عمو
این روزها خیلی به عمو فکر می کنم دوست دارم بیشتر از همیشه با او هم صحبت شوم اما از وقتی بازنشسته شده است کمتر به خانه می آید درست مثل وقتی که من برای کنکور درس می خواندم اما خیلی وقت است که کم یا دیر وقت به خانه می آید . همیشه فکر می کردم اگر باز نشسته شود بیشتر خانه باشد و مطالعه کند درست مثل وقتی که از سرکار برمی گشت و بعداز دوش عصرش عصرانه ای خورده یا نخورده کتابی را که اغلب روی میز عسلی قهوه ای رنگ کنار مبل قدیمی مخملی سیاه بود را که وارونه روی میز گذاشته بود را برمی داشت و شروع به خواندن می کرد . گاهی هم که ترانه تو ای پری کجایی از باندهای دک آمپلی فایرش تکرار می شد و در اتاق فقط نور زرد آمپرهای دک بود که رقص عقربه ها را به نمایش می گذاشتند بود و نور چراغ اتاق های ما که از طبقه دوم و *از نورگیر به آشپزخانه اش می تابید . وقتی کم سن و سال بودم به آرامی وقتی پدر و مادرم مشغول کاری یا تماشای تلویزیون بودند و برادر کوچکم سرشان را با گریه ها یا شیرین کاری ها یش گرم کرده بود آرام به طبقه ی پایین می رفتم و از لای در نگاهش می کردم که کنار میز دایره ای شکلی که دک سونی 138 و آمپلی فایر زیرینش قرار داشت نشسته و دارد لیوان بلند آبش را که بعداز مزمزه کردنش از بشقاب کنار دستی اش که اغلب خیار شور بور حلقه ای در دهان می گذاشت و به رقص آمپرها نگاه می کرد و بعداز اینکه نوری را که از میان دری که من باز می کردم می دید با صدای ملایمی می گفت :
• پدر سوخته باز پیچوندیشون ؟ بدو بیا پیشه ... ؟
وقتی داد می زنم :
• عمو جون ...
گاهی هم نگرانم پدر و مادرم صدایم را بشنوند ((عمو جون)) را آرام گفته و به طرفش می دوم وقتی خود را بغلش می اندازم بوی تلخی از دهانش می آید گاهی میبینم که لیوان پر یخش را کنار پایه میز قرار می دهد گاهی هم بعداز اینکه در بغلش چزادندم و روی میز مقابلش نشاند کف دستان کوچکم را روی لبانش گذاشته در حالی که صورتم را جمع کرده ام می گویم :
• دهنت بو می ده بوس نمی دم
خیار شور قارچ شده ای از پیش دستی کناری ام برداشته و در دهانم می گذارد سپس از زیر بازوهایم گرفته و روی مبل می گذاردم و دراز می کشاندم بعداز کمی بازی و سربه سرگذاشتنم می رفت و کنار میزش می نشست چند دقیقه یک بار نگاهم می کرد ...
***
حالا که سال ها از آن روها می گذرد باز خانه عمو امن ترین جا برایم است . آیفون داخلی ساختمان مدام در حال زنگ زدن بود . از تخت بلند شده و خود را به به پذیرایی رساندم صدای مادرم از پنچره پاسیو به گوش می رسد که داد می زند :
• دختر یه هفته ست که دانشگاهت تموم شده وداری می خوری و می خوابی لبگه ظهره
سرم را از روی بی میلی تکان داده و می گویم :
• باشه اومدم
و شکلم درمی آورم از اتاقی که در پایین به من اختصاص داده شده است وارد پذرایی می شوم کاغذی به دک تکیه داده شده است . برش می دارم عمو با خط خوشش نوشته است : ((سهمیه صبحانه ات را بردم بالا)) کاغذ کوچک را تا کرده و روی ولوم های بزرگ آمپلی می گذارم از جا برخاسته و از واحد پایین خارج می شوم .
وقتی وارد می شوم مادرم که هنوز لباس خواب برتن دارد روی صندلی کنار میز تلفن نشسته و دارد با تلفن صحبت می کند :
• اونا خونواده تن همینجوری ان ... چشم سفیدیشو که دیگه نگو ، همه اینا از بی عرضگی برادر خودمونه پس چرا زن بهرام نمی تونه از این غلطا کنه ... خواهر من جوهره کدومه بهرامم اگه میدون می داد زنش صد تا مریمو از جیبش درمیاورد....
