل [خوش‌گذراني کنار] استخرها فروخته.

 

ـ آيا وقتي که نويسنده مي‌خواهد براي سينما بنويسد، بايد به نحوي با آن کنار بيايد؟

ـ بله، هميشه همين‌طور است. چون سينما ذاتاً کاري است جمعي و هرکار جمعي نوعي توافق و کنار آمدن لازم دارد. کنار آمدن هم همين معني را مي‌دهد، يعني دادن و ستاندن.

 

ـ بيش‌تر دوست داريد با کدام هنرپيشه‌ها کار کنيد؟

ـ «هامفري بوگارت» جز کساني است که من بهترين هم کاري را باهاش داشته‌ام. من و او در ساختن فيلم‌هاي «داشتن ونداشتن» و «خواب بزرگ» [هر دو فيلم در سال 1945 ساخته شد] با هم هم‌کاري مي‌کرديم.

 

ـ آيا دوست داريد يک فيلم ديگر هم بسازيد؟

ـ بله. دوست دارم يکي از کارهاي «جورج اورول»، يعني رمان «هزار و نهصد و هشتاد و چهار» را تبديل به فيلم کنم. براي آخرش فکري کرده‌ام که نظريه‌اي را که دائم مي‌خواهم طرحش کنم، ثابت مي‌کند؛ يعني اين که بشر صرفاً به دليل علاقه‌اش به آزادي، فناناپذير است.

 

ـ چطوري در کار سينما به بهترين نتيجه مي‌رسيد؟

ـ کار سينمايي من که به نظر خودم بهترين روش کارکردن هم هست، به اين صورت انجام مي‌شود که بازيگرها و نويسنده، فيلم‌نامه را کنار مي‌گذارند و قبل از اين که کليد دوربين را بزنند، صحنه را با تمريني جدي و واقعي خلق مي‌کنند. البته اگر من با آن سادگي و صداقتي که دربرابر سينما و خودم احساس مي‌کنم، کار سينما را جدي نمي‌گرفتم، و يا فکر مي‌کردم که قادر نيستم جدي بگيرم، هرگز به سينما رو نمي‌آوردم. ولي الان فکر مي‌کنم که هرگز فيلم‌نامه‌نويس خوبي نخواهم شد، بنابراين آن‌قدر که کار نويسندگي برايم فوريت و ضرورت دارد، کار سينما ندارد.

 

ـ مي‌شود لطفاً در مورد آن حکايت و تجربه‌اي که در هاليوود داشتيد، قدري صحبت کنيد؟

ـ آن موقع که تازه قراردادم را درمورد کاري به اتمام رسانده بودم و مي‌خواستم برگردم به شهرم. کارگرداني که من باهاش کار مي‌کردم، درآمد که:«اگر دوست داشتي باز با ما کار کني، به من اطلاع بده تا با استوديو در مورد قرارداد جديد صحبت کنم.» از او تشکر کردم و برگشتم به شهرم . تقريباً شش ماه بعد، به دوست کارگردانم تلگراف زدم که مي‌خواهم دوباره با آن‌ها کار کنم. کمي بعد از جانب نماينده‌ام در هاليوود، نامه‌اي به دستم رسيد که همراهش چکي بود، يعني دستمزد يک هفتة من! تعجب کردم. چون انتظار داشتم قبل از هر چيز، اول نامة رسمي از طرف استوديو به دستم برسد يا احضاريه و قراردادي. پيش خودم فکر کردم که حتماً در فرستادن قرارداد، تأخيري پيش آمده و يا با پست بعدي خواهد رسيد. ولي يک هفته بعد عوض قرارداد، نامه‌اي از نماينده‌ام به دستم رسيد که چکي ديگر همراهش بود. اين قضيه از نوامبر سال 1932 شروع شد و تا مه 1933 ادامه داشت. بعد از آن بود که يک تلگراف از استوديو به دستم رسيد که مي‌گفت:« ويليام فاکنر، آکسفورد: کجاييد؟ استوديو متروگلدين ماير.» برداشتم و تلگرافي نوشتم به اين شکل:« استوديو متروگلدين ماير، کلورسيتي، کاليفرنيا، ويليام فاکنر.» اما متصدي تلگراف که خانم جواني بود گفت:«آقاي فاکنر پيامتان کجاست؟» گفتم:«ايناها، اين‌جاست.» گفت:«قوانين ما مي‌گويد که تلگراف بدون پيام، نبايد مخابره بشود. بايد يک چيزي بنويسد.» اين بودکه به کمک آن خانم نمونه‌هاي تلگراف‌ها را ديديم و يکي از آن پيام‌هاي شادباش آماده ـ البته يادم نيست کدام ــ را انتخاب کرديم و تلگراف کرديم. بعد، از آن استوديو و از راه‌دور، تلفني به من شد. گفتند که با اولين هواپيما پرواز کنم به «نيواورلئان» و خودم را به آقاي «براونينگ» نامي که کارگردان است، معرفي کنم. البته من مي‌توانستم همان روز از «آکسفورد» قطار بگيرم و هشت ساعت بعد در نيواورلئان باشم، اما حرف آن‌ها را گوش کردم و رفتم «همفيس». چون هر چند وقت، يک هواپيما از آن‌جا مي‌رفت به «نيواورلئان». سه روز بعد با هواپيما رفتم نيواورلئان.

ساعت شش بعد از ظهر بود که به هتل اقامتگاه آقاي «براونينگ» رسيديم و خودم را به او معرفي کردم. آقاي «براونينگ» گفت که شب خوب بخوابم تا فردا صبح زود آماده باشم براي کار. از او پرسيدم که داستان فيلم کجاست؟ گفت:«آهان، بله، برو به اتاق فلان و بهمان. آن‌جا يک فيلم‌نامه‌نويس (کانتينيوتي رايتر) هست. او بهت مي‌گويد که داستان فيلم چيست.»

رفتم به آن اتاق. فيلم‌نامه‌نويس، تنها آن‌جا نشسته بود. خودم را بهش معرفي کردم و بعد پرسيدم داستان فيلم چيست؟ گفت:«وقتي گفت‌وگوي‌هاي فيلم را نوشتي داستان را بهت مي‌گويم.» برگشتم به اتاق «براونينگ» و قضيه را برايش گفتم. گفت:«برو بهش اين‌جوري و آن‌جوري بگو.» بعد گفت:«مهم نيست. بگير خوب بخواب تا صبح، زود دست به کار شوي.»

صبح روز بعد، همه غير از آن فيلم‌نامه‌نويس، با يک قايق بزرگ شيک و کرايه‌اي راه افتاديم طرف جزيرة «گراندآيل»، که دويست کيلومتري آن‌طرف‌تر بود و قرار بود فيلم‌برداري آن‌جا آغاز بشود. موقعي که رسيديم، وقت بود که ناهار بخوريم و کارهايمان را انجام بدهيم و شب نشده، دوباره برگرديم به «نيواورلئان».

سه هفته کارمان همين بود. گاه‌گاهي من بي‌تابي مي‌کردم و مي‌خواستم سر از داستان فيلم دربياورم، ولي «براونينگ» دائم مي‌گفت:«نگران نباش. شب زود بخواب تا فردا صبح، زود کارمان را شروع کنيم.»

يک روز غروب که از آن جزيره برگشته بوديم، تازه پايم را توي اتاقم گذاشته بودم که تلفن زنگ زد. «براونينگ» بود. گفت فوري بروم اتاقش. رفتم. تلگرافي به دستش رسيده بود که مي‌گفت:«فاکنر اخراج است. استوديو متروگلدين ماير.» ولي «براونينگ» گفت:«غصه نخور. همين الان به فلاني و بهماني تلفن مي‌زنم و نه تنها مجبورش مي‌کنم که دوباره برت گرداند سرکار و حقوقت را بدهد، بلکه کتباً هم ازت معذرت بخواهد.» در همين موقع کسي دق‌الباب کرد. امربر هتل بود، با يک تلگراف. که اين يکي مي‌گفت:«براونينگ اخراج است. استوديو متروگلدين ماير.» اين شد که برگشتم به شهرم. انگار «براونينگ» هم زد و رفت جايي. ولي فکر کنم که آن فيلم‌نامه‌نويس هنوز هم در اتاقي نشسته و چک حاوي مواجب يک هفته‌اش را سفت گرفته توي چنگش. البته آن فيلم هرگز ساخته نشد. اما آن‌ها دهکده‌اي ميگو مانند ساختند؛ يعني سکو يا سطح صاف و بزرگي با ستون هايي درآب، و کپرها و آلونک‌هايي رويش؛ چيزي شبيه اسکله. البته استوديو متروگلدين ماير مي‌توانست چند جين از آن‌ها را خيلي ارزان بخرد. چون هر کدام از آن‌ها فقط چهل پنجاه دلار برايش خرج برمي‌داشت. اما آن‌ها مي‌خواستند خودشان يکيش را بسازند؛ يعني تقلبيش را. و چيزي که آن‌ها ساختند سکويي بود با ديواري برروي آن، که وقتي از اين طرف در آن را باز مي‌کردي و داخل مي‌شدي، از آن طرف يک راست فرو مي‌رفتي توي آب اقيانوس. من مطمئنم که روزي که آن‌ها، آن را ساختند، يعني همان روز اول، يک ماهيگير «کيجني» با همان کرجيش که از تنة درخت ساخته شده، پاروزنان آمده آن‌جا و تمام روز را زير آفتاب سوزان، توي قايق نشسته و اين بناي عجيبي را که هم‌وطنانش مي‌ساختند ، يعني همان سکو و اسکلة تقلبي را تماشا مي‌کرده. روز بعد هم دوباره با تمام خانواده‌اش، يعني زنش که بچه‌اي بغلش بوده و بروبچه‌هاي ديگر و مادرزنش، با همان کرجي آمده‌اند و همگي تمام روز را توي قايق و زير هرم آفتاب گرفته‌اند  نشسته‌اند و کارهاي احمقانه و بي‌سروته آن‌ها را تماشا کرده‌اند. دو سال بعد وقتي در نيواورلئان بودم، شنيدم که کينجني‌ها هنوز هم از راه‌هاي دور راه مي‌افتند و به تماشاي آن اسکلة قلابي مي‌آيند؛ اسکله‌اي که يک وقتي سفيد پوست‌ها ريختند آن‌جا و با عجله آن را ساختند و بعد ولش کردند و رفتند.

 

ـ گفتيد که نويسنده وقتي مي‌خواهد براي سينما بنويسد، بايد به نحوي با آن کنار بيايد. حالا وقتي مي‌خواهد مستقلاً بنويسد چي؟ آيا نويسنده در برابر خوانندگانش پايبند چيزي هست و چيزي را تعهد مي‌کند؟

ـ نويسنده متعهد و ملزم است که کارش را به بهترين وجه انجام بدهد. ولي در مورد بقيه چيزها، مختار است که هرطور دلش خواست عمل کند. خود من آن قدرسرگرم نوشتن‌ام که اصلاً توجي به مردم ندارم. حتي وقت ندارم که بفهمم چه کسي آثارم را مي‌خواند. ضمناً برايم اهميتي هم ندارد که نظر «فلان کس» راجع به آثارم يا آثار ديگران چي است. من فقط به يک چيز پايبندم، و آن اين است که کارهايم با معيارم بخواند و اين موقعي است که با خواندنش احساسي بهم دست بدهد که با خواندن کتاب «وسوسة سن آنتوان» [اثر«فلوبر»] و «کتب عهد عتيق» حس مي‌کنم. با خواندن اين آثار احساس فرح مي‌کنم؛ درست همان‌طور که از ديدن يک پرنده احساس شادي مي‌کنم. اگر مي‌شد که روحم پس از مرگ در موجود ديگري حلول کند و به دنيا برگردد، دوست مي‌داشتم که به شکل سنقر [پرنده‌اي خوش خط و خال از تيرة بازها] به دنيا برگردم. هيچ‌چيز و هيچ‌کس از اين پرنده بدش نمي‌آيد؛ بهش رشک نمي‌برد؛ نمي‌خواهدش و بهش احتياج ندارد. هيچ‌چيز و هيچ‌کس اذيتش نمي‌کند و هيچ خطري تهديدش نمي‌کند. به‌علاوه، مي‌تواند هر چيزي که خواست بخورد.

 

ـ براي رسيدن به معيار مورد نظرتان از چه تکنيکي استفاده مي‌کنيد؟

ـ بگذار اگر نويسندگان ما به فن و تکنيک نويسندگي علاقه دارند، هم‌چنان به جراحي و چيدن اين بنا ادامه دهند. چرا که در کار نويسندگي هيچ شيوة مکانيکي و لايتغيري وجود ندارد. در اين‌جا راه ميان‌بري نيست. اگر نويسندگان جوان‌ ما در کارشان از قاعده و نظرية خاصي پيروي کنند، حماقت کرده‌اند. از اشتباهاتت درس بگير. مردم فقط از طريق خطاهاشان چيز ياد مي‌گيرند. هنرمند خوب هيچ‌کس را شايسته نمي‌داند تا ازش اندرز بگيرد. او بي‌نهايت مغرور است. مهم نيست که تا چه حد پيش‌کسوت‌ها را تحسين مي‌کند، مهم اين است که همواره، درصدد است تا از آن‌ها جلو بيفتد و مغلوبشان کند.

 

ـ پس با اين حساب، آيا شما قدر و منزلتي براي تکنيک قائل نيستيد؟

ـ به هيچ‌وجه چنين نيست. گاهي تکنيک پا پيش مي‌گذارد و قبل از اين که نويسنده آن‌طور که مايل است کار را به دست بگيرد، رويايش را زير فرمان مي‌گيرد. تکنيک نمايانگر مهارت و هنرنمايي نويسنده (تورد فورس) است و اثري که اين موضوع را به نمايش مي‌گذارد و کامل است، چيزي نيست غير از چيدن متناسب خشت‌هاي اين بنا پهلوي هم؛ چرا که نويسنده احتمالاً قبل از اين که حتي اولين کلمه را بنويسد، تک تک کلماتش را از اول تا آخر مي‌شناسد. اين مسئله موقع نوشتن رمان «دراز مي کشم تا بميرم» (گوربه‌گور) ، براي خود من هم پيش‌آمد. نوشتن اين رمان کار آساني نبود. گو اين‌که بايد گفت که هيچ اثر صادق و درستي آسان به وجود نمي‌آيد. البته از اين نظر که همة مصالحش دم دست بود، کار ساده‌اي بود. نوشتنش شش هفته‌اي وقتم را گرفت؛ وقت‌هاي بي‌کاري که پس از دوازده ساعت کار يدي [در شيفت شب] برايم باقي مي‌ماند. فقط گروهي از مردم را در ذهن مجسم کردم و آن‌ها را دربرابر مصايب طبيعي و عامي چون آتش‌سوزي و سيل قرار دادم و بعد با کمک محرک‌هاي طبيعي آن‌ها، جهت حرکتشان را مشخص کردم. البته از يک نظر وقتي شيوه‌هاي تکنيکي و فني درکار دخالت نمي‌کنند، کار نوشتن آسان‌تر هم مي‌شود، چون مثلاً در آثار خود من هميشه شخصيت‌ها در جايي از کتاب قيام مي‌کنند و خودشان کار را برعهده مي‌گيرند و کتاب را في‌المثل در صفحة 270 آن، به پايان مي‌برند. گو اين‌که نمي‌دانم که اگر مثلا کتاب را درصفحة 274 تمام مي‌کردم، چه وضعي پيش مي‌آمد. نويسنده بايد داراي آن قوة قضاوت عيني درمورد اثرش باشد. علاوه بر اين، بايد داراي آن‌ قوة قضاوت عيني درمورد اثرش باشد. علاوه بر اين، بايد آن‌قدر صداقت و شجاعت داشته باشد تا خودش را در مورد اثرش گول نزند. في‌المثل از آن‌جا که هيچ‌کدام از آثار خود من کاملاً با معيارهايم نمي‌خوانند، من اثرم را با آن اثري محک مي‌زنم که بيش از همه مرا رنج و عذاب داده؛ درست مثل مادري که بچة دزد و جانيش را بيش‌تر از پسر خوبش دوست دارد.