وارد آشپزخانه می شوم سفره هنوز روی میز شیشه ای است که به عنوان اپن آشپزخانه را از پذیرایی جدا می کند دستی به کتری روی اجاق می زنم و لرم است می خواهم زیر اجاق را روشن کنم اما این کار را نمی کنم وقتی می خواهم قوری از روی روی کتری بردارم مادرم با صدای بلند تر می گوید :
• زیرشم روشن کن امیرم صبحانه نخورده
وقتی جزو جز فندک اجاق گاز را به صدا درآوردم با تمسخر گفتم :
• چه عجب امیر خان خونه و صدای دامب و دوم نمی یاد
امیر در حالی که صورت اصلاح کرده اش را با حوله پاک می کند و حوله را برگردنش آویخته است از دستشویی خارج شده و وگوید :
• امیر بدبخت کی دامب و دونب راه انداخته ؟
از لوله کتری و کناره های قوری بخار خارج می شود وقتی در لیوان هایی که روی میز شیشه ای چایی ریختم گفتم :
• بگو کی از دست تو آرامش داریم ؟
کنار میز تلفن می رود از سیم پیچ پیچ تلفن می گیرد رو به من کرده و می گوید :
• الانه که بسوزه
مادر با لبخند از پشت دستش زده و دوبنال حرفش را می گیرد . امیر روی صندلی ای که پشت به مادر و کنار میز شیشه ای ست نشسته و بعداز اینکه به گوشی اش که در دستش است نگاه می کند روی میز گذاشته و شروع به ریختن شکر در چایی اش می کند و لقمه می گیرد وقتی مادرم تلفن را قطع می کند امیر به طرفش برگشته و می گوید :
• خسته نباشی
مادر بعداز اینکه دستش بر گردن گذاشته و سرش را به چپ و راست و عقب و جلو حرکت داده می گوید :
• مادر دلخوشی ما زنام همینه
لقمه را زودتر قورت داده و می گویم :
• حرفم می زنیم حرف خودتونو بزنین
دستانش را روی دسته های مبل گذاشته و می گوید :
• حالا تو نمی خواد فضولی کنی
می خواهم بگویم می تواند وقتش را برای چیزه بهتری که شباهتی به خوردن گوشت دایی ندارد بگذارد اما نمی خواهم روزم را با بحث با او شروع کنم . آهنگ مسرچ گوشی امیر به صدا درمی آید وقتی می خواند تبسمی کرده و گفت :
• ببین مادر من تو فوری فوتی به یه عروس احتیاج داری که بشینی پشت سرش صفحه بذاری نگران مشمول زمزمه شدن نباش حلالیتش با خودم
همان طور لقمه را قورت می دهم خنده ام گرفته و با چایی شیرین قورت داده و می گویم :
• ببخشین جناب مهندس این زن داداش خوشبخت ما رو از بین کلکسیونت انتخاب می کنین ؟
مادر سعی می کند عصبانی به نظر آید اندام چاقش را را از مبل کنده و می گوید :
• یکی از یکی بی حیاتر
و به طرف اتاق خواب می رود امیر به من چشمک زده می گوید :
• مامانم باید تایید کنه چون هر چی باشه می خواد بیاد کنیزی اونو بکنه
مادرم در اتاق دیده نمی شد صدایش را می شنوم که گفت :
• فدای پسر گلم بشم داییات باید از تو یاد بگیرن
می گویم :
• از قدیم گفتن جوجه رو آخر پاییز می شمارن ، هر چی باشه بچه به داییش می ره
امیر چایی اش را سر کشیده و می گوید :
• علم ژنتیک و قدیم ندیمای شما اینجا دیگه از کار میوفته ، نترس حق خواهرشوهر بازی شمام محفوظه
از صندلی بلند شده و و وقتی به طرف اتاقش می رود موبالش که روی میز جا مانده تک زنگی می خورد با دیدن شماره تبسمی کرده وشماره را گرفته و وقتی می گویم :
• خاک بر سرت کنن
گوشی را دم گوشش می گدارد و با دست از من می خواهد ساکت باشم و می گوید :
• سلام عزیز ... ممنون ... من بیشتر ... نه دیگه تو این مورد به پای من نمی رسی ... جانم ... آره حتما خودمو می رسونم ... باشه سر ساعت اونجام.... مراقب خودت باش ... فعلاً
استکان ها را در ظرفشویی گذاشته و مربا و پنیر را در یخچال قرار می دهم وقتی چشمانم را می چرخانم تا با دستمال سفره برخورد کند شیطنتم وادارم می کند تا بگویم :
• نیلوفر جونت بود ؟
امیر که داشت وارد اتاقش می شد به طرفم برگشته و می گوید :
• بله ... خدمت خانواده محترمم الالخصوص جناب عالی سلام مخصوص داشتن .
دستمال سقره را از روی ماشین لباسشویی برمی دارم هنگامی که می خواهم روی میز بکشم می گویم :
• بیچاره خیال کرده با آدم حسابی طرفه
امیر دستانش را بغل کرده و به چهارچوبه ی خاکستری روشن در تکیه کرده بعداز بغل کردن دستانش می گوید :
• مگه من چمه ؟ اتفاقاً در مورد نیلوفر خیلی ام جدی ام .
خرده نان ها را که کنار میز جمع کرده ام با دستمال کف دستم ریخته وقتی از آشپزخانه خارج شده و به ایوان اتاق خواب می روم ، می گویم :
• من این قدرام برای خواهر شوهر بازی عجله ندارم ها ...
مادر بعداز اینکه از اتاق خارج شد در حالی که چادرش را می تکاند گفت :
• چه غلطا عموی به اون گندگیت هنوز زن نگرفته اون وقت توی نیم وجبی راه اتادی که چی ؟
خورده نان ها را لب تراس ریخته ام هنوز صدای گجشک های ایوان در گوشم است یک راست به آشپزخانه می رود . امیر دستانش را باز کرده در حالی که با دستانش اشاره می کند می گوید :
• من ترجیح می دم همین الان یه برادر به دنیا بیاد تو ثنتم کاغذ بدم که ایشون برادربزرگترن و منتظر ازدواجش بشینم اما با عمو طرف نشم ثانیاً مگه صف نونواییه ؟
مادر می خواهد چادرش را سر کند من پشت صندلی ای که نشسته بودم ایستاده و آرنج هایم را روی استیل براق تکیه گاهش گذاششته و دستانم را رو به جلو آویزان کرده و می گویم :
• راستی مامان عمو چرا تا الان ازدواج نکرده ؟
امیر روی مبل راحتی چرمی میان در اتاق خواب و میز تلویزیون نشسته و می گوید :
• راست می گه مامان تو میدونی چرا ؟
مادر که می خواست جادرش را سر کند می گوید :
• نمی دونم
• خب لابد کسی رو می خواسته که بهش ندادن یا طرف تو زرد از آب در اومده
مادر روی کاناپه سه نفری این طرف میز تلویزیون می نشیند و چیزی نمی گوید ، می گویم :
• خب بگو
• چی می خواین بدونین ؟
امیر خود را به لبه مبل کشیده و می گوید :
• عمو کسی رو دوست داشت ؟
لبخندی زده و می گویم :
• اینکه تابلو ست نمی بینی شبا با خودش خلوت می کنه و ...
امیر روی دسته مبل نشسته و می گوید :
• این بابا باید خیلی آدم خاصی بوده باشه که این طور روعمو اثر گذاشته .
خود را از صتدلی کنده و می روم روی مبل کنار تلفن می نشینم امیر از مادر که نگاهش را بر زمین دوخته می پرسد :
• می شناختیش ؟
مادر آرنج هایش را از روی پاهایش برداشته و به مبل تکیه داده می گوید :
• فریدون برعکس پدرتون که هر چی داشت و نداشت همه ش رو بود اگه یه همچین مسئله ای داشت ...
میان حرفش می دوم :
• اینو شاهدیم یادته امیر بابا همیشه زودتر از کارنامه جایزه مونو می گرفت ، یا زودتر می داد یا لو می داد
امیر نگاهی به سمتم کرده و می گوید :
• ولی عمو شبای تولدمون کاری می کرد فکر کنیم یادش نیست ولی تو دقیقه نود می دیدیم که کار خودشو کرده
مادر بلند شده و چادرش را برسرکشیده و می گوید :
• باید برم خونه صفیه یادش بندازم که چهارشنبه قرائت انعام دارم شماره موبایل حاج خانمم بگیرم خبرش کنم بیاد
امیر با خنده می گوید :
• حاج خانم فولکسشو فروخته موبایل گرفته ؟
مادر که دارد از روی مبل بلند می شود می گوید :
• همین بی اعتقادیتون آلاخون والاخونه تون کرده اون اولاد پیغبره
امیر که هنوز تا خنده مرا می بیند خنده اش تشدید می شود بلند می شود در حالی که جلوی مادر را گرفته می گوید :
• بابا اصلاً به من چه که فولکس فروخته یا سیصد چهارصد تا صلوات فرستاده تازه شم اگه از غیب براش آورده باشن که باید ماهی دو ، سه میلیون صلواتم رومینگ بده
وقتی مادر هر چه بد وبیراه در چمته داشت نثار شیطان و ما پیروانش می کرد امیر که نتوانست مادر جلوی ماد را بگیرد از صورت مادر بوسید و گفت :
• قربونت برم نوکره خودت و حاج خانمتم هستم اصلاً اونا نبودن مردم جف پا می رفتن دستشویی . مامانی فقط تاریخ دقیقو بگو که هم تو کارا کمک کنم و همین که بگم نیلوفرم بیاد ثواب ببره
مادر طوری به امیر نگاه می کند که انگار از هیچ یک از حرف هایش سردرنیاورده است یک مرتبه می گوید :
• خیلی پر رویی.... از عموت یاد بگیر
و از پله ها پایین می رود امیر پشت سرش می گوید :
• اصلاً عمو ایمانش ناقصه بخوام کاملش کنم کی رو باید ببینم ؟
وقتی به سمت اتاقش برمی گردد می گویم :
• امیر وایستا ...
ایستاده و می گوید :
• بله آبجی خانم فقط زود بگو که می خوام برم علفای زیر پای نیلوفر خانمو آبیاری کنم .
روی صندلی نشسته و می گویم :
• تو راستی راستی می خوای نیلوفرو بگیری ؟
امیر وارد اتاقش شده و در را نیمه باز گذاشته می گوید :
• اولاً درباره زن داداشت مودبانه حرف بزن ایشون جزء اشیاء نیستن ، ثانیاً بله می خوام باهاشون ازدواج کنم
• به نظرت فکرت عاقلانه ست ؟
در حالی که در اتاقش لباس عوض کردن و مشغول شانه زدن است می گوید :
• ببین من اگه ازدواج کنم زودترم می تونم سروسامون بگیرم
حرف هایش که هیچ کدام با منطقم جور نیست را حفظ هستم و از طرفی نمی خواهم مقابلش قرار بگیرم چرا که خود را برگه برنده ای بعداز مخالفت های خانواده می دانم تا اگر مخالفت های آنها جواب نداد بتوانم کنارش باشم . شلوار لی و تی شرت قرمز رنگی که احتمالاً مورد تعریف نیلوفر و دوستانش قرار گرفته است را پوشیده و به سرعت به دستشویی رفته و بدون اینکه در را ببندد مشغول شانه و ژل زدن موها شده ومی گوید :
• نسیم ببین بابا ماشینو برده ؟
از پنچره نگاهی به حیاط انداخته و می گویم :
• ماشین نیست
بعداز اینکخ صدای گذاشته شدن برس را روی شیشه جلوی آینه شنیده شد به طرف تلفن به راه افتاده گوشی را برداشته و گفت :
• شانسم کجا بود یکی نیست به این مرد بگه که از صبح تا شب مغازه ای ماشین به چه دردت می خوره ؟
شماره گرفته و می گوید :
• سلام بابا ... خسته نباشی ... خوبی ؟ بابا اون یارویی که گفتی طلبشو آورد ... پس امروز من می رم دونبالش ماشینو که لازمش نداری ؟ ... باشه الان اومدم برش دارم خداحافظ ...