 

ويليام فاکنرـ مقصودتان کدام اثر است؟

ـ منظورم «خشم و هياهو» است. چون من اين رمان را پنج بار و آن هم در دفعاتي که بينشان فاصله بود، نوشتم، و هربار سعي کردم تا داستانش رابه طور کامل بازگو کنم و خودم را از شر رويايي که دائم عذابم مي‌داد، خلاص کنم؛ تا اين که بالاخره موفق شدم. اين رمان داستان غم‌انگيز فنا شدن دو زن يعني «کدي» و دخترش [«کونتين»] است. «ديلسي» [دررمان «خشم و هياهو»] يکي از شخصيت‌هاي مورد علاقة من است؛ چون زني است شجاع، جسور، باوقا ، سخاوت‌مند و بالاخره درست‌کار. او شجاع‌تر، درست‌کارتر و سخاوت‌مندتر از من است.

 

ـ چه طوري شروع به نوشتن رمان «خشم و هياهو» کرديد؟

ـ نوشتن اين رمان را با يک تصوير ذهني شروع کردم. البته آن‌موقع نمي‌دانستم که داستان سمبليک است. اين تصوير ذهني، تصوير دختري بود که پشت شلوارش گلي بود و از بالاي درخت گلابي از پنجره‌اي، مراسم تشييع جنازة مادربزرگش را مي‌ديد و هرچه را که در آن اتاق مي‌گذشت براي برادرهايش که پاي درخت بودند شرح مي‌داد. وقتي شروع به نوشتن داستان کردم و همه بچه‌ها را معرفي کردم و گفتم که دارند چه کار مي‌کنند و چه طور شلوار آن دختر گلي شده، تازه فهميدم که غير ممکن است که همة آن‌چه را که مي‌خواهم بگويم، در قالب داستاني کوتاه بريزم و داستان بايد تبديل به رمان شود. و بعد آن موقع بود که متوجه نمادين بودن «شلوار گلي» آن دختر شدم و آن تصوير ذهني جايش را به دختر بي‌پدر و بي‌مادري داد که دارد از ناوداني پايين مي‌آيد تا از تنها سرپناه و خانه‌اي که در آن مهر و محبت از او دريغ شده و نيز درک و بصيرتي به او داده نشده، بگريزد.

آن‌‌موقع داستان را از ديد بچه‌اي خل‌وضع [«بنجي»] نوشته بودم. البته نمي‌دانستم چرا، ولي احساس مي‌کردم که اگر داستان از زبان بچة ابلهي بازگو بشود، تأثيرش بيش‌تر از داستاني است که از ديد آدم معقولي بيان مي‌شود. اما ديدم که انگار داستان را خوب ننوشته‌ام. اين بود که دوباره شروع به نوشتن همان داستان منتها اين بار از ديد يکي ديگر از برادران آن دختر [«کونتين»]، کردم؛ اما باز هم داستان آن‌طور که مي‌خواستم از کار درنيامد. براي بار سوم شروع به نوشتن داستان کردم و اين دفعه از ديد برادري ديگر [«جيسن»]؛ ولي باز هم بيان نشد. اين بار سعي کردم که اين چند داستان را باهم تلفيق کنم و با روايت خودم، به نحوي شکاف‌هايشان را پر کنم. اما باز هم کتاب کامل نشده بود. پانزده سال بعد که کتاب به‌طور کامل منتشر شد، ضميمه‌اي هم به آن اضافه کرده بودم و اين درواقع آخرين تلاشم بود که داستان را آن‌طور که بايد، بازگو کنم و از صفحة ذهنم بزدايم تا از اين رهگذر اندکي آرامش بيابم. و اين کتابي است که بيش از هر چيز ديگر، دلم برايش مي‌سوزد؛ نمي‌توانم تنهايش بگذارم و مي‌دانم که هرگز نخواهم توانست داستانش را به درستي بيان کنم. گو اين‌که بسيار سعي کردم و دوست دارم باز هم بکنم، اما مي‌دانم که احتمالاً اين بار هم شکست خواهم خورد.

 

ـ شخصيت «بنجي» چه احساسي را در شما زنده مي‌کند؟

ـ تنها احساسي که مي‌توانم نسبت به «بنجي» داشته باشم غم و دل‌سوزي نسبت به تمام بشريت است. شما نمي‌توانيد هيچ احساسي نسبت به «بنجي» داشته باشيد، چون او چيزي را حس نمي‌کند. اما دغدغة خود من فقط اين است که آيا اين شخصيت ساخته و پرداختة من، باورکردني است يا نه. او حکم پيش‌درآمد و افتتاحيه (پرولوج) را دارد، درست مثل شخص «گورکن» در نمايش‌نامه‌هاي دورة اليزابت [نيمة دوم قرن شانزدهم و اوايل قرن هفدهم در انگلستان]؛ يعني وظيفه‌اش را [در داستان] انجام مي‌دهد و بعد زحمت را کم مي‌کند. «بنجي» قادر نيست خير و شر را انتخاب کند، چون نسبت به هيچ کدام معرفت ندارد.

 

ـ آيا «بنجي» مي‌تواند به کسي علاقه داشته باشد؟

ـ او حتي آن‌چنان که بايد، عقل [حسابگر] ندارد تا بخواهد خودخواه باشد. او نوعي حيوان است. البته معني علاقه و محبت را مي‌فهمد، اما نمي‌تواند اسم و عنواني براي اين حالتش پيدا کند؛ و وقتي اين محبت و علاقه را درمعرض خطر مي‌بيند، يعني وقتي احساس مي‌کند که «کدي» تغيير کرده، جاروجنجال راه مي‌اندازد و گريه مي‌کند. «کدي» ديگر به او تعلق ندارد؛ ولي از آن‌جا که او خل و ديوانه است، حتي نمي‌داند که «کدي» ديگر نيست؛ فقط احساس مي‌کند که اشکالي به وجود آمده و اين اشکال خلايي به وجود آورده که او درآن احساس غم و اندوه مي‌کند. «بنجي» سعي مي‌کند که اين خلا را پر کند. تنها چيزي که از «کدي» براي او باقي مانده دمپايي کهنه اوست. اين دمپايي همان علاقه و محبت او نسبت به «کدي» که «بنجي» نمي‌تواند اسمي براي او بگذارد ولي فقدانش را احساس مي‌کند. «بنجي» کثيف است، چون نمي‌تواند خودش را با آن وضعيت تطبيق بدهد، و چون معني کثيفي را نمي‌فهمد. همان‌طور که او نمي‌تواند خير و شر را از هم تميز بدهد، کثيفي و تميزي هم برايش فرقي ندارد. دمپايي [«کدي»] او را تسکين مي‌دهد، گرچه ديگر حتي نمي‌داند که اين دمپايي متعلق به چه کسي بوده؛ همان‌طور که ديگر نمي‌داند چرا غمگين است. اگر «کدي» دوباره پيدايش بشود، ممکن است که حتي او را هم ديگر نشناسد.

        

ـ آيا گل نرگسي که [در داستان] به «بنجي» داده مي‌شود، معني خاصي دارد؟

ـ آن گل نرگس به «بنجي» داده مي‌شود تا حواسش پرت بشود. در آن‌جا منظور فقط يک گل نرگس است که برحسب اتفاق در آن روز يعني پنجم آوريل دم دست بوده. نه، در اين مورد منظور خاصي نداشتم.

 

ـ شما رمانتان را درقالبي تمثيلي ريخته‌ايد، همان‌طور که در رمان «افسانه» از تمثيلي مسيحي استفاده کرده‌ايد. آيا سودي هنري از اين کار برده‌ايد؟

ـ سودي را که من از تمثيل برده‌ام، همان سودي است که نجار ساختمان در استفاده از چهار ضلع مي برد تا خانه‌اي مربعي شکل بسازد. از تمثيل نيز دررمان «افسانه» بسيار به‌جا و درست استفاده شده است؛ درست همان‌طور که از چهارگوش‌ها در خانه‌اي مربعي شکل استفاده مي‌شود.

 

ـ آيا اين سخن به اين معنا است که هنرمند درست مثل نجاري که چکشش را از کسي قرض مي‌گيرد، حق دارد از مسيحيت نيز صرفاً به عنوان يکي ديگر از ابزارهاي کارش استفاده کند؟

ـ نجار صحبت ما، هيچ‌وقت بدون آن چکش نيست. و اگر در معناي کلمة مسيحيت، با هم اتفاق نظر داشته باشيم، بايد بگويم که هيچ کس بدون مسيحيت زندگي نمي‌کند. مسيحيت نظام رفتار و کردار هر فرد است و هر فرد به وسيلة آن سعي مي‌کند بهتر از آن‌چه طبعش مي‌پسندد، باشد. البته اين در صورتي است که اين فرد از طبع و خوي خودش پيروي کند. چه سمبل مسيحيت هلال باشد و چه صليب، اين سمبل دائما وظايف انسان را دربين نوع بشر به او گوشزد مي‌کند. تمثيل‌هاي مختلف مسيحيت، به مثابة ميزان‌هايي است که بشر همواره خودش را درپرتو آن محک مي‌زند و مي‌فهمد که چگونه آدمي است. البته مسيحيت نمي‌تواند دقيقاً مثل کتاب‌هاي رياضيات مدارس که حساب و هندسه ياد بشر مي‌دهند، خوب بودن را به بشر ياد بدهد، اما به وسيلة ارائة نمونة بي‌مانند رنج و ايثار و نيز با دادن وعده‌هاي اميدبخش، به او نشان مي‌دهد که چه طور خودش را کشف کند و قوانين و معيارهاي اخلاقي خودش را در حدود استطاعت و اشتياقش رشد و توسعه بدهد. نويسنده‌ها همواره از اين منبع سرشار يعني از اين تمثيل‌هاي «خودآگاهي بخش» اخلاقي، استفاده کرده‌اند و مي‌کنند؛ چرا که اين تمثيل‌ها نظير ندارند. مثلاً «موبي ديک» [يا «نهنگ سفيد» اثر «هرمان ملويل»] تثليثي از وجدان اخلاقي انسان را به نمايش مي‌گذارد: يعني آن‌کس که هيچ چيز نمي‌داند، آن کس که مي‌داند ولي اهميتي نمي‌دهد و بالاخره آن کس که مي‌داند و اهميت مي‌دهد. من در رمان «افسانه» نيز از همين تثليث استفاه کرده‌ام. در آن‌جا افسر خلبان جواني وجود دارد که مي‌گويد:«وحشتناک است، حتي اگر به قيمت جانم هم تمام بشود، قبول نمي‌کنم»؛ و ژنرال سررشته داري فرانسوي پير، که مي‌گويد:«وحشتناک است، ولي مي‌توانيم با گريه کردن تحملش کنيم». وبالاخره افسر گردان، که مي‌گويد:«وحشتناک است، ولي يک کاريش مي‌کنيم».

 

ـ آيا دو مضمون «تم» جدا از هم، به دليلي سمبليک در رمان «نخل‌هاي وحشي» با هم تلفيق شده‌اند؟ و آيا همان طور که برخي از منتقدان گفته‌اند، مضمون ديگر نوعي تکملة زيبايي شناسانه است يا اين که صرفاً بر حسب تصادف چنين وضعي پيش آمده؟

ـ نه، نه، آن رمان، يک داستان است؛ يعني داستان «شارلت ريتن مائر» و «هري ويلبرن» که در آن «ويلبرن» همه چيزش را فداي عشق مي‌کند، اما بعد آن را از دست مي دهد. تا وقتي که شروع به نوشتن اين رمان نکرده بودم، نمي‌دانستم که کتاب تبديل به دو داستان جدا از هم مي‌شود. وقتي به آخر جايي که الان فصل اول داستان «نخل‌هاي وحشي» است رسيدم، يک‌دفعه متوجه شدم که انگار داستان چيزي کم دارد، يعني تأکيدي کم داشت، چيزي مثل آهنگ جفت «کانتر پوينت» در موسيقي، تا آن را به اوج بکشاند و برجسته‌اش کند. بنابراين شروع به نوشتن داستان «پيرمرد» کردم تا اين‌که يواش‌يواش صداي داستان «نخل‌هاي وحشي» دوباره اوج گرفت و به روي همان آهنگ قبلي کوک شد. در اين‌جا مجدداً دست از نوشتن داستان «پيرمرد» ــ در جايي که الان انتهاي فصل اول آن است ــ کشيدم و باز دست به کار نوشتن داستان «نخل‌هاي وحشي» شدم، تا اين که دوباره آهنگ اين داستان از آن اوج، رو به حضيض گذاشت. پس از آن باز به سروقت فصل ديگر داستان «پيرمرد» که درواقع تکمله و وضع متقابل داستان قبلي بود، رفتم تا آهنگ داستان «نخل‌هاي وحشي» مجدداً به اوج خودش دست مي‌يابد، ولي در بقية داستان سعي مي‌کند حتي به قيمت بازگشت داوطلبانه‌اش به زندان، از آن بگريزد؛ چرا که در زندان احساس امنيت مي‌کند. «نخل‌هاي وحشي» و «پيرمرد» دو داستانند که شايد برحسب اتفاق لازم و ملزوم هم شده‌اند. پس درواقع ما در اين جا فقط يک داستان داريم و آن داستان «شارلت» و «ويلبرن» است.