بعداز اینکه گوشی را گذاشت بشکنی زده و گفت :
• اینم از این ، آبجی خانم با اجازه تون
انگشتش را از شاسی برداشته و دوباره شماره می گیرد :
• سلام عیوب جون آقا یه ماشین می فرستی ؟ ... می رم مغازه فدات شم خداحافظ .
هنگام خارج شدن می گوید :
• آبجی خانم خداحافظ
• خدا به همرات
از راهرو صدایش را شنیدم که گفت :
• به برق و گاز دست نزن شیطونی ام نکن خداحافظ.
این را گفت و با خنده از پله ها پایین رفت . با شنیدن صدای کوبیده شدن در آهنی حیاط نگاهم را در خانه چرخاندم ، کاری را که متنفر ش بودم انجام دادم ، با اینکه از آن کار متنفر بودم ولی می خواستم کاری انجام دهم که بیشتر به چشم مادرم آید . شروع به گردگیری و سپس جارو کردم قبل از همه هم ظرف های صبحانه را شستم بعداز اینها تصمیم داشتم تلفنی دستور نوع غذا را برای پختش از مادر بگیرم که تا آن موقع خودش سررسید . علاوه بر این ها کمک کردن برای پخت ناهار کافی بود که تا عصر کاری به کتاب خواندنم در طبقه پایین نداشته باشد .
****
عمو برای ناهار نیامد وموبایلش هم همانطور که انتظار داشتیم خاموش بود بعداز خوردن ناهار رفتم به اتاقم در طبقه پایین . تقریباً میانه های رمان ((مادام کوری بودم)) که برخلاف همیشه گویندگان دیالوگ ها را اشتباه کردم بعداز بستن کتاب به بحث قبل از ظهر اجازه دادم که در ذهنم تکاپو کند و سپس نوبت به زندگی عمو رسید که ذهنم را اشغال کند صدای تلفن تمام رشته ها را گسست نه تنها شماره بلکه سه رقم اولش هم نا آشنا بود وقتی جواب دادم بعداز چند الو صدای زنی از اینکه اشتباه گرفته بود معذرت خواست . سپس متوجه گوشی تلفن ممنوعه شدم ، گوشی زیمنس سیاه که هرگز زنگ زدنش و حتی حرف زدن کسی با آن را ندیده ام . همیشه تمام زندگی عمو در اختیار من و امیر بود غیر از آن میز و به خصوص آن تلفن ، وقتی امیر کوچک بود اسباب بازی اش سیم و تلفن بود عمو برای اولین بار نگذاشت که به آن دست بزند و برایش مشابه اش را خرید . تصمیم گرفتم امشب جایی برای خود در خلوتش دست و پا کنم .
***
بعداز چند ساعت در خانه باز شده و اتومبیل عمو وارد حیات شد و پدرم در را پشت سرش بست . خیلی کم پیش می آمد که عمو آن موقع و همراه پدرم بیاید آن هم با بگو و بخند آمدنش بیشتر ذهنم را مشغول کرد . با شنیدن صدایشان به راهرو می روم پدرم خندان وارد می شود خنده اش سر حالم آورده و با لبخند می گویم :
• سلام ...
عمو لبخند زنان وقتی از سه پله جلوی در خانه بالا آمد گفت :
• سلام نسیم خانم گل
وقتی از کنارم گذشته و وارد اتاق شد بیشتر به قیافه اش دقت می کنم گویی تازه شقاقه های سفیدش را می بینم هیکل تو پر و چهارشانه اش هنوز حکایت از خوش تیپی دوران جوانی اش می کند پشت سرش وارد می شود عمو وارد اتاق شده می گویم :
• عمو ناهار خوردی ؟
صدایش را از داخل اتاق می شنوم :
• آره ... جای همه تونم خالی بود
با قدم های آرام و شمرده به جلو می روم و با شیطنت می گویم :
• آهان ... پس ناهار مفصلی خوردین ؟
وقتی وارد آشپزخانه می شد گفت :
• عالی اصلاً یه شب دسته جمعی می ریم
بدون اینکه نگاهم را از کتابخانه بردارم می گویم :
• با همونی که امروز رفته بودی ما رم می بری ؟
• نمی دونم ... چی ؟
خنده ام می گیرد و با دو قدم خود را به پشت اپن آشپزخانه رسانده و وقتی دیدم می خواهد دست و صورتش را آنجا بشوید یک مرتبه با صدای بلند گفتم :
• عمو ...