 

ـ نوشته‌هاي شما تا چه حد مبتني بر تجربه‌هاي شخصيتان است؟

ـ نمي‌توانم بگويم. هيچ‌وقت ننشستم محاسبه کنم، چون که حدش مهم نيست. نويسنده به سه چيز احتياج دارد: تجربه، مشاهده و تخيل. دوتاي از اين‌ها و گاهي يکي از اين‌ها، مي‌تواند کسري بقيه را جبران کند. داستان‌هايي که من مي‌نويسم هميشه با يک انديشه، خاطره با تصوير ذهني شروع مي‌شود. درواقع قصه نوشتن هم چيزي جز خوب پروراندن و درست استفاده کردن از همين‌ها نيست. يعني توضيح و تشريح اين که چرا آن وضعيت پيش آمد و يا چه چيزي باعث شد که آن اتفاق هم چنان کش بيايد. هر نويسنده‌اي سعي مي‌کند که اشخاصي ملموس و باورکردني خلق کند و بعد آن‌ها را در اوضاع و شرايطي قابل قبول قرار بدهد، به نحوي که روي خواننده تأثير بگذارد و يا درحقيقت تا آن‌جا که در توان نويسنده هست، بيش‌ترين تأثير را بگذارد. بديهي است که يکي از ابزارهايي را که او بايد از آن استفاده کند، محيطي است که او آن را مي‌شناسد. البته بايد بگويم که ساده‌ترين وسيلة بياني موسيقي است، چون بشر از همه زودتر آن را تجربه کرده و از نظر تاريخي هم قدمتش بيش‌تر است. اما از آن‌جا که استعداد من در استفاده از کلمات است، بايد بکوشم که با ناشيگري، آن‌چه را که موسيقي اصيل به مراتب بهتر از عهده بيانش برآمده، با کلمات بيان کنم. بدين معنا که موسيقي هر چيزي را بهتر و ساده‌تر بيان مي‌کند، اما من استفاده از کلمات را براستفاده از موسيقي ترجيح مي‌دهم؛ همان‌طور که ترجيح مي‌دهم بخوانم تا گوش کنم. من سکوت را برصدا ترجيح مي‌دهم، چرا که صورت خيالي را که کلمات به‌وجود مي‌آورند، در سکوت ايجاد مي‌شود. به بيان ديگر، موسيقي و صداي رعد آساي نثر، درسکوت تحقق پيدا مي‌کند.

 

ـ بعضي از مردم مي‌گويند که با وجود اين‌که گاهي دو يا حتي سه بار نوشته‌هاي شما را خوانده‌اند، چيزي نفهميده‌اند. براي آن‌ها چه توصيه‌اي داريد؟

ـ چهاربار بخوانند.

 

ـ گفتيد که نويسنده به تجربه، مشاهده و تخيل احتياج دارد. آيا نويسنده به الهام هم احتياج دارد؟

ـ راجع به الهام من چيزي نمي‌دانم، چون اصلاً نمي‌دانم چه هست. البته چيزهايي راجع بهش شنيده‌ام، اما تا حالا هيچ‌وقت باهاش مواجه نشده‌ام.

 

ـ مي‌گويند خشونت بر روح شما تسلط دارد؟

ـ اين حرف مثل اين است که بگوييد چکش بر روح و روان نجار تسلط دارد. خشونت فقط يکي از ابزارهاي نجار است. نجار هم مثل نويسنده نمي‌تواند فقط با يکي از ابزارهايش چيزي بسازد.

 

ـ ممکن است لطفاً بگويد که چه‌طور نويسنده شديد؟

ـ آن‌وقت‌ها در «نيواورلئان» زنگي مي‌کردم و براي اين که گه‌گاهي کمي پول درآورم، هرکاري مي‌کردم. درهمان‌جا با «شروود اندرسن» آشنا شدم. من و او بعدازظهرها در اطراف شهر گشت مي‌زديم و با مردم صحبت مي‌کرديم. غروب‌ها هم دوباره هم‌ديگر را مي‌ديديم و مي‌نشستيم به گفت‌وگو. البته هيچ‌وقت صبح‌ها او را نمي‌ديدم. «اندرسن» صبح‌ها از مردم کناره مي‌گرفت و کار مي‌کرد. روز بعد باز کارمان همين بود. همان‌موقع بود که به خودم گفتم که اگر زندگي نويسنده‌ها اين طوري است، من هم بهتر است نويسنده شوم. اين بود که شروع کردم به نوشتن اولين کتابم [رمان «پاداش سرباز»]. يک‌کم که گذشت ديدم که نويسندگي کار لذت‌بخش و مطبوعي است. بعد سه هفته گذشت و يادم رفت به «اندرسن» سر بزنم؛ تا اين که خودش آمد پيش من. و اين اولين باري بود که او مي‌آمد تا مرا ببيند. گفت:«خداي من!» و رفت. کتاب را تمام کرده بودم که يک روز خانم «اندرسن» را در خيابان ديدم. پرسيد:«کتابت در چه حال است؟» گفتم:«تمامش کردم.» گفت:«شروود مي‌خواهد معامله‌اي باهات بکند. گفته که اگر فاکنر قبول کند که دست نوشته‌هايش را نخوانم، نوشته‌اش را مي‌دهم به ناشرم تا چاپش کند.» گفتم:«قبول.» و به اين ترتيب شديم نويسنده.

 

ـ آن‌وقت‌ها چه کارهايي مي‌کرديد تا به قول خودتان گه‌گاهي کمي پول درآوريد؟

ـ هرچه پيش مي‌آمد. هرکاري که بود مي‌کردم: قايقراني، نقاشي ساختمان، خلباني؛ ولي سر هر کار زياد دوام نمي‌آوردم. چون آن‌موقع هزينة زندگي در «نيواورلئان» پايين بود. و من فقط جايي براي خواب مي‌خواستم و مختصر غذايي و توتوني و احياناً کمي نوشيدنيي. براي آدمي مثل من هم کار زياد بود. دو سه روزي کار مي‌کردم و پولي به جيب مي‌زدم و تا آخر ماه را با همان مي‌گذراندم. من ذاتاً آدمي هستم سيار و خانه‌به‌دوش. زياد هم محتاج پول نيستم تا برايش سگ‌دو بزنم. به نظرم هم مي‌رسد که اين همه کاري که بشر در سراسر جهان براي خودش درست کرده، ماية ننگ است. غم‌انگيزترين چيزها اين است که آدم چاره‌اي نداشته باشد، الا اين که علي‌الدوام روزي هشت ساعت کار کند. شما نمي‌توانيد هر روز هشت ساعت بخوريد، يا هر روز هشت ساعت بنوشيد، يا هر روز هشت ساعت، از زندگي لذت ببريد... تنها کاري که مي‌توانيد بکنيد اين است که هر روز هشت ساعت کار کنيد... و به همين دليل است که بشر، هم خودش و هم ديگران را به اين بدبختي و فلاکت انداخته.

 

ـ شما حتماً خودتان را مديون «شروود اندرسن» مي‌دانيد. ولي نظرتان راجع به «شروود اندرسون» نويسنده، چيست؟

ـ او پدر نسل نويسندگان هم‌دورة من و بنيان‌گذار راه و رسمي است که نويسندگان پس از ما ادامه خواهند داد. ولي بايد بگويم که در مورد او ما هنوز حق مطلب را ادا نکرده‌ايم. اما «درايزد» برادر بزرگ‌تر اوست و بالاخره «مارک‌ تواين» پدر هردوي آن هاست.

 

ـ نظرتان راجع به نويسندگان اروپايي آن دوره چيست؟

ـ دو نويسندة بزرگ آن دوره «مان» و«جويس» بودند. و شما بايد با اخلاص و ايمان کتاب «اوليس» جويس را به دست بگيريد. درست همان‌طور که مبلغ تعميددهندة بي‌سواد ولي مؤمن مسيحي با «کتب عهد عتيق» برخورد مي‌کند.

 

ـ چه طور با انجيل آشنا شديد؟

ـ جدم «مري» مرد آرام و مهرباني بود و با وجود اين‌که اسکاتلندي بود، بيش از حد متدين و سخت‌گير نبود. فقط به يک سري از چيزها خيلي پايبند بود. از جمله اين که همه بچه‌ها از کوچک گرفته تا بزرگ، بايد هر روز آيه‌اي از انجيل را حفظ مي کردند و صبح‌ها سرميز صبحانه از بر مي‌خواندند؛ در غير اين صورت از صبحانه خبري نبود. البته در چنين وضعيتي وقت کافي به شما مي‌دادند تا برويد و آيه‌اي حفظ کنيد و دوباره برگرديد. ( ضمناً ما عمة ترشيده‌اي داشتيم که در چنين مواقعي مثل سرگروهبان‌هاي ارتش کارش اين بود که همراه کودک خاطي مي رفت و او را دلداري و روحيه مي‌داد تا براي مرحلة بعد آماده شود.)

آيه‌اي را که حفظ مي‌کرديم بايد صحيح و موثق مي‌بود. البته تا وقتي که کوچک بوديم و نمي‌توانستيم آيات را خوب از بر کنيم، اجازه داشتيم هر روز فقط همان آيه را حفظ کنيم و بخوانيم. و بعد کمي که بزرگ مي‌شديم و جثه مان رشد مي‌کرد ( و ديگر مي‌توانستيم آيه‌ها را هول هولکي و بدون اين‌که حتي بفهميم چه مي‌گوييم، از بر بخوانيم و حواسمان بيش‌تر پيش گوشت کباب شده و مرغ سوخاري و سبوس و سيب‌زميني شيرين و دوسه نوع نان داغ ديگر بود) يک روز صبح مي ديديم که آقاي «مري» با چشماني افسرده و مهربان و به نرمي زل زده به ما و به جاي اين که سخت‌گير باشد، دارد قوانينش را به ما گوشزد مي‌کند؛ و ما مي‌فهميديم که بزرگ شده‌ايم و روز بعد بايد يک آيه ديگر را حفظ کنيم. و اين موقعي بود که ما متوجه شده بوديم که ديگر دوران بچه‌گيمان به سر آمده و بزرگ شده‌ايم و پا به دنياي شلوغ گذاشته‌ايم.

 

ـ آيا آثار نويسندگان معاصر را هم مي‌خوانيد؟

ـ نه، کتاب‌هايي را که من مي‌خوانم همان‌هايي است که از دوران جواني مي‌شناخته‌ام و به آن‌ها عشق مي‌ورزيده‌ام و هنوز هم همان‌طور که شما به رفقاي قديمي‌تان سر مي‌زنيد، دائماً فقط به همان‌ها مراجعه مي‌کنم. کتاب‌هايي را که من مي‌خوانم اين‌ها است:«کتب عهد عتيق»، آثار «ديکنز»، «کانراد»، «دن کيشوت» سروانتس ( که من سالي يک بار همان‌طور که بعضي‌ها انجيل مي‌خوانند، اين کتاب را مي‌خوانم)، آثار «فلوبر»، «بالزاک» ( که جهان بي‌عيب و نقصي خلق کرده که متعلق به خودش است و اين همچون سيلان خوني است که در رگ‌هاي بيست کتابش جاري است)، «داستايوسکي»، «تولستوي» و «شکسپير». گه‌گاهي هم آثار «ملويل». و از ميان شعرا ، آثار «مارلو»، «کمپيئن»، «جانسن»، «هريک»، «دان»، «کيتس» و «شلي» را مي‌خوانم. و بالاخره هنوز هم اشعار «هاوسمن» را مي‌خوانم. آثاري را که نام بردم اغلب مي‌خوانم، البته نه اين که از اول تا آخر بخوانم، بلکه صحنه‌اي را انتخاب کرده، مي‌خوانم؛ يا اين که هنگام خواندن فقط مطالبي را مي‌خوانم که دربارة يکي از شخصيت‌ها است. اين طرز خواندن، درست مثل اين است که شما دوستي را ببينيد و چند دقيقه‌اي با او صحبت کنيد.

 

ـ «فرويد» چي؟ آيا آثار «فرويد» را هم مي‌خوانيد؟

ـ در «نيواورلئان» که بودم همه راجع به فرويد صحبت مي‌کردند، ولي از آثار او، چيزي نخوانده‌ام. «شکسپير» هم نخوانده فکر نمي‌کنم «ملويل» هم خوانده باشد. و باز مطمئنم که «موبي ديک» [اثر «ملويل»] هم نخوانده.

 

ـ تا حالا شده داستان‌هاي معماوار پليسي بخوانيد؟

ـ بله، آثار «سيمنون» را مي‌خوانم، چون مرا ياد «چخوف» مي‌اندازد.

 

ـ از ميان اشخاص آثار ادبي، به چه شخصيت‌هايي علاقه داريد؟

ـ اشخاص مورد علاقة من اين‌ها هستند: «ساراگيپ»، [شخصيتي در رمان «مارتين چازلويت»، اثر «ديکنز»] که زني است ظالم، بي‌رحم، مي‌گسار، فرصت‌طلب و غيرقابل‌اعتماد؛ «خانم هريس» [شخصيتي خيالي در رمان «مارتين چازلويت»]؛ «فالستاف» [شخصيتي در نمايش‌نامه‌هاي «همسران سرخوش وينزد» و «هنري چهارم» نوشته «شکسپير»]؛ «شاهزاده هل» [از اشخاص نمايشنامه «هنري چهارم»]؛ «دن کيشوت» وصد البته «سانچو»، «هر دواز اشخاص رمان «دن کيشوت» اثر «سروانتس»]. «بانو مکبث»... [از اشخاص نمايشنامه «مکبث» اثر «شکسپير»] که هميشه او را ستوده‌ام؛ «افيليا» [شخصيتي در نمايشنامة «هاملت»] و «مرکوتيو» [از اشخاص نمايشنامه «رومئو و ژوليت» اثر «شکسپير»] که مرکوتيو و خانم گمپ خوب مي‌توانند زندگي خودشان را پيش ببرند، التماس و در خواست نمي‌کنند و از چيزي نمي‌نالند. «هاک فين» و «جيم» [هردو از شخصيت‌هاي رمان «ماجراي هاکلبري فين» اثر «مارک تواين»]. از «تام سوير» [شخصيت اصلي رمان «ماجراهاي ـ تام سوير » اثر «مارک تواين»] زياد خوشم نمي‌آيد، چون خيلي خودپسند و متظاهر است. و بالاخره «سوت لاوينگود» را هم که شخصيتي است در يکي از کتاب‌هاي «جورج هريس» که آن را دوروبر سال‌هاي 1840 يا 1850 نوشته، دوست دارم. «لاوينگود» راجع به خودش دچار اوهام و خيالات نيست و هر چه در توان داشته انجام داده. گاهي مي‌ترسد و خودش هم اين را مي‌داند، ولي سرافکنده و خجل نيست. او کسي را مسبب بدبختي‌هايش نمي‌داند و به خدا هم ناسزا نمي‌گويد.

 

ـ نظرتان راجع به آيندة رمان چيست؟

ـ فکر مي‌کنم تا وقتي که مردم رمان مي‌خوانند، کساني هم هستند که رمان بنويسند و برعکس؛ مگر اين که مجلات مصور و فکاهي‌هاي مصور روزنامه‌ها کاري کنند که ديگر مردم نتوانند چيزي بخوانند. در واقع هم ادبيات الان عقب‌گرد کرده و دارد بر مي‌گردد به عهد انسان‌هاي غارنشين و خط تصويري آن دوران.

 

ـ وظيفة منتقد چيست؟

ـ هنرمند فرصت گوش کردن به منتقد را ندارد. نقدها را معمولاً کساني مي‌خوانند که مي‌خواهند نويسنده بشوند، ولي آن‌هايي که مي‌نويسند يعني نويسنده‌اند، وقت خواندن مطالب منتقدها را ندارند. نقاد براي هنرمند نمي‌نويسد. مقام هنرمند بالاتر از نقاد است، چون هنرمند با نوشته‌هايش بر نقاد تأثير مي‌گذارد و او را هدايت مي‌کند؛ اما آن‌چه منتقد مي‌نويسد بر همه تأثيرمي‌گذارد الا هنرمند.

 

ـ بنابراين شما لزومي نمي‌بينيد که راجع به اثرتان با کسي صحبت کنيد؟

ـ نه، چون سرم گرم نوشتن آن است. اثر من بايد مرا سر ذوق و کيف بياورد؛ و تا وقتي که اين طور است، لزومي ندارد راجع به آن با کسي بحث کنم. ولي در صورتي که نتواند مرا بر سر ذوق و شوق بياورد، مطمئناً بحث و گفت‌وگو بر سر آن هم، آن را بهتر از آن چه هست نمي‌کند. چون تنها چيزي که مي‌تواند اثر را بهتر کند، اين است که وقت بيش‌تري صرفش بشود. من اديب نيستم، نويسنده‌ام؛ خوشم نمي‌آيد راجع به کارم دائم با اين و آن بحث کنم.

 

ـ نقادها ادعا مي‌کنند که اساس رمان‌هاي شما بر روابط خوني و خويشاوندي استوار است.

ـ اين هم عقيده‌اي است. گفتم که، من نوشته‌هاي منتقدها را نمي‌خوانم. در ضمن شک دارم که نويسنده‌اي بخواهد راجع به مردم بنويسد و مثلاً بيش&



تاريخ : شنبه بیست و پنجم آبان 1392 | 14:33 | نویسنده : فرهاد فرخزاده |

 

گفت‌وگو با فاکنر در سال1956

جين استاين    پنج‌شنبه 02 آبان 1392

 

    Print

    PDF

 

فرازي از مطلب

 

اگر من به دنيا نمي‌آدم، يک نفر ديگر آثار مرا به‌وجود مي‌آورد؛ مثلاً «همينگ‌وي»، «داستايوفسکي»، يکي ازما. دليل اين مدعا هم اين است که محققان نمايشنامه‌هاي «شکسپير» را تقريباً به سه نفر نسبت داده‌اند. ولي آن‌چه مهم است نمايشنامه‌هاي «هملت» و «روياي شب نيمه تابستان» است، نه اين که چه کسي آن‌ها را نوشته؛ بلکه بايد گفت بالاخره کسي آن‌ها را نوشته. هنرمند مهم نيست، آن‌چه مي‌آفريند مهم است؛ چراکه هيچ حرف تازه‌اي وجود ندارد تا کسي بزند. «شکسپير»، «بالزاک»، و «هومر»، همگي دربارة چيزهاي واحدي نوشته‌اند و اگر آن‌ها يکي دوهزار سال بيش‌تر عمر مي‌کردند، ناشران به نويسندة ديگري احتياج نداشتند.  

 

گفت‌وگوي زير با فاکنر، در شهر « نيويورک سيتي » و در اوايل سال 1956 انجام شده است.

 

ويليام فاکنر

ـ آقاي فاکنر، چندي پيش گفته بوديد که از مصاحبه خوشتان نمي‌آيد.

ـ به نظرم علتش اين است که من دربرابر سوالات شخصي واکنش تند و عصبي نشان مي‌دهم. اگر سوالات راجع به کار و آثارم باشد، سعي مي‌کنم جواب بدهم؛ اما وقتي راجع به خود من است، ممکن است جواب بدهم، ممکن هم هست که جواب ندهم. و اما در صورتي که جواب بدهم و باز فردا همان سوال را از من بکنند، جوابش احتمالاً با جواب روز قبل تفاوت خواهد داشت.               

 

ـ نظرتان راجع به خودتان به عنوان يک نويسنده چيست؟

ـ اگر من به دنيا نمي‌آدم، يک نفر ديگر آثار مرا به‌وجود مي‌آورد؛ مثلاً «همينگ‌وي»، «داستايوفسکي»، يکي ازما. دليل اين مدعا هم اين است که محققان نمايشنامه‌هاي «شکسپير» را تقريباً به سه نفر نسبت داده‌اند. ولي آن‌چه مهم است نمايشنامه‌هاي «هملت» و «روياي شب نيمه تابستان» است، نه اين که چه کسي آن‌ها را نوشته؛ بلکه بايد گفت بالاخره کسي آن‌ها را نوشته. هنرمند مهم نيست، آن‌چه مي‌آفريند مهم است؛ چراکه هيچ حرف تازه‌اي وجود ندارد تا کسي بزند. «شکسپير»، «بالزاک»، و «هومر»، همگي دربارة چيزهاي واحدي نوشته‌اند و اگر آن‌ها يکي دوهزار سال بيش‌تر عمر مي‌کردند، ناشران به نويسندة ديگري احتياج نداشتند.            

 

ـ ولي حتي اگر بگوييم که حرف تازه‌اي وجود ندارد تاکسي بگويد، آيا فرديت و آن جوهرة فردي نويسنده مهم نيست؟

ـ فقط براي خود نويسنده مهم است. اما ديگران آن‌قدر سرشان به خود آثار گرم است که توجهي به فرديت و جوهرة فردي نويسنده ندارند.

 ـ عقيدتان دربارة نويسنده‌هاي معاصر خودتان چيست؟

ـ همة ما [نويسنده‌ها] هنوز موفق نشده‌ايم که به آن کمالي که در روياها دنبالش هستيم دست يابيم. خود من همة نويسندگان را برپاية شکست پرشکوهشان در رسيدن به ناممکن‌ها، ارزيابي مي‌کنم. مثلاً به نظرم مي‌رسد که اگر مي‌توانستم آثارم را از نو بنويسم، مطمئناً بهتر از آن‌چه هست، مي‌نوشتم؛ که اين نشان سلامتي مزاج هنرمند است. براي همين هم به کارش ادامه مي‌دهد و باز مي‌نويسد. چرا که معتقد است که اين بار حتماً به آن کمال دست خواهد يافت و موفق خواهد شد. البته معلوم است که نمي‌شود، و اتفاقاً همين هم ثابت مي‌کند مزاجش سالم است. اما وقتي توانست، يعني وقتي احساس کرد که اثرش دقيقاً مطابق با خيالات و روياهايش است، ديگر کاري ندارد که بکند؛ جز اين که گلوي خودش را ببرد، يا از آن طرف قلة کمال خودش را پرت کند توي درة خودکشي. خود من شاعري شکست خورده هستم. شايد هم همة رمان‌نويس‌ها، اولش مي‌خواسته‌اند شعر بگويند، اما وقتي نتوانسته‌اند، شانس‌شان را با داستان کوتاه که پس از شعر طرفداران زيادي دارد، امتحان کرده‌اند و وقتي از نوشتن آن هم عاجز شده‌اند، رو به نوشتن رمان آورده‌اند.

 

ـ آيا اساساً فرمول و قاعده‌اي وجود دارد تا به کاربست و رمان‌نويس خوبي شد؟

ـ نودونه درصد ذوق و استعداد، نودونه درصد انضباط و نودونه درصد کار و کوشش. رمان‌نويس هيچ وقت نبايد از کارش راضي باشد. اگر آدم فقط در حد توانش خوب باشد که هنري نکرده. هميشه رويا و هدفت بايد بالاتر و والاتر از آن‌چه مي‌داني در توانت هست، باشد. جوش نزن تا فقط از معاصرت يا گذشته‌ات بهتر باشي، سعي کن از خودت بهتر باشي. هنرمند موجودي است که ارواح او را هدايت مي‌کنند. البته او نمي‌داند که چرا آن‌ها او را انتخاب کرده‌اند و معمولاً هم آن‌قدر سرش گرم کارش هست که نمي‌پرسد چرا... هنرمند رويايي در سر دارد و اين رويا او را عذاب مي‌دهد و تا وقتي که نتوانسته به نحوي از شر آن خلاص بشود، لحظه‌اي آرامش ندارد. در اين هنگام هنرمند همه چيزش را يعني غرور، آبرو، امنيت، محترم بودن، شادي همه چيز را، از ياد مي‌برد؛ تا اين که اثرش را بنويسد.

 

ـ آيا فقدان امنيت، آبرو، شادي، و غيره تأثيري مهم بر خلاقيت هنرمند نمي‌گذارد؟

ـ اين‌ها مهم است، فقط براي آرامش و رضايت خود او، اما هنر در پي آرامش و رضايت نيست.

 

ـ پس بهترين محيط براي نويسنده، چه نوع محيطي است؟

ـ هنر در پي و پاي‌بند محيط خاصي هم نيست. مهم نيست که نويسنده در کدام محيط است... به نظر من محيط مناسب براي هنرمند محيطي است که در آن بتواند کار کند... بنابراين نويسنده به محيطي احتياج دارد که آرامش، تنهايي و خوشي او را منتها نه به قيمت گزاف، تأمين کند. محيط نامناسب فقط فشار خون نويسنده را بالا مي‌برد. به علاوه، در چنين محيطي نويسنده بيش‌تر عمرش را با افسردگي، دلزدگي و عصبانيت مي‌گذراند. تجربة خود من نشان مي‌دهد که ابزار مورد احتياج حرفة من، فقط کاغذ و توتون و کمي نوشيدني بوده.

 

ـ آيا نويسنده نبايد از نظر اقتصادي تأمين باشد؟

ـ نه، نويسنده به تضمين مالي احتياج ندارد. نويسنده فقط يک قلم مي‌خواهد و چند تا ورق، همين. من هيچ‌وقت نشده که فکر کنم نويسنده در صورت گرفتن مبلغي به عنوان پيشکش، خوب خواهد نوشت. نويسنده خوب هيچ‌وقت از مؤسسات خيريه درخواست پول نمي‌کند. او شديداً سرگرم نوشتن است. ولي البته اگر نويسنده مجرب و ممتازي نباشد، خودش را با گفتن اين‌که وقت ندارد تا بنويسد و يا زندگيش تأمين نيست، گول مي‌زند. چون حتي مهترها هم مي‌توانند هنرمندهاي خوبي باشند. درواقع مردم مي‌ترسند بفهمند تا چه حد تاب تحمل فقر و مشقت را دارند. آن‌ها از فهم اين که تا چه حد پرطاقتند وحشت دارند. هيچ‌چيز نمي‌تواند نويسنده خوب را از پاي درآورد. تنها چيزي که مي‌تواند وضعيت هنرمند را دگرگون کند، مرگ است. نويسنده‌هاي خوب حتي وقت ندارند که به شهرت و مال اندوزي فکر کنند. شهرت مؤنث است. مثل زن است. اگر جلويش تعظيم کني، زير پا لگدت مي‌کند. بنابراين بهترين راه برخورد با آن اين است که پشت دستت را نشانش بدهي؛ آن‌وقت احتمالاً کلفتيت را مي‌کند و خاکسار آستانت مي‌شود.

 

ـ آيا کار سينما و فيلم‌نامه‌نويسي، به کار نويسندگي‌تان لطمه نمي‌زند؟

ـ اگر کسي نويسندة درجه يک باشد، هيچ‌چيز به کار نويسندگي‌اش لطمه نمي‌زند. ولي اگر نويسندة ممتازي نباشد، هيچ‌چيز نمي‌تواند زياد بهش کمک کند. درضمن اگر نويسندة چيره‌دستي نباشد، هيچ مشکلي ندارد؛ چون قبلاً روحش را درمقابل [خوش‌گذراني کنار] استخرها فروخته.

 

ـ آيا وقتي که نويسنده مي‌خواهد براي سينما بنويسد، بايد به نحوي با آن کنار بيايد؟

ـ بله، هميشه همين‌طور است. چون سينما ذاتاً کاري است جمعي و هرکار جمعي نوعي توافق و کنار آمدن لازم دارد. کنار آمدن هم همين معني را مي‌دهد، يعني دادن و ستاندن.

 

ـ بيش‌تر دوست داريد با کدام هنرپيشه‌ها کار کنيد؟

ـ «هامفري بوگارت» جز کساني است که من بهترين هم کاري را باهاش داشته‌ام. من و او در ساختن فيلم‌هاي «داشتن ونداشتن» و «خواب بزرگ» [هر دو فيلم در سال 1945 ساخته شد] با هم هم‌کاري مي‌کرديم.

 

ـ آيا دوست داريد يک فيلم ديگر هم بسازيد؟

ـ بله. دوست دارم يکي از کارهاي «جورج اورول»، يعني رمان «هزار و نهصد و هشتاد و چهار» را تبديل به فيلم کنم. براي آخرش فکري کرده‌ام که نظريه‌اي را که دائم مي‌خواهم طرحش کنم، ثابت مي‌کند؛ يعني اين که بشر صرفاً به دليل علاقه‌اش به آزادي، فناناپذير است.

 

ـ چطوري در کار سينما به بهترين نتيجه مي‌رسيد؟

ـ کار سينمايي من که به نظر خودم بهترين روش کارکردن هم هست، به اين صورت انجام مي‌شود که بازيگرها و نويسنده، فيلم‌نامه را کنار مي‌گذارند و قبل از اين که کليد دوربين را بزنند، صحنه را با تمريني جدي و واقعي خلق مي‌کنند. البته اگر من با آن سادگي و صداقتي که دربرابر سينما و خودم احساس مي‌کنم، کار سينما را جدي نمي‌گرفتم، و يا فکر مي‌کردم که قادر نيستم جدي بگيرم، هرگز به سينما رو نمي‌آوردم. ولي الان فکر مي‌کنم که هرگز فيلم‌نامه‌نويس خوبي نخواهم شد، بنابراين آن‌قدر که کار نويسندگي برايم فوريت و ضرورت دارد، کار سينما ندارد.