عمو دستانه ش را از زیر آب کشده در حالی که نشانم داد گفت :
• ببین تمیز وقتی از رستوران خارج می شدیم شستم
• آهان ... خارج می شدین
خود را گرفته و چپ چپ می کند ، وقتی می خواهم چپ چپ نگاه کردنش را باور کنم دیگر نمی تواند جلوی خود را بگیرد و اخمش به خنده تبدیل می شود . روی صندلی نشسته و با شیطنت می گویم :
• ببین کی بوده تونسته دو بار مجبورت کرده که دست و روتو بشوری
وقتی صندلی را کشیده و مقابلش می نشینم به جلو رفته و می گویم :
• چشم ... چشم ... عمو فقط یه سئوالی ، ایشون چایی ندادن خدمتتون ؟
وقتی به آرامی می خواهد مشتی زند از جایم بلند شده و از پشت عمو به طرف سماور رفتم با دیدیدن سماور روشن می گوید :
• دست نسیم خانم گل درد نکنه
بعداز نگاه کردن به شعله سماور ومطمئن شدن از روشن بودنش قوری را از روی سماور برمی دارم و در حال ریختن چایی از سماور گفتم :
• حالا ناهارو با کی خوردی ؟
خیلی بی تفاوت می گوید :
• با یه دوست قدیمی
وقتی شیر سماور را بسته و پیشش آمدم بعداز گذاشتن چایی مقابلش هنگام نشستن گفتم :
• حالا این دوست قدیمی بود یا جدید ؟
تبسمی کرده و نگاهم کرده و می گوید :
• چی می خوای بدونی ؟
شانه هایم را بالا انداخته و گفتم :
• همه چی شایدم هیچ چی
چایی اش را به لب رسانده بعداز اینکه گلبی خورد قندی در دهانش گذاشته بقیه را می خورد در نیمه لیوان گفت :
• یه دوستی که خیلی دونبالش گشته بودم
به کابینتی که سماور برروی آن قرار دارد تکیه داده و می گویم :
• پس یه گم شده رو پیدا کردی !
چایی اش تمام شده وقتی لیوان را روی میز می گذاشت گفت :
• چند سالی بود که دیگه همه جا دونبالش نبودم ، شاید برای همین ...
در این لحظه در طبقه پایین باز شده و پدرم وارد شد خود را از کابینت جدا کرده و کنار عمو می ایستدم دیگر نشاطی که هنگام وارد شدن به خانه در چهره اش موج می زد خبری نبود گفتم :
• برات چایی بریزم ؟
وقتی داشت روی صندلی ای که من می نشست گفت :
• بالاخره مادرت منو راهی دیوونه می کنه
می گویم :
• باز چی شده بابا ؟
به کنار میز کوچک ناهارخوری که عمو نشسته بود آمده در حالی که صندلی مقابل عمو را عقب کشید تا بنشیند گفت :
• هیچ چی فقط دونبال یه تابلو ساز خوب می گردم تا دم در خونه بنویسم مسجد ...
بدون اینکه دوباره بپرسم و قتی می گویم :
• آهان ماجرای مراسم مامان
به طرف سماور می روم تا چایی بریزم عمومی گوید :
• چی کار به کار اون داری ؟ دلخوشی زنام همین جمع شدناست
برای پدر چایی می آورم وقتی کنار عمو نشستم پدر گفت :
• برادر من ، من که کاری به جمع و پخش شدنشون ندارم می خواین جمع شین اسم سفره و انعام دیگه چرا ؟ بدون اینان می شه غیبت کرد و دوزارتو به رخ این و اون کشید
عمو لبخندی زده و می گوید :
• لابد می خوان همه چی اسلامی باشه
عمو به طرف اتاق می رود پدرم به طرفش برگشت و گفت :
• خودت عمری گشتی و خوش بودی چه می دونی من چی می کشم
عمو پاکت سیگار و موبایل به دست از اتاق برمی گردد وقتی سرجایش نشسته و می گوید :
• من همه چی رو می دونم اما تو خیلی چیزا داری زن ، بچه هات ، زندگیت ...