 

ـ مي‌شود لطفاً در مورد آن حکايت و تجربه‌اي که در هاليوود داشتيد، قدري صحبت کنيد؟

ـ آن موقع که تازه قراردادم را درمورد کاري به اتمام رسانده بودم و مي‌خواستم برگردم به شهرم. کارگرداني که من باهاش کار مي‌کردم، درآمد که:«اگر دوست داشتي باز با ما کار کني، به من اطلاع بده تا با استوديو در مورد قرارداد جديد صحبت کنم.» از او تشکر کردم و برگشتم به شهرم . تقريباً شش ماه بعد، به دوست کارگردانم تلگراف زدم که مي‌خواهم دوباره با آن‌ها کار کنم. کمي بعد از جانب نماينده‌ام در هاليوود، نامه‌اي به دستم رسيد که همراهش چکي بود، يعني دستمزد يک هفتة من! تعجب کردم. چون انتظار داشتم قبل از هر چيز، اول نامة رسمي از طرف استوديو به دستم برسد يا احضاريه و قراردادي. پيش خودم فکر کردم که حتماً در فرستادن قرارداد، تأخيري پيش آمده و يا با پست بعدي خواهد رسيد. ولي يک هفته بعد عوض قرارداد، نامه‌اي از نماينده‌ام به دستم رسيد که چکي ديگر همراهش بود. اين قضيه از نوامبر سال 1932 شروع شد و تا مه 1933 ادامه داشت. بعد از آن بود که يک تلگراف از استوديو به دستم رسيد که مي‌گفت:« ويليام فاکنر، آکسفورد: کجاييد؟ استوديو متروگلدين ماير.» برداشتم و تلگرافي نوشتم به اين شکل:« استوديو متروگلدين ماير، کلورسيتي، کاليفرنيا، ويليام فاکنر.» اما متصدي تلگراف که خانم جواني بود گفت:«آقاي فاکنر پيامتان کجاست؟» گفتم:«ايناها، اين‌جاست.» گفت:«قوانين ما مي‌گويد که تلگراف بدون پيام، نبايد مخابره بشود. بايد يک چيزي بنويسد.» اين بودکه به کمک آن خانم نمونه‌هاي تلگراف‌ها را ديديم و يکي از آن پيام‌هاي شادباش آماده ـ البته يادم نيست کدام ــ را انتخاب کرديم و تلگراف کرديم. بعد، از آن استوديو و از راه‌دور، تلفني به من شد. گفتند که با اولين هواپيما پرواز کنم به «نيواورلئان» و خودم را به آقاي «براونينگ» نامي که کارگردان است، معرفي کنم. البته من مي‌توانستم همان روز از «آکسفورد» قطار بگيرم و هشت ساعت بعد در نيواورلئان باشم، اما حرف آن‌ها را گوش کردم و رفتم «همفيس». چون هر چند وقت، يک هواپيما از آن‌جا مي‌رفت به «نيواورلئان». سه روز بعد با هواپيما رفتم نيواورلئان.

ساعت شش بعد از ظهر بود که به هتل اقامتگاه آقاي «براونينگ» رسيديم و خودم را به او معرفي کردم. آقاي «براونينگ» گفت که شب خوب بخوابم تا فردا صبح زود آماده باشم براي کار. از او پرسيدم که داستان فيلم کجاست؟ گفت:«آهان، بله، برو به اتاق فلان و بهمان. آن‌جا يک فيلم‌نامه‌نويس (کانتينيوتي رايتر) هست. او بهت مي‌گويد که داستان فيلم چيست.»

رفتم به آن اتاق. فيلم‌نامه‌نويس، تنها آن‌جا نشسته بود. خودم را بهش معرفي کردم و بعد پرسيدم داستان فيلم چيست؟ گفت:«وقتي گفت‌وگوي‌هاي فيلم را نوشتي داستان را بهت مي‌گويم.» برگشتم به اتاق «براونينگ» و قضيه را برايش گفتم. گفت:«برو بهش اين‌جوري و آن‌جوري بگو.» بعد گفت:«مهم نيست. بگير خوب بخواب تا صبح، زود دست به کار شوي.»

صبح روز بعد، همه غير از آن فيلم‌نامه‌نويس، با يک قايق بزرگ شيک و کرايه‌اي راه افتاديم طرف جزيرة «گراندآيل»، که دويست کيلومتري آن‌طرف‌تر بود و قرار بود فيلم‌برداري آن‌جا آغاز بشود. موقعي که رسيديم، وقت بود که ناهار بخوريم و کارهايمان را انجام بدهيم و شب نشده، دوباره برگرديم به «نيواورلئان».

سه هفته کارمان همين بود. گاه‌گاهي من بي‌تابي مي‌کردم و مي‌خواستم سر از داستان فيلم دربياورم، ولي «براونينگ» دائم مي‌گفت:«نگران نباش. شب زود بخواب تا فردا صبح، زود کارمان را شروع کنيم.»

يک روز غروب که از آن جزيره برگشته بوديم، تازه پايم را توي اتاقم گذاشته بودم که تلفن زنگ زد. «براونينگ» بود. گفت فوري بروم اتاقش. رفتم. تلگرافي به دستش رسيده بود که مي‌گفت:«فاکنر اخراج است. استوديو متروگلدين ماير.» ولي «براونينگ» گفت:«غصه نخور. همين الان به فلاني و بهماني تلفن مي‌زنم و نه تنها مجبورش مي‌کنم که دوباره برت گرداند سرکار و حقوقت را بدهد، بلکه کتباً هم ازت معذرت بخواهد.» در همين موقع کسي دق‌الباب کرد. امربر هتل بود، با يک تلگراف. که اين يکي مي‌گفت:«براونينگ اخراج است. استوديو متروگلدين ماير.» اين شد که برگشتم به شهرم. انگار «براونينگ» هم زد و رفت جايي. ولي فکر کنم که آن فيلم‌نامه‌نويس هنوز هم در اتاقي نشسته و چک حاوي مواجب يک هفته‌اش را سفت گرفته توي چنگش. البته آن فيلم هرگز ساخته نشد. اما آن‌ها دهکده‌اي ميگو مانند ساختند؛ يعني سکو يا سطح صاف و بزرگي با ستون هايي درآب، و کپرها و آلونک‌هايي رويش؛ چيزي شبيه اسکله. البته استوديو متروگلدين ماير مي‌توانست چند جين از آن‌ها را خيلي ارزان بخرد. چون هر کدام از آن‌ها فقط چهل پنجاه دلار برايش خرج برمي‌داشت. اما آن‌ها مي‌خواستند خودشان يکيش را بسازند؛ يعني تقلبيش را. و چيزي که آن‌ها ساختند سکويي بود با ديواري برروي آن، که وقتي از اين طرف در آن را باز مي‌کردي و داخل مي‌شدي، از آن طرف يک راست فرو مي‌رفتي توي آب اقيانوس. من مطمئنم که روزي که آن‌ها، آن را ساختند، يعني همان روز اول، يک ماهيگير «کيجني» با همان کرجيش که از تنة درخت ساخته شده، پاروزنان آمده آن‌جا و تمام روز را زير آفتاب سوزان، توي قايق نشسته و اين بناي عجيبي را که هم‌وطنانش مي‌ساختند ، يعني همان سکو و اسکلة تقلبي را تماشا مي‌کرده. روز بعد هم دوباره با تمام خانواده‌اش، يعني زنش که بچه‌اي بغلش بوده و بروبچه‌هاي ديگر و مادرزنش، با همان کرجي آمده‌اند و همگي تمام روز را توي قايق و زير هرم آفتاب گرفته‌اند  نشسته‌اند و کارهاي احمقانه و بي‌سروته آن‌ها را تماشا کرده‌اند. دو سال بعد وقتي در نيواورلئان بودم، شنيدم که کينجني‌ها هنوز هم از راه‌هاي دور راه مي‌افتند و به تماشاي آن اسکلة قلابي مي‌آيند؛ اسکله‌اي که يک وقتي سفيد پوست‌ها ريختند آن‌جا و با عجله آن را ساختند و بعد ولش کردند و رفتند.

 

ـ گفتيد که نويسنده وقتي مي‌خواهد براي سينما بنويسد، بايد به نحوي با آن کنار بيايد. حالا وقتي مي‌خواهد مستقلاً بنويسد چي؟ آيا نويسنده در برابر خوانندگانش پايبند چيزي هست و چيزي را تعهد مي‌کند؟

ـ نويسنده متعهد و ملزم است که کارش را به بهترين وجه انجام بدهد. ولي در مورد بقيه چيزها، مختار است که هرطور دلش خواست عمل کند. خود من آن قدرسرگرم نوشتن‌ام که اصلاً توجي به مردم ندارم. حتي وقت ندارم که بفهمم چه کسي آثارم را مي‌خواند. ضمناً برايم اهميتي هم ندارد که نظر «فلان کس» راجع به آثارم يا آثار ديگران چي است. من فقط به يک چيز پايبندم، و آن اين است که کارهايم با معيارم بخواند و اين موقعي است که با خواندنش احساسي بهم دست بدهد که با خواندن کتاب «وسوسة سن آنتوان» [اثر«فلوبر»] و «کتب عهد عتيق» حس مي‌کنم. با خواندن اين آثار احساس فرح مي‌کنم؛ درست همان‌طور که از ديدن يک پرنده احساس شادي مي‌کنم. اگر مي‌شد که روحم پس از مرگ در موجود ديگري حلول کند و به دنيا برگردد، دوست مي‌داشتم که به شکل سنقر [پرنده‌اي خوش خط و خال از تيرة بازها] به دنيا برگردم. هيچ‌چيز و هيچ‌کس از اين پرنده بدش نمي‌آيد؛ بهش رشک نمي‌برد؛ نمي‌خواهدش و بهش احتياج ندارد. هيچ‌چيز و هيچ‌کس اذيتش نمي‌کند و هيچ خطري تهديدش نمي‌کند. به‌علاوه، مي‌تواند هر چيزي که خواست بخورد.

 

ـ براي رسيدن به معيار مورد نظرتان از چه تکنيکي استفاده مي‌کنيد؟

ـ بگذار اگر نويسندگان ما به فن و تکنيک نويسندگي علاقه دارند، هم‌چنان به جراحي و چيدن اين بنا ادامه دهند. چرا که در کار نويسندگي هيچ شيوة مکانيکي و لايتغيري وجود ندارد. در اين‌جا راه ميان‌بري نيست. اگر نويسندگان جوان‌ ما در کارشان از قاعده و نظرية خاصي پيروي کنند، حماقت کرده‌اند. از اشتباهاتت درس بگير. مردم فقط از طريق خطاهاشان چيز ياد مي‌گيرند. هنرمند خوب هيچ‌کس را شايسته نمي‌داند تا ازش اندرز بگيرد. او بي‌نهايت مغرور است. مهم نيست که تا چه حد پيش‌کسوت‌ها را تحسين مي‌کند، مهم اين است که همواره، درصدد است تا از آن‌ها جلو بيفتد و مغلوبشان کند.

 

ـ پس با اين حساب، آيا شما قدر و منزلتي براي تکنيک قائل نيستيد؟

ـ به هيچ‌وجه چنين نيست. گاهي تکنيک پا پيش مي‌گذارد و قبل از اين که نويسنده آن‌طور که مايل است کار را به دست بگيرد، رويايش را زير فرمان مي‌گيرد. تکنيک نمايانگر مهارت و هنرنمايي نويسنده (تورد فورس) است و اثري که اين موضوع را به نمايش مي‌گذارد و کامل است، چيزي نيست غير از چيدن متناسب خشت‌هاي اين بنا پهلوي هم؛ چرا که نويسنده احتمالاً قبل از اين که حتي اولين کلمه را بنويسد، تک تک کلماتش را از اول تا آخر مي‌شناسد. اين مسئله موقع نوشتن رمان «دراز مي کشم تا بميرم» (گوربه‌گور) ، براي خود من هم پيش‌آمد. نوشتن اين رمان کار آساني نبود. گو اين‌که بايد گفت که هيچ اثر صادق و درستي آسان به وجود نمي‌آيد. البته از اين نظر که همة مصالحش دم دست بود، کار ساده‌اي بود. نوشتنش شش هفته‌اي وقتم را گرفت؛ وقت‌هاي بي‌کاري که پس از دوازده ساعت کار يدي [در شيفت شب] برايم باقي مي‌ماند. فقط گروهي از مردم را در ذهن مجسم کردم و آن‌ها را دربرابر مصايب طبيعي و عامي چون آتش‌سوزي و سيل قرار دادم و بعد با کمک محرک‌هاي طبيعي آن‌ها، جهت حرکتشان را مشخص کردم. البته از يک نظر وقتي شيوه‌هاي تکنيکي و فني درکار دخالت نمي‌کنند، کار نوشتن آسان‌تر هم مي‌شود، چون مثلاً در آثار خود من هميشه شخصيت‌ها در جايي از کتاب قيام مي‌کنند و خودشان کار را برعهده مي‌گيرند و کتاب را في‌المثل در صفحة 270 آن، به پايان مي‌برند. گو اين‌که نمي‌دانم که اگر مثلا کتاب را درصفحة 274 تمام مي‌کردم، چه وضعي پيش مي‌آمد. نويسنده بايد داراي آن قوة قضاوت عيني درمورد اثرش باشد. علاوه بر اين، بايد داراي آن‌ قوة قضاوت عيني درمورد اثرش باشد. علاوه بر اين، بايد آن‌قدر صداقت و شجاعت داشته باشد تا خودش را در مورد اثرش گول نزند. في‌المثل از آن‌جا که هيچ‌کدام از آثار خود من کاملاً با معيارهايم نمي‌خوانند، من اثرم را با آن اثري محک مي‌زنم که بيش از همه مرا رنج و عذاب داده؛ درست مثل مادري که بچة دزد و جانيش را بيش‌تر از پسر خوبش دوست دارد.

 

ويليام فاکنرـ مقصودتان کدام اثر است؟

ـ منظورم «خشم و هياهو» است. چون من اين رمان را پنج بار و آن هم در دفعاتي که بينشان فاصله بود، نوشتم، و هربار سعي کردم تا داستانش رابه طور کامل بازگو کنم و خودم را از شر رويايي که دائم عذابم مي‌داد، خلاص کنم؛ تا اين که بالاخره موفق شدم. اين رمان داستان غم‌انگيز فنا شدن دو زن يعني «کدي» و دخترش [«کونتين»] است. «ديلسي» [دررمان «خشم و هياهو»] يکي از شخصيت‌هاي مورد علاقة من است؛ چون زني است شجاع، جسور، باوقا ، سخاوت‌مند و بالاخره درست‌کار. او شجاع‌تر، درست‌کارتر و سخاوت‌مندتر از من است.

 

ـ چه طوري شروع به نوشتن رمان «خشم و هياهو» کرديد؟

ـ نوشتن اين رمان را با يک تصوير ذهني شروع کردم. البته آن‌موقع نمي‌دانستم که داستان سمبليک است. اين تصوير ذهني، تصوير دختري بود که پشت شلوارش گلي بود و از بالاي درخت گلابي از پنجره‌اي، مراسم تشييع جنازة مادربزرگش را مي‌ديد و هرچه را که در آن اتاق مي‌گذشت براي برادرهايش که پاي درخت بودند شرح مي‌داد. وقتي شروع به نوشتن داستان کردم و همه بچه‌ها را معرفي کردم و گفتم که دارند چه کار مي‌کنند و چه طور شلوار آن دختر گلي شده، تازه فهميدم که غير ممکن است که همة آن‌چه را که مي‌خواهم بگويم، در قالب داستاني کوتاه بريزم و داستان بايد تبديل به رمان شود. و بعد آن موقع بود که متوجه نمادين بودن «شلوار گلي» آن دختر شدم و آن تصوير ذهني جايش را به دختر بي‌پدر و بي‌مادري داد که دارد از ناوداني پايين مي‌آيد تا از تنها سرپناه و خانه‌اي که در آن مهر و محبت از او دريغ شده و نيز درک و بصيرتي به او داده نشده، بگريزد.

آن‌‌موقع داستان را از ديد بچه‌اي خل‌وضع [«بنجي»] نوشته بودم. البته نمي‌دانستم چرا، ولي احساس مي‌کردم که اگر داستان از زبان بچة ابلهي بازگو بشود، تأثيرش بيش‌تر از داستاني است که از ديد آدم معقولي بيان مي‌شود. اما ديدم که انگار داستان را خوب ننوشته‌ام. اين بود که دوباره شروع به نوشتن همان داستان منتها اين بار از ديد يکي ديگر از برادران آن دختر [«کونتين»]، کردم؛ اما باز هم داستان آن‌طور که مي‌خواستم از کار درنيامد. براي بار سوم شروع به نوشتن داستان کردم و اين دفعه از ديد برادري ديگر [«جيسن»]؛ ولي باز هم بيان نشد. اين بار سعي کردم که اين چند داستان را باهم تلفيق کنم و با روايت خودم، به نحوي شکاف‌هايشان را پر کنم. اما باز هم کتاب کامل نشده بود. پانزده سال بعد که کتاب به‌طور کامل منتشر شد، ضميمه‌اي هم به آن اضافه کرده بودم و اين درواقع آخرين تلاشم بود که داستان را آن‌طور که بايد، بازگو کنم و از صفحة ذهنم بزدايم تا از اين رهگذر اندکي آرامش بيابم. و اين کتابي است که بيش از هر چيز ديگر، دلم برايش مي‌سوزد؛ نمي‌توانم تنهايش بگذارم و مي‌دانم که هرگز نخواهم توانست داستانش را به درستي بيان کنم. گو اين‌که بسيار سعي کردم و دوست دارم باز هم بکنم، اما مي‌دانم که احتمالاً اين بار هم شکست خواهم خورد.

 

ـ شخصيت «بنجي» چه احساسي را در شما زنده مي‌کند؟

ـ تنها احساسي که مي‌توانم نسبت به «بنجي» داشته باشم غم و دل‌سوزي نسبت به تمام بشريت است. شما نمي‌توانيد هيچ احساسي نسبت به «بنجي» داشته باشيد، چون او چيزي را حس نمي‌کند. اما دغدغة خود من فقط اين است که آيا اين شخصيت ساخته و پرداختة من، باورکردني است يا نه. او حکم پيش‌درآمد و افتتاحيه (پرولوج) را دارد، درست مثل شخص «گورکن» در نمايش‌نامه‌هاي دورة اليزابت [نيمة دوم قرن شانزدهم و اوايل قرن هفدهم در انگلستان]؛ يعني وظيفه‌اش را [در داستان] انجام مي‌دهد و بعد زحمت را کم مي‌کند. «بنجي» قادر نيست خير و شر را انتخاب کند، چون نسبت به هيچ کدام معرفت ندارد.

 

ـ آيا «بنجي» مي‌تواند به کسي علاقه داشته باشد؟

ـ او حتي آن‌چنان که بايد، عقل [حسابگر] ندارد تا بخواهد خودخواه باشد. او نوعي حيوان است. البته معني علاقه و محبت را مي‌فهمد، اما نمي‌تواند اسم و عنواني براي اين حالتش پيدا کند؛ و وقتي اين محبت و علاقه را درمعرض خطر مي‌بيند، يعني وقتي احساس مي‌کند که «کدي» تغيير کرده، جاروجنجال راه مي‌اندازد و گريه مي‌کند. «کدي» ديگر به او تعلق ندارد؛ ولي از آن‌جا که او خل و ديوانه است، حتي نمي‌داند که «کدي» ديگر نيست؛ فقط احساس مي‌کند که اشکالي به وجود آمده و اين اشکال خلايي به وجود آورده که او درآن احساس غم و اندوه مي‌کند. «بنجي» سعي مي‌کند که اين خلا را پر کند. تنها چيزي که از «کدي» براي او باقي مانده دمپايي کهنه اوست. اين دمپايي همان علاقه و محبت او نسبت به «کدي» که «بنجي» نمي‌تواند اسمي براي او بگذارد ولي فقدانش را احساس مي‌کند. «بنجي» کثيف است، چون نمي‌تواند خودش را با آن وضعيت تطبيق بدهد، و چون معني کثيفي را نمي‌فهمد. همان‌طور که او نمي‌تواند خير و شر را از هم تميز بدهد، کثيفي و تميزي هم برايش فرقي ندارد. دمپايي [«کدي»] او را تسکين مي‌دهد، گرچه ديگر حتي نمي‌داند که اين دمپايي متعلق به چه کسي بوده؛ همان‌طور که ديگر نمي‌داند چرا غمگين است. اگر «کدي» دوباره پيدايش بشود، ممکن است که حتي او را هم ديگر نشناسد.

        

ـ آيا گل نرگسي که [در داستان] به «بنجي» داده مي‌شود، معني خاصي دارد؟

ـ آن گل نرگس به «بنجي» داده مي‌شود تا حواسش پرت بشود. در آن‌جا منظور فقط يک گل نرگس است که برحسب اتفاق در آن روز يعني پنجم آوريل دم دست بوده. نه، در اين مورد منظور خاصي نداشتم.

 

ـ شما رمانتان را درقالبي تمثيلي ريخته‌ايد، همان‌طور که در رمان «افسانه» از تمثيلي مسيحي استفاده کرده‌ايد. آيا سودي هنري از اين کار برده‌ايد؟

ـ سودي را که من از تمثيل برده‌ام، همان سودي است که نجار ساختمان در استفاده از چهار ضلع مي برد تا خانه‌اي مربعي شکل بسازد. از تمثيل نيز دررمان «افسانه» بسيار به‌جا و درست استفاده شده است؛ درست همان‌طور که از چهارگوش‌ها در خانه‌اي مربعي شکل استفاده مي‌شود.

 

ـ آيا اين سخن به اين معنا است که هنرمند درست مثل نجاري که چکشش را از کسي قرض مي‌گيرد، حق دارد از مسيحيت نيز صرفاً به عنوان يکي ديگر از ابزارهاي کارش استفاده کند؟

ـ نجار صحبت ما، هيچ‌وقت بدون آن چکش نيست. و اگر در معناي کلمة مسيحيت، با هم اتفاق نظر داشته باشيم، بايد بگويم که هيچ کس بدون مسيحيت زندگي نمي‌کند. مسيحيت نظام رفتار و کردار هر فرد است و هر فرد به وسيلة آن سعي مي‌کند بهتر از آن‌چه طبعش مي‌پسندد، باشد. البته اين در صورتي است که اين فرد از طبع و خوي خودش پيروي کند. چه سمبل مسيحيت هلال باشد و چه صليب، اين سمبل دائما وظايف انسان را دربين نوع بشر به او گوشزد مي‌کند. تمثيل‌هاي مختلف مسيحيت، به مثابة ميزان‌هايي است که بشر همواره خودش را درپرتو آن محک مي‌زند و مي‌فهمد که چگونه آدمي است. البته مسيحيت نمي‌تواند دقيقاً مثل کتاب‌هاي رياضيات مدارس که حساب و هندسه ياد بشر مي‌دهند، خوب بودن را به بشر ياد بدهد، اما به وسيلة ارائة نمونة بي‌مانند رنج و ايثار و نيز با دادن وعده‌هاي اميدبخش، به او نشان مي‌دهد که چه طور خودش را کشف کند و قوانين و معيارهاي اخلاقي خودش را در حدود استطاعت و اشتياقش رشد و توسعه بدهد. نويسنده‌ها همواره از اين منبع سرشار يعني از اين تمثيل‌هاي «خودآگاهي بخش» اخلاقي، استفاده کرده‌اند و مي‌کنند؛ چرا که اين تمثيل‌ها نظير ندارند. مثلاً «موبي ديک» [يا «نهنگ سفيد» اثر «هرمان ملويل»] تثليثي از وجدان اخلاقي انسان را به نمايش مي‌گذارد: يعني آن‌کس که هيچ چيز نمي‌داند، آن کس که مي‌داند ولي اهميتي نمي‌دهد و بالاخره آن کس که مي‌داند و اهميت مي‌دهد. من در رمان «افسانه» نيز از همين تثليث استفاه کرده‌ام. در آن‌جا افسر خلبان جواني وجود دارد که مي‌گويد:«وحشتناک است، حتي اگر به قيمت جانم هم تمام بشود، قبول نمي‌کنم»؛ و ژنرال سررشته داري فرانسوي پير، که مي‌گويد:«وحشتناک است، ولي مي‌توانيم با گريه کردن تحملش کنيم». وبالاخره افسر گردان، که مي‌گويد:«وحشتناک است، ولي يک کاريش مي‌کنيم».

 

ـ آيا دو مضمون «تم» جدا از هم، به دليلي سمبليک در رمان «نخل‌هاي وحشي» با هم تلفيق شده‌اند؟ و آيا همان طور که برخي از منتقدان گفته‌اند، مضمون ديگر نوعي تکملة زيبايي شناسانه است يا اين که صرفاً بر حسب تصادف چنين وضعي پيش آمده؟

ـ نه، نه، آن رمان، يک داستان است؛ يعني داستان «شارلت ريتن مائر» و «هري ويلبرن» که در آن «ويلبرن» همه چيزش را فداي عشق مي‌کند، اما بعد آن را از دست مي دهد. تا وقتي که شروع به نوشتن اين رمان نکرده بودم، نمي‌دانستم که کتاب تبديل به دو داستان جدا از هم مي‌شود. وقتي به آخر جايي که الان فصل اول داستان «نخل‌هاي وحشي» است رسيدم، يک‌دفعه متوجه شدم که انگار داستان چيزي کم دارد، يعني تأکيدي کم داشت، چيزي مثل آهنگ جفت «کانتر پوينت» در موسيقي، تا آن را به اوج بکشاند و برجسته‌اش کند. بنابراين شروع به نوشتن داستان «پيرمرد» کردم تا اين‌که يواش‌يواش صداي داستان «نخل‌هاي وحشي» دوباره اوج گرفت و به روي همان آهنگ قبلي کوک شد. در اين‌جا مجدداً دست از نوشتن داستان «پيرمرد» ــ در جايي که الان انتهاي فصل اول آن است ــ کشيدم و باز دست به کار نوشتن داستان «نخل‌هاي وحشي» شدم، تا اين که دوباره آهنگ اين داستان از آن اوج، رو به حضيض گذاشت. پس از آن باز به سروقت فصل ديگر داستان «پيرمرد» که درواقع تکمله و وضع متقابل داستان قبلي بود، رفتم تا آهنگ داستان «نخل‌هاي وحشي» مجدداً به اوج خودش دست مي‌يابد، ولي در بقية داستان سعي مي‌کند حتي به قيمت بازگشت داوطلبانه‌اش به زندان، از آن بگريزد؛ چرا که در زندان احساس امنيت مي‌کند. «نخل‌هاي وحشي» و «پيرمرد» دو داستانند که شايد برحسب اتفاق لازم و ملزوم هم شده‌اند. پس درواقع ما در اين جا فقط يک داستان داريم و آن داستان «شارلت» و «ويلبرن» است.

 

ـ نوشته‌هاي شما تا چه حد مبتني بر تجربه‌هاي شخصيتان است؟

ـ نمي‌توانم بگويم. هيچ‌وقت ننشستم محاسبه کنم، چون که حدش مهم نيست. نويسنده به سه چيز احتياج دارد: تجربه، مشاهده و تخيل. دوتاي از اين‌ها و گاهي يکي از اين‌ها، مي‌تواند کسري بقيه را جبران کند. داستان‌هايي که من مي‌نويسم هميشه با يک انديشه، خاطره با تصوير ذهني شروع مي‌شود. درواقع قصه نوشتن هم چيزي جز خوب پروراندن و درست استفاده کردن از همين‌ها نيست. يعني توضيح و تشريح اين که چرا آن وضعيت پيش آمد و يا چه چيزي باعث شد که آن اتفاق هم چنان کش بيايد. هر نويسنده‌اي سعي مي‌کند که اشخاصي ملموس و باورکردني خلق کند و بعد آن‌ها را در اوضاع و شرايطي قابل قبول قرار بدهد، به نحوي که روي خواننده تأثير بگذارد و يا درحقيقت تا آن‌جا که در توان نويسنده هست، بيش‌ترين تأثير را بگذارد. بديهي است که يکي از ابزارهايي را که او بايد از آن استفاده کند، محيطي است که او آن را مي‌شناسد. البته بايد بگويم که ساده‌ترين وسيلة بياني موسيقي است، چون بشر از همه زودتر آن را تجربه کرده و از نظر تاريخي هم قدمتش بيش‌تر است. اما از آن‌جا که استعداد من در استفاده از کلمات است، بايد بکوشم که با ناشيگري، آن‌چه را که موسيقي اصيل به مراتب بهتر از عهده بيانش برآمده، با کلمات بيان کنم. بدين معنا که موسيقي هر چيزي را بهتر و ساده‌تر بيان مي‌کند، اما من استفاده از کلمات را براستفاده از موسيقي ترجيح مي‌دهم؛ همان‌طور که ترجيح مي‌دهم بخوانم تا گوش کنم. من سکوت را برصدا ترجيح مي‌دهم، چرا که صورت خيالي را که کلمات به‌وجود مي‌آورند، در سکوت ايجاد مي‌شود. به بيان ديگر، موسيقي و صداي رعد آساي نثر، درسکوت تحقق پيدا مي‌کند.

 

ـ بعضي از مردم مي‌گويند که با وجود اين‌که گاهي دو يا حتي سه بار نوشته‌هاي شما را خوانده‌اند، چيزي نفهميده‌اند. براي آن‌ها چه توصيه‌اي داريد؟

ـ چهاربار بخوانند.

 

ـ گفتيد که نويسنده به تجربه، مشاهده و تخيل احتياج دارد. آيا نويسنده به الهام هم احتياج دارد؟

ـ راجع به الهام من چيزي نمي‌دانم، چون اصلاً نمي‌دانم چه هست. البته چيزهايي راجع بهش شنيده‌ام، اما تا حالا هيچ‌وقت باهاش مواجه نشده‌ام.

 

ـ مي‌گويند خشونت بر روح شما تسلط دارد؟

ـ اين حرف مثل اين است که بگوييد چکش بر روح و روان نجار تسلط دارد. خشونت فقط يکي از ابزارهاي نجار است. نجار هم مثل نويسنده نمي‌تواند فقط با يکي از ابزارهايش چيزي بسازد.