پدرم نیس خند تلخی زده و می گوید :
• فکر می کنی نمی دونم ؟ این دختر اگه نبود به خدا خیلی وقت پیش بریده بودم
این حرفش برای اینکه متلکی به مادرم است ناراحتم می کند ولی در انتهای احساسی غروری لبانم را شکوفته می کند . پدر از بسته سیگار عمو که روی میز افتاده یک نخ برداشته و در دستش بازی می کند عمو گوشی اش را نشان داده و می گوید :
• ببین این چشه که خود به خود خاموش می شه ؟
شروع می کنم به سربه سر گذاشتنش می گویم :
• باید از باطریش باشه عمو این روزا بدجوری مشکوک می زنی
جدی می گوید :
• به نظرت یه نوعشو بگیرم یا قابل تعمیره
پدرم می گوید :
• بابا از وقتی چشم باز کردم این گوشی دستته یه نوعشو بگیر خلاص چ
عمو که گوشی را برانداز کرده و می گوید :
• ببین مسئله خریدن گوشی نیست به این عادت کردم قلغشم اومده دستم حالا نمی شه یه باطری ایی چیزی براش بگیریم ؟
نگاهی به گوشی ایی که 13 سال است می بینمش انداخته و می گویم :
• عمو به خدا نسل اینا خیلی وقته که منقرض شده حالا به امیر می گیم یه نگاهی تو بازار بچرخونه
عمو نگاهی به گوشی انداخته ومی گوید :
• من که سردرنمی یارم هر چی شماها بگین
پدرم خندید و گفت :
• داداش مشکوک می زنی
عمو نگاهی انداخته و گفت :
• دل خرمی داری ها ... از وقتی بازنشسته شدم تلفن ثابتم ندارم در ثانی خود شمارم گاهی نگران می کنم
پدرم قیافه ی جدی به خد گرفته و می گوید :
• داداش من فقط می خوام زندگی کنی همین
• من زندگی خودمو دارم
پدر بعداز نیش خندی می گوید :
• نگو که ازش راضی هستی
عمو از جایش بلند شده و از آشپزخانه خارج شده و می گوید :
• چرا باید ناراضی باشم ؟
پدرم نگاهی به من انداخته سپس می گوید :
• گاهی فکر می کنم نگاهت به زندگی عادی نیست
عمو روی صندلی لهستانی کنار میز گردی که دک آمپلی فایر و تلفن آلمانی قرار دارد و تناسب چندانی با میز شیشه ای جلوی آشپزخانه که چند سال پیش در باز سازی خانه به جای اپن کار گذاشته ایم ندارد نشست و با انگشت گرد آلمینیوم جلوی دک را پاک کرده و می گوید :
• نمی دونم شما به چی می گین زندگی نرمال
پدر به طرف مبل هایی که کاناپه اش پشت به عموست رفته و رو به عمو به آنها تکیه داده و می گوید :
• سال هاست که می خوام یه دلیل منطقی واسه تنهاییت پیدا کنم .
عمو بدون اینکه نگاهش را از از دک بگیرد می گوید :
• من هیچ وقت احساس تنهایی نکردم تو، بچه هات ، همکارا بس نیستین ؟
پدرم وارد دالان تاریکی شد که مدت هاست دونبال ورودی اش هستم خواستم به کنار پدرم بروم و در جملاتش صحیم شوم ولی این بار سسنگینی بیشتر در آن سوی مرز نامرئی که یک کاناپه مشکی چرمی وجودش را قابل لمس می کرد حس می شد . نمی خواستم حرف یا حرکتی کنم که وجودم را به یادشان آورم پدرم بعداز تکان دادن سرش گفت :
• ازم توقع نداشته باش باور کنم همه سوراخ سنبه های زندگی پرن
انگشتش را سرعت بیشتری روی دک کشیده و درش باز کرده بعداز خارج کردن کاست رو به پدرم گفت :
• تو که به قول خودت تموم سوراخ سنبه هات پرن چی داری ؟
پدرم که دستانش را روی پشتی مبل گذاشته بود دستانش را بغل کرده و حرکات لبانش حکایت از آن دارد که به جوابی که خواهد داد کاملاً اطمینان ندارد می گوید :
• خیلی چیزا موفقیت بچه هام ، یه زندگی آروم ، خودت تو و زنم
عمو نیش خندی زده و می گوید :
• خدا وکیلی کاملاٌ اونی که می خواستی رو به دست آوردی ؟
پدر خود را از مبل جدا کرده در حالی که دستانش از دو طرف تنش آویزان است به کنار میز درازی که جلوی کاناپه است رفته و پشت به عمو می ننشیند در این لحظه مادرم که کاغذی در دست دارد وارد شده و می گوید :
• سلام
عمو از جایش تکانی خورده و می گوید :
• سلام زن داداش خوبین ؟
مادرم که عصبی به نظر می رسد سری تکان داده و در حالی که کاغذ را در دستش تکان می دهد گفت :
• اگه این داداشت دین و ایمون داشت بهترم بودم
مادرم به کاغذی که در دستش است نگاه می کند نگاه عمو را احساس کرده وقتی به طرفش برمی گردم چشمکی به من زده و رو به مادرمم می گوید :
• ای بابا این داداش ما از اولش با ایمان و این جور چیزا خوب نبود
مادرم با چشمان درشت کرده به عمو نگاه کرده و می گوید :
• برا همین کارش جور نمی شه
پدرم مثل فشنگ از جایش بلند شده وقتی کنار مادرم رسید دستانش در جیب های شلوارش بود از شمرده حرف زدنش می شد فهمید که عصبانیتش را کنترل می کند گفت :
• راست وپوست کنده بگو ببینم باز چی شده که قرعه لامذهب برا ما در اومده ؟
مادرم با اعصبانیت کاغذی را که در دست دارد را تتکان داده و می گوید :
• بهش می گم اینا رو بگیر می گه نمی خوام تو بند و بساطه گوشت برادرخوری سهیم شه
عمو به آرامی جلو آمده و کاغذ را از مادرم می گیرد در حالی که می خواندش شقاقه اش را خارانده و زمزمه کرد :
• شیرینی ، میوه ، کالباس ، خیارشور ... آهان همینا رو خودم برات می گیرم
رضایت چهره مادرم با لبخدش نمایان شده سپس می گوید :
• پیر شی داداش اما اگه اون عادتت که ازش بدم میاده رم کنار بذاری و از اون زهرماری نخوری می شی تک
پدر که کنار عمو ایستاده بود نفس حبس شده در سینه اش را بیرون داده هنگام نشستن روی مبل می گوید:
• رو رو برم ، بیچاره می ره دونبال مخلفات پز و غیبت و کوفت و زهرمارت باز یه چیزی داری بارش کنی
مادرم می گوید :
• مرد این قدر بدبین نباش غیبت کودومه !