 

ـ ممکن است لطفاً بگويد که چه‌طور نويسنده شديد؟

ـ آن‌وقت‌ها در «نيواورلئان» زنگي مي‌کردم و براي اين که گه‌گاهي کمي پول درآورم، هرکاري مي‌کردم. درهمان‌جا با «شروود اندرسن» آشنا شدم. من و او بعدازظهرها در اطراف شهر گشت مي‌زديم و با مردم صحبت مي‌کرديم. غروب‌ها هم دوباره هم‌ديگر را مي‌ديديم و مي‌نشستيم به گفت‌وگو. البته هيچ‌وقت صبح‌ها او را نمي‌ديدم. «اندرسن» صبح‌ها از مردم کناره مي‌گرفت و کار مي‌کرد. روز بعد باز کارمان همين بود. همان‌موقع بود که به خودم گفتم که اگر زندگي نويسنده‌ها اين طوري است، من هم بهتر است نويسنده شوم. اين بود که شروع کردم به نوشتن اولين کتابم [رمان «پاداش سرباز»]. يک‌کم که گذشت ديدم که نويسندگي کار لذت‌بخش و مطبوعي است. بعد سه هفته گذشت و يادم رفت به «اندرسن» سر بزنم؛ تا اين که خودش آمد پيش من. و اين اولين باري بود که او مي‌آمد تا مرا ببيند. گفت:«خداي من!» و رفت. کتاب را تمام کرده بودم که يک روز خانم «اندرسن» را در خيابان ديدم. پرسيد:«کتابت در چه حال است؟» گفتم:«تمامش کردم.» گفت:«شروود مي‌خواهد معامله‌اي باهات بکند. گفته که اگر فاکنر قبول کند که دست نوشته‌هايش را نخوانم، نوشته‌اش را مي‌دهم به ناشرم تا چاپش کند.» گفتم:«قبول.» و به اين ترتيب شديم نويسنده.

 

ـ آن‌وقت‌ها چه کارهايي مي‌کرديد تا به قول خودتان گه‌گاهي کمي پول درآوريد؟

ـ هرچه پيش مي‌آمد. هرکاري که بود مي‌کردم: قايقراني، نقاشي ساختمان، خلباني؛ ولي سر هر کار زياد دوام نمي‌آوردم. چون آن‌موقع هزينة زندگي در «نيواورلئان» پايين بود. و من فقط جايي براي خواب مي‌خواستم و مختصر غذايي و توتوني و احياناً کمي نوشيدنيي. براي آدمي مثل من هم کار زياد بود. دو سه روزي کار مي‌کردم و پولي به جيب مي‌زدم و تا آخر ماه را با همان مي‌گذراندم. من ذاتاً آدمي هستم سيار و خانه‌به‌دوش. زياد هم محتاج پول نيستم تا برايش سگ‌دو بزنم. به نظرم هم مي‌رسد که اين همه کاري که بشر در سراسر جهان براي خودش درست کرده، ماية ننگ است. غم‌انگيزترين چيزها اين است که آدم چاره‌اي نداشته باشد، الا اين که علي‌الدوام روزي هشت ساعت کار کند. شما نمي‌توانيد هر روز هشت ساعت بخوريد، يا هر روز هشت ساعت بنوشيد، يا هر روز هشت ساعت، از زندگي لذت ببريد... تنها کاري که مي‌توانيد بکنيد اين است که هر روز هشت ساعت کار کنيد... و به همين دليل است که بشر، هم خودش و هم ديگران را به اين بدبختي و فلاکت انداخته.

 

ـ شما حتماً خودتان را مديون «شروود اندرسن» مي‌دانيد. ولي نظرتان راجع به «شروود اندرسون» نويسنده، چيست؟

ـ او پدر نسل نويسندگان هم‌دورة من و بنيان‌گذار راه و رسمي است که نويسندگان پس از ما ادامه خواهند داد. ولي بايد بگويم که در مورد او ما هنوز حق مطلب را ادا نکرده‌ايم. اما «درايزد» برادر بزرگ‌تر اوست و بالاخره «مارک‌ تواين» پدر هردوي آن هاست.

 

ـ نظرتان راجع به نويسندگان اروپايي آن دوره چيست؟

ـ دو نويسندة بزرگ آن دوره «مان» و«جويس» بودند. و شما بايد با اخلاص و ايمان کتاب «اوليس» جويس را به دست بگيريد. درست همان‌طور که مبلغ تعميددهندة بي‌سواد ولي مؤمن مسيحي با «کتب عهد عتيق» برخورد مي‌کند.

 

ـ چه طور با انجيل آشنا شديد؟

ـ جدم «مري» مرد آرام و مهرباني بود و با وجود اين‌که اسکاتلندي بود، بيش از حد متدين و سخت‌گير نبود. فقط به يک سري از چيزها خيلي پايبند بود. از جمله اين که همه بچه‌ها از کوچک گرفته تا بزرگ، بايد هر روز آيه‌اي از انجيل را حفظ مي کردند و صبح‌ها سرميز صبحانه از بر مي‌خواندند؛ در غير اين صورت از صبحانه خبري نبود. البته در چنين وضعيتي وقت کافي به شما مي‌دادند تا برويد و آيه‌اي حفظ کنيد و دوباره برگرديد. ( ضمناً ما عمة ترشيده‌اي داشتيم که در چنين مواقعي مثل سرگروهبان‌هاي ارتش کارش اين بود که همراه کودک خاطي مي رفت و او را دلداري و روحيه مي‌داد تا براي مرحلة بعد آماده شود.)

آيه‌اي را که حفظ مي‌کرديم بايد صحيح و موثق مي‌بود. البته تا وقتي که کوچک بوديم و نمي‌توانستيم آيات را خوب از بر کنيم، اجازه داشتيم هر روز فقط همان آيه را حفظ کنيم و بخوانيم. و بعد کمي که بزرگ مي‌شديم و جثه مان رشد مي‌کرد ( و ديگر مي‌توانستيم آيه‌ها را هول هولکي و بدون اين‌که حتي بفهميم چه مي‌گوييم، از بر بخوانيم و حواسمان بيش‌تر پيش گوشت کباب شده و مرغ سوخاري و سبوس و سيب‌زميني شيرين و دوسه نوع نان داغ ديگر بود) يک روز صبح مي ديديم که آقاي «مري» با چشماني افسرده و مهربان و به نرمي زل زده به ما و به جاي اين که سخت‌گير باشد، دارد قوانينش را به ما گوشزد مي‌کند؛ و ما مي‌فهميديم که بزرگ شده‌ايم و روز بعد بايد يک آيه ديگر را حفظ کنيم. و اين موقعي بود که ما متوجه شده بوديم که ديگر دوران بچه‌گيمان به سر آمده و بزرگ شده‌ايم و پا به دنياي شلوغ گذاشته‌ايم.

 

ـ آيا آثار نويسندگان معاصر را هم مي‌خوانيد؟

ـ نه، کتاب‌هايي را که من مي‌خوانم همان‌هايي است که از دوران جواني مي‌شناخته‌ام و به آن‌ها عشق مي‌ورزيده‌ام و هنوز هم همان‌طور که شما به رفقاي قديمي‌تان سر مي‌زنيد، دائماً فقط به همان‌ها مراجعه مي‌کنم. کتاب‌هايي را که من مي‌خوانم اين‌ها است:«کتب عهد عتيق»، آثار «ديکنز»، «کانراد»، «دن کيشوت» سروانتس ( که من سالي يک بار همان‌طور که بعضي‌ها انجيل مي‌خوانند، اين کتاب را مي‌خوانم)، آثار «فلوبر»، «بالزاک» ( که جهان بي‌عيب و نقصي خلق کرده که متعلق به خودش است و اين همچون سيلان خوني است که در رگ‌هاي بيست کتابش جاري است)، «داستايوسکي»، «تولستوي» و «شکسپير». گه‌گاهي هم آثار «ملويل». و از ميان شعرا ، آثار «مارلو»، «کمپيئن»، «جانسن»، «هريک»، «دان»، «کيتس» و «شلي» را مي‌خوانم. و بالاخره هنوز هم اشعار «هاوسمن» را مي‌خوانم. آثاري را که نام بردم اغلب مي‌خوانم، البته نه اين که از اول تا آخر بخوانم، بلکه صحنه‌اي را انتخاب کرده، مي‌خوانم؛ يا اين که هنگام خواندن فقط مطالبي را مي‌خوانم که دربارة يکي از شخصيت‌ها است. اين طرز خواندن، درست مثل اين است که شما دوستي را ببينيد و چند دقيقه‌اي با او صحبت کنيد.

 

ـ «فرويد» چي؟ آيا آثار «فرويد» را هم مي‌خوانيد؟

ـ در «نيواورلئان» که بودم همه راجع به فرويد صحبت مي‌کردند، ولي از آثار او، چيزي نخوانده‌ام. «شکسپير» هم نخوانده فکر نمي‌کنم «ملويل» هم خوانده باشد. و باز مطمئنم که «موبي ديک» [اثر «ملويل»] هم نخوانده.

 

ـ تا حالا شده داستان‌هاي معماوار پليسي بخوانيد؟

ـ بله، آثار «سيمنون» را مي‌خوانم، چون مرا ياد «چخوف» مي‌اندازد.

 

ـ از ميان اشخاص آثار ادبي، به چه شخصيت‌هايي علاقه داريد؟

ـ اشخاص مورد علاقة من اين‌ها هستند: «ساراگيپ»، [شخصيتي در رمان «مارتين چازلويت»، اثر «ديکنز»] که زني است ظالم، بي‌رحم، مي‌گسار، فرصت‌طلب و غيرقابل‌اعتماد؛ «خانم هريس» [شخصيتي خيالي در رمان «مارتين چازلويت»]؛ «فالستاف» [شخصيتي در نمايش‌نامه‌هاي «همسران سرخوش وينزد» و «هنري چهارم» نوشته «شکسپير»]؛ «شاهزاده هل» [از اشخاص نمايشنامه «هنري چهارم»]؛ «دن کيشوت» وصد البته «سانچو»، «هر دواز اشخاص رمان «دن کيشوت» اثر «سروانتس»]. «بانو مکبث»... [از اشخاص نمايشنامه «مکبث» اثر «شکسپير»] که هميشه او را ستوده‌ام؛ «افيليا» [شخصيتي در نمايشنامة «هاملت»] و «مرکوتيو» [از اشخاص نمايشنامه «رومئو و ژوليت» اثر «شکسپير»] که مرکوتيو و خانم گمپ خوب مي‌توانند زندگي خودشان را پيش ببرند، التماس و در خواست نمي‌کنند و از چيزي نمي‌نالند. «هاک فين» و «جيم» [هردو از شخصيت‌هاي رمان «ماجراي هاکلبري فين» اثر «مارک تواين»]. از «تام سوير» [شخصيت اصلي رمان «ماجراهاي ـ تام سوير » اثر «مارک تواين»] زياد خوشم نمي‌آيد، چون خيلي خودپسند و متظاهر است. و بالاخره «سوت لاوينگود» را هم که شخصيتي است در يکي از کتاب‌هاي «جورج هريس» که آن را دوروبر سال‌هاي 1840 يا 1850 نوشته، دوست دارم. «لاوينگود» راجع به خودش دچار اوهام و خيالات نيست و هر چه در توان داشته انجام داده. گاهي مي‌ترسد و خودش هم اين را مي‌داند، ولي سرافکنده و خجل نيست. او کسي را مسبب بدبختي‌هايش نمي‌داند و به خدا هم ناسزا نمي‌گويد.

 

ـ نظرتان راجع به آيندة رمان چيست؟

ـ فکر مي‌کنم تا وقتي که مردم رمان مي‌خوانند، کساني هم هستند که رمان بنويسند و برعکس؛ مگر اين که مجلات مصور و فکاهي‌هاي مصور روزنامه‌ها کاري کنند که ديگر مردم نتوانند چيزي بخوانند. در واقع هم ادبيات الان عقب‌گرد کرده و دارد بر مي‌گردد به عهد انسان‌هاي غارنشين و خط تصويري آن دوران.

 

ـ وظيفة منتقد چيست؟

ـ هنرمند فرصت گوش کردن به منتقد را ندارد. نقدها را معمولاً کساني مي‌خوانند که مي‌خواهند نويسنده بشوند، ولي آن‌هايي که مي‌نويسند يعني نويسنده‌اند، وقت خواندن مطالب منتقدها را ندارند. نقاد براي هنرمند نمي‌نويسد. مقام هنرمند بالاتر از نقاد است، چون هنرمند با نوشته‌هايش بر نقاد تأثير مي‌گذارد و او را هدايت مي‌کند؛ اما آن‌چه منتقد مي‌نويسد بر همه تأثيرمي‌گذارد الا هنرمند.

 

ـ بنابراين شما لزومي نمي‌بينيد که راجع به اثرتان با کسي صحبت کنيد؟

ـ نه، چون سرم گرم نوشتن آن است. اثر من بايد مرا سر ذوق و کيف بياورد؛ و تا وقتي که اين طور است، لزومي ندارد راجع به آن با کسي بحث کنم. ولي در صورتي که نتواند مرا بر سر ذوق و شوق بياورد، مطمئناً بحث و گفت‌وگو بر سر آن هم، آن را بهتر از آن چه هست نمي‌کند. چون تنها چيزي که مي‌تواند اثر را بهتر کند، اين است که وقت بيش‌تري صرفش بشود. من اديب نيستم، نويسنده‌ام؛ خوشم نمي‌آيد راجع به کارم دائم با اين و آن بحث کنم.

 

ـ نقادها ادعا مي‌کنند که اساس رمان‌هاي شما بر روابط خوني و خويشاوندي استوار است.