می گویم :
• مامان ...
پدرم در حالی که پشت خود را از تکیه گاه کاناپه جدا می کند و با دست به من اشاره کرده و می گوید :
• بفرما شاهدم از غیب رسید
از چپ چپ نگاه کردن مادرم خنده ام گرفت از جایم برخاسته و به طرفش رفتم وقتی پیش نشسته و دست به گردنش انداخته و می گویم :
• قربون مامان گلم بشم ، بابا این قدر این مامان منو اذیتش نکن
بعداز اینکه پدرم سری تکان داده و به آشپزخانه رفت سپس صدای برداشتن لیوان و ریختن چایی به گوش رسید . عمو وقتی کاغذ را روی می گذاشت گفت :
• من الان می رم همه اینا رو می گیرم ، نسیم می خوای با هم بریم ؟
وقتی گفتم :
• آره منم حوصله م سر رفته الان حاضر می شم
تلفن خانه به صدا در آمد وقتی رفتم تا برش دارم دیدم همان شماره ای ست که صبح بیدارم کرد وقتی تلفن را بردم تا عمو جواب دهد گفتم :
• عمو ببین این کیه یه بارم صبح زنگ زد و جواب نداد
در حالی که با لبانه لوچ اش حکایت از تعجبش می کرد گوشی را دم گوشش گذاشته و گفت :
• الو .... بله ... الو...
گوشی را از گوشش جدا کرده و هنوز قطع نکرده بود که گفت :
• حتماً با امیر پدر سوخته کار داشت
وقتی عمو گوشی را داد قطع کرده و بر روی میز گذاشتم ، پدرم که در آشپزخانه در جایی که عمو نشسته بود نشست و با کلمات تند گفت :
• فقط اینو کم داشتیم که شماره پایینو بده به ... الله اکبر
مادر که بلند شده بود برود گفت :
• اون طوری نگو بچه م عاقل شده
پدرم استکان جایی را از لبش جدا کرده و می گوید :
• آره جون باباش اون آدم شده ؟
به اتاق می روم تا برای رفتن با عمو آماده شوم
***
تمام عصر با عمو بودم من عمو را بیشتر در بیرون از خانه دوست دارم . بعداز اینکه سفارشات مادرم را خریدیم وقتی عمو مقابل بستنی فروشی ای که بستنی هایش را می سندیدیم ومعمولاً از آنجا می خریدیم توقف کرد و گفت :
• فکر کنم عمو و دختر برادر حقمونه که یه بستنی خوشگل خودمونو مهمون کنیم
نگاهی به داخل مغازه می اندازم ، زیاد شلوغ به نظر نمی رسد ، سری به علامت رضا تکان می دهم . عمو ماشین را پارک کرده و پیاده می شویم
ننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
گاهی خیال می کنم خانه برایش یاد آور خاطراتی ست که سال ها بر روحش چکیده اند و ساییده اش شاید زندگی او همین خاطرات تجربه شده و نشده ایست که با مرورش روح خود را می خراشد و همین به روحش وسعت می دهد . در چند ساعتی که با او بودم گویی نقش کسی که آرزویش را داشت ایفا می کرد . وقتی بعداز خرید از یکی از بستنی فروشی های معروف خارج شده و برمی گشتیم احساس کردم عمو در مقابل جاذبه دنیای خود دارد مقاومت می کند .گاهی عمویی که دقایقی پیش همراهم بود و بگو و بخند می کرد جان می گرفت .حتی وقتی چند جوان در میز مقابل نشسته و به میز مقابل نشسته و چشم به میز ما دوخته بودند متلکی پراند که باعث شدجسارت پیدا کرده و سئوالی را که مدت ها در ذهنم بود بپرسم .اما از وقتی پشت فرمان پژو 504 رش نشست بازغرق همان دنیای افکاری شد که پشت کاناپه با صورت سرخ شده می نشست و رفیق قدیمیاش تصنیف تنها ماندم یا تو ای پری کجایی را نواخته و آمپرهایش را برایش می رقصاند . احساس کردم قبل از اینکه جسارت پرسیدن پیدا کنم چیزی باید می گفتم برای همین گفتم :
• عمو ...
وقتی بعداز چند دقیقه که ادامه جمله ام را نشنید نگاهی انداخته و گفت :
• جان عمو ؟
• می تونم چیزی بپرسم ؟
دوباره نگاه کوتاهی به من انداخته و بعداز لبخندش می گوید :
• فکر نمی کردم عموت این قدرا بداخلاق باشه
از این گفته اش لبخندم می گیرد اما وقتی یاد سئوالم می افتم خنده ام محو شده و می گویم :
• چرا تنهایین ؟
به طرف لاین اول رفته و سرعت ش را کمتر می کند چند دقیقه ای سکوت کرده و می گوید :
• امروز افتادم توی تور تور تو و بابت ها ...