ـ اين هم عقيده‌اي است. گفتم که، من نوشته‌هاي منتقدها را نمي‌خوانم. در ضمن شک دارم که نويسنده‌اي بخواهد راجع به مردم بنويسد و مثلاً بيش&



تاريخ : شنبه بیست و پنجم آبان 1392 | 14:33 | نویسنده : فرهاد فرخزاده |

 بدجور زدم به خاکی . به زمین و زمان ، به چیزهایی که آفریده شده و یا خواهد شد بدوبیراه می گویم . نه شکسته عشقی خورده ام ، نه از والدینم رخت از جهان بسته . اگر هم زنم با کسی روی هم ریخته از آن بی خبرم یعنی باید آدم خوشبختی باشم . اکنون که دارم این چرندیات را می نویسم سه ساعت از نصف شب گذشته است . نمی دانم این بی خوابی اضافه کاری خواب بعداز ظهر است یا ارمغان افکار یک کارمند میان رتبه . تمام کوچه های بن بستی که دیده یا خوانده ام در ذهنم تداعی می شوند . صدای فن آشپزخانه برایم عادی شده است . دیگر با چشم دود سیگارم که هر شب فن می مکد را دونبال نمی کنم مانند زنم ، پشت میز اداره و هر چیز دیگر برایم عادی شده است . چند بار پایم لرزیده و اگر هم پای زنم لرزیده چندان مهم نیست چون برای جان بخشیدن به این زندگی مرده امان این کارها را کرده ام ، یعنی دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست . شاید حق با مادر زن و مادرم است اگر پای بچه ای به میان آید وضعمان بهتر شود ، شاید هم بعداز چند سال برای من و زنم عادی شود مانند رفتارها ، حرف ها ، جاهایی که رفته ایم ، خیالبافی هایی که کرده ایم و تن هایمان . چند سال قبل از ازدواج که حماقت هایمان ناپخته تر از حالا بود زیاد از بچه حرف می زدیم اسم انتخاب کرده بودیم ، اصلا از همین جا شروع شد ، از همین جا سر حرف را باز کردم ، از همین جا ... دیگر وقتی یاد این ها می افتم نه می خندم ، نه خودمان را مسغره می کنم و نه حتی برای التهاب بخشیدن به شب هایمان برای هم یاد آوری می کنیم . تنها نتیجه ای که گرفته ام این است که نباید موجودی که شاید اکنون در عدم نه می خورد ، نه می اندیشد و نه به فکر زیر نافش هست را به این خلع دعوت کرد . گویی همراه این جهان نه قبل از آن آفریده شده ام و از عدم تا ازلش برایم یک نواخت شده است . گویی همه آن هفت روز من آفریده شده بودم و داشتم آفریدن جهان را تماشا می کردم ، همه سوراخ سنبه های جهان را دیده ام و حالا اگر عرق خوردن زیر این فن را رها کنم و شروع به عالم گردی کنم چیز تازه ای نخواهم دید . با فشردن و پیچاندن شیر زیر شله سمت چپ گاز صدای چرط و چرط گاز بلند می شود ،  شعله آتش می گیرد و سیگارم را بالایش می گیرم تا دودش بالا می آید به لب هایم می چسبانمش و با اولین پک تحرک آشپزخانه زیاد می شود و پی به درست بودن جنس عرق می برم . افکارم ژرفتر و جسارتم بیشتر می شود ، خاطره عصر که اداره تعطیل شد بیشتر برایم تداعی می شود . این بار در من به جای شهوت ،نفرت از هر چیزی که امکان وجودش بود را برایم ارمغان می آورد . حرارت شعله گاز می فهماند خاموش کردنش را فراموش کرده ام .با دقت شعله را خاموش می کنم وقتی دوباره سیگار را بر لب می گذارم فکری پکم را نصفه می گذارد . اگر زنم با خیانت تحولی در زندگیمان پدید آورده بود او هم الان در فکر خود کشی بود ؟ این فکر دلم را برایش تنگ می کند پکم را تمام می کنم و بعداز چند پک پشت سر هم سیگار به ظرفشویی پرتاب می کنم . هنوز صدای جزوجزش قطع نشده است که  از آشپزخانه می زنم بیرون ، نورسرخ بی مفهوم هر شب اتاق خواب روشن است وارد اتاق خواب می شوم روی تخت دراز کشیده ، کنارش می نشیدنم . وفتی دستش را در دست می گیرم نگاهی به پنچره می اندازم ، بسته است . سرمای تنش می فهماند که واقعا زیاده روی کرده ام . وقتی دستم را به صورتش که انگار سال هاست خواب است می کشم و سرمای آن را نیز حس می کنم چشمم به ده بسته قرص خوابی که بعداز ظهر سفارششان تلفنی بهم داده بود افتاد . پنچ بسته را خالی کرده و سهم من دست نخورده بود .

                                      پایان

92/5/26                      ساعت24/2

 



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 | 2:11 | نویسنده : فرهاد فرخزاده |

کارکردهای پنهان مدرسه



معمولا جامعه شناسان ، پژوهشگران آموزش و پرورش و روانشناسان ، این مفهوم را غالبا برای توصیف نظام غیر رسمی مدرسه بکار می‌برند. برنامه درسی پنهان نه درجایی نوشته شده و نه هیچ معلمی آن را درس می‌دهد....







ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 | 6:44 | نویسنده : فرهاد فرخزاده |

افزایش تعرفه تلفن ثابت تا 10 برابر

هزینه تماس از تلفن‌های ثابت شرکت مخابرات ایران با تغییر تعرفه پایه از پالس به دقیقه حداقل ۱۰ برابر افزایش می‌یابد.

به گزارش پرتو آی تی از ایتنا ، شرکت مخابرات ایران در بسته پیشنهادی جدید خود که هم‌اکنون در دستور کاری کمیسیون تنظیم مقررات قرار دارد علاوه بر محاسبه مکالمات به دقیقه.....



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 20:31 | نویسنده : فرهاد فرخزاده |
نمایش بزرگ اشک یاس و یاد یاران در تبریز روی صحنه می رود.

نمایش " اشک یاس "و "یادیاران" در تبریز روی صحنه می رود.

کانون بسیج هنرمندان تبریز با همکاری سازمان بسیج هنرمندان استان آذربایجان شرقی نمایش ((اشک یاس)) به سرپرستی هاتف اکبری و کارگردانی محمد روشنی در محل سینماقدس - نماشگاه آسمانی فاطمیون - نمایشگاه یاس نبوی به اجرا در خواهد آمد.

گفتنی است نمایش ((اشک یاس)) از 16 فروردین ماه لغایت 27 فروردین راس ساعت 18.30 در مسجدالنبی محل نمایشگاه آسمانی فاطمیون و نمایش ((یاد یاران )) از ساعت 19.45 در محل یادمان نمایشگاه آسمانی فاطمیون تبریز پذیرای علاقمندان می باشد . آدرس نمایشگاه : جاده ائل گلی نمایشگاه بزرگ فاطمیون

روشنی کارگردان این نمایش،افزود اشک یاس در تاریخ 23 الی 25 فروردین در نمایشگاه یاس نبوی و از تاریخ 22 الی 27 فروردین در مکان سینما قدس تبریز اجرا می گردد.

هاتف اکبری سرپرست نمایش افزودند این نمایش با اکیپ 30 نفره به همراه سرپرست وکارگردان و عوامل اجرائی بسته شده که همه عوامل این نمایش عضو کانون بسیج هنرمندان شهرستان تبریز می باشند .

وی نصریح کرد : ترویج فرهنگ شیعه و درک مفهوم واقعی انتظار برای رسیدن به آرمان والای بشریت و برقراری حکومت عدل در جهان از دیگر اهداف این گروه نمایشی است .



تاريخ : جمعه بیست و سوم فروردین 1392 | 1:4 | نویسنده : فرهاد فرخزاده |
دنياي خاكستري

دنياي خاكستري عنوان برنامه اي درقالب نمايش از صداي مركز آذربایجان شرقی است كه با مضمون اجتماعي و اخلاقي توليد شده است .


اين نمايش داستان پير زنِ رمالي است كه چشم به مال و منال پيرمردي دوخته است و با نقشه قبلي و همكاري يكي از همدستان خود تصميم دارد كه پيرمردي را به بهانه ازدواج بفريبد اما پاكي و صداقت پيرمرد سبب مي شود ....

تهيه كننده و كارگردان : يعقوب خبير ، نويسنده : فرهاد فرخ زاده ، دستيار تهيه : پريسا محمدي ، بازيگران : جباروند ، كبير ، قاليباف ، جعفري ، جديري


تاريخ : شنبه سی ام دی 1391 | 16:49 | نویسنده : فرهاد فرخزاده |
داستان نویس جوان تبریزی در گفتگو با نصر نیوز/

بیشتر داستان هایم از وضعیت جسمی ام تاثیر می پذیرد

نصر نیوز: زمانی که از معلولیت جسمی سخن به میان می آید بیشتر افراد جامعه فکر می کنند معلولان جسمی قدرت زیادی در انجام فعالیت های اجتماعی ندارند .اما روزگار بار ها و بارها اثبات کرده است که این تفکر صحیح نیست و معلولان جسمی علیرغم ناتوانی ظاهری می توانند افراد تاثیر گذاری در جامعه باشند.

به گزارش نصر نیوز، فرهاد فرخزاده یکی از نمونه های بارز این افراد است. می توان گفت تقریبا همه افراد فعال در انجمن های ادبی و داستان نویسی او را می شناسند چون همیشه حضور فعال در این عرصه داشته است.

او متولد اسفند سال 1363 و دانشجوی سال دوم علوم اجتماعی دانشگاه پیام نور تبریز است شاید مشکلات اجتماعی باعث شده او به این رشته گرایش داشته باشد.

علاقه شدید او به ادبیات و شعر او را به سمت داستان نویسی کشانده و کتاب اول فرخزاده در سال 88 به نام "منزل های عجیب" از سوی حوزه هنری آذربایجان شرقی به چاپ رسید. " این آقای خوش تیپ بابای من است " دومین کتاب از اوست که به چاپ رسید.

شرکت در انجمن های مختلف ادبی و کارگاه های داستان نویسی ،عضویت در انجمن دوستداران کتاب تبریز و مقاله نویسی در چند هفته نامه استانی از دیگر فعالیت های اجتماعی او محسوب می شود.

دقایقی پای صحبت های این جوان مستعد نشسته ایم.

آقای فرخزاده چگونه به نویسندگی علاقه مند شدید و چرا داستان نویسی را انتخاب کردید؟

شاید اگر به سال ها پیش برگردیم تنها چیزی که به ذهنم نمی رسید نویسندگی بود ولی باید اعتراف کنم در دوران دبستان داستانی نوشتم که حتی گمان نمی کردم خودم نوشته باشم ولی نیمه کاره پاره اش کردم و مدتی به نوشتن بازی هایی که در ذهن انجام می دادم پرداختم . با توجه به مشکل جسمانی ام با دست نوشتن برایم آسان نبوده و نیست اما در حال حاضر با پیشرفت تکنولوژی و خانگی شدن کامپیوتر این مشکل را برای من از بین برده است.

این علاقه در دوران دبیرستان دوباره به سراغم آمد . زمانی که زیر پایم شل بود و مطالعه چندانی نداشتم، در همین زمان بود که در بن بست شروع به نوشتن کردم.

آقای فرخزاده نوشتن در بن بست چه معنایی دارد؟

ما در جامعه دو نوع نویسنده داریم . نویسنده هایی که وارد انجمن ها و کارگاه های داستان نویسی می شوند و این فضا به آنها کمک می کند که شروع به مطالعه کنند و می توان گفت با نوع جدیدی از مطالعه آشنا می شوند و یا با شنیدن داستان های ضعیف و قوی شروع به نوشتن می کنند .ولی من خیلی دیر و به صورت اتفاقی وارد این فضا شدم.

علاوه بر داستان نویسی در سایر رشته های هنری هم فعالیت می کنید؟

بله علاوه بر دستان در نمایش رادیویی و شعر هم فعالیت می کنم اما شعر هایم را فقط برای خودم می سرایم.

در داستان های خود تا چه حدی از زندگی و جامعه تاثیر می پذیرید؟

اگر منظورتان داستانی است که به حالت کتاب درآمده باید بگویم تحت تاثیر سریالی بنام روزهای زندگی بود که جسته و گریخته دیده بودم که باعث تولد شخصیتی به نام ندا در این آقای خوش تیپ بابای من است، شد . شاید سرجمع یک قسمتش را ندیده باشم ولی این کافی بود تا سر نوشت ندا رقم بخورد . بیشتر داستان های اولیه ام تحت تاثیر مشکل جسمانی ام بود و این یعنی فاجعه...

منظورتان از فاجعه چیست؟

شاید این اتفاق برای تازه کارها یک امر اجتناب ناپذیر باشد منظورم شخصی کردن داستان است . در ابتدای کار برای نویسنده آسان نیست که از زندگی و دغدغه های پیرامونش دست بکشد . این بحران هنگامی می گذرد که شخص به طریق مطالعه کتاب ها و با دیدن فیلم های ارزنده با سرنوشت شخصیت هایی که نویسندگان بزرگ خلق کرد ه اند آشنا شود و در خلق دنیا و شخصیت های داستانی خود از آنها بهره گیرد . اما اکنون در داستان زیادی زندگی با خواندنشان طرح هایی به ذهنم خطور می کند مدت ها با آن کلنجار می روم اگر در ذهنم پایدار باشد آنها را تحریر می کنم. ولی بیشتر طرح ها از زندگی و ذهنیت خودم جان می گیرند.

چه تعداد از شخصیت های داستان های شما واقعی هستند ؟

جواب این سئوال را نمی توان قطعی داد چون بیشتر شخصیت ها حتی روی دادهای داستانی ،ترکیبی از شخصیت ها و وقایع و چیزهایی هستند که تا به حال پا از ذهنم فراتر نگذاشته اند و همه آنها ساختگی هستند.ولی چند شخصیت در ذهن دارم که تاثیرشان غیرقابل انکار است و هر بار برشی از آنها که به درد فضای داستان می خورد در داستان هایم استفاده می کنم.

تا به حال به جرات نتوانسته ام بگویم که کدام شخصیت مخلوق فرهاد فرخ زاده است یا از آنها را از دنیای واقعی کپی برداری کرده ام .

نظر شما به عنوان فردی که در جلسات و فضای داستان نویسی تبریز حضور داشته است این جلسات و کارگاه ها چقدر می توانند به افراد علاقه مند و مستعد کمک کنند؟

برای پاسخ به این سوال باید برگردیم به همان مسئله در بن ست نویسی بزرگترین کمکی که جلسات داستان می کند بیرون کشیدن نویسنده از فضای شخصی است .جلسات مختلفی در سطح تبریز برگزار می شود که نمونه آماری من آن قدر گسترده نیست که با توجه به اطلاعات و سواد محدودم صریحا رای صادر کنم . از بزرگترین مشکلات ما می توان ادغام ناخواسته کارگاه داستان با جلسه داستان نویسی است خوشبختانه یکی از جلساتی که از این آفت مبرا است جلسات دوشنبه سازمان شهرداری است که اکنون به جلسه نقد حرفه ای تبدیل شده است . ولی نمی توان جلسه آقای دکتر مطلب زاده را نادیده گرفت که ضمن آشنا کردن شرکت کنند گان با ادبیات، کندوکاوی عمیق در بخش داستان خوانی می شود. من شاهد نقدهایی ارزنده از حاضرین و جمع بندی های ارزشمند از ایشان بودم که متاسفانه چند هفته است به دلایل نامعلومی این کلاس ها برگزار نمی شود . مسئله ی دیگری که در بیشتر جلسات مورد نقد شرکت کنندگان بوده است عدم خروجی این جلسات است با توجه به امکانات سازمان های ذیربط و همچنین قدرت برخی ازداستان ها،به چاپ رساندن و ارج نهادن به این آثار کار دشواری نیست.

........................

گفتگو از ندا فرشباف

........................

انتهای پیام/



تاريخ : سه شنبه نهم آبان 1391 | 12:26 | نویسنده : فرهاد فرخزاده |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.