به آرامی در حالی که با انگشت شصت از فرمان گرفته است دنده را به دو می کشد . دنده فرمان را خودش یادم داده ((پایین سمت خودت دو می شه)) جمله اش هنوز در گوشم مانده . با صدای آهسته می گویم :
• خیلی دلم می خواد بدونم چرا تا الان ازدواج نکردین.
خندیده می گوید :
• خودت چی فکر می کنی ؟
افکارم غیر از سو جای دیگری ندارند می گویم :
• حتماð Óی Êæ ÒäÏی Êæä ÈæÏå ÌÇی ÚãÞ ÇÔ åäæÒ ÈÇÞی ãæäÏå.
نیشخندی زده ومی گوید :
• یه چیزی بگم باور می کنی ؟
• تا حالا شده که چیزی بگی و نسیم کوچولوت باور نکنه ؟
نگاهم می کند ، بعداز لبخند دوباره اش می گوید :
• من هیچ وقت عاشق نشدم ، یعنی یه جورایی ترسیدم .
به در تکیه دادم تا راحتتر رویم را به عمو کنم می گویم :
• وافعاً ؟ عموی من و ترس ؟ یعنی شما تا حالا به کسی علاقه مند نشدین ؟
• نه ... نمیدونم شاید ... باید اعتراف کنم که فکرم مشغول شده .
بعداز خنده پیروزمندانه ام می گویم :
• عمو مچتونو گرفتم .
شانه هایش رابالا انداخته می گوید :
• عموت پیر شده ... پیر..
وقتی داخل کوچه پیچیدیم اتومبیل پدرم که امیر پشت فرمانش نشسته جلوی خانه پارک بود عمو وقتی پشت ماشین پدر ایستاد نگاهی به دیدن امیر که مثل عمو در تنهاایی های شبانه اش سرخ شد بود اما چشمان کاسه خونش بی حالت بود هر دوی ما را ترساند . عمو به سرعت پیاده شد وقتی کنارش رسید از پنچره باز ماشین گفت :
• امیر چی شده حالت خوش نیست ...
در حالی که من پشت صورتش را می دیدم امیر با کلمات بریده و سست و بی حالت گفت :
• عمو رفت ... نیلوفرم رفت
عمو در حالی که از در اماشین را باز کرده وسعی می کند امیر را متقاعد و کمک کند تا ببردش به خانه می گوید :
• ببین تو الان نمی دونی چی داری می گی بیا بریم یه آبی به سروصورتت بزنیو بعداز اینکه یه قهوه با هم خوردیم مثل دو تا مرد با هم حرف می زنین
امیر وقتی بازحمت سرش را از روی فرمان برداشته و گفت :
• چون مادرش گفته اگه به یه بار دیگه منو ببینه یا به فکر ازدواج با من باشه خودشو می کشه
امیر تا مرا دید سرش را به پشتی صندلی قرار داد وقتی چشمانش را بر روی هم فشار می دهد و قطرات اشک جاری می شود عمو با دست به من اشاره می کند که بروم داخل .
***
وقتیمی خواستم وارد خانه عمو شوم صدای پدرم را شنیدم که به کسی که پشت تلفن می گوید :
• نه بهش گفتم خونوادگی بریم اما مثل بدری خانم سفره داره ، نسرین خانم برا امام حسین ختم گرفته و چی چی خانمم نذری داره خلاصه این باید با خدا عروسی می کرد نه با من ... نه بابا الان خیلی وقته کاری به کاریش ندارم راستی نمی خوام برنامه شیرازو کنسل کنم ... عاشق این آماده باشتم پس فردا حرکت می کنیم ... قرابانت مراقب خودت باش خدانگهدار
وقتی وارد شدم لبخند حاکی از رضایت از لبش پرید بعداز سلام دادنم هنوز متعجب نگاهم کرده و گفت :
• سلام خیلی وقته اومدی ؟
این جمله اش دستپاپگی اش را زمخت تر کرد و دلایل غیرقابل باور را که برای باور نکردن برای خود می آوردم را از بین می برد . گفتم :
• نه همین الان رسیدم
وقتی نگاه وحشت زده اش را از صورتم به زمین برد گفت :
• آهان ...
بعداز اینکه گوشی تلفن را چند بار حرکت داد وقتی می خواست به طرف راه پله برود گفتم :
• گوشی رو کجا می بری ؟
نگاهی به دستش انداخت سری تکان داده و گوشی را به من داد وقتی از اتاق خارج می شد گفتم :
• خریدای مامانو انجام دادیم تا دم در آوردم بقیه ش دست شما رو می بوسه
بدون اینکه برگردد و نگاهم کند گفت :
• چشم دخترم
و از اتاق خارج شد
***
هومن چند شب است که نگذاشته نه من و نه پدرش بخوابیم سه سال پیش رسول فقط مجری یک انجمن داستان بود که اگر راهنمایی هایش و معرفی نویسندگان بزرگ توسط او نبود هرگز موفق به چاپ داستان های ناچیزم نمی شدم و ناگفته نماند اصلاح نگاهم به زندگی برایش کار آسانی نبود نگاهی که همه دست در دست هم داده بودند تا کدرش کنند . اگر از مادرم بپرسید از هیچ کدام از روضه خوانی ها و سفره و ... باز نمی ماند پری روز نوه یک ساله اش تسبیح اش را پاره کرد اگر تا حالا از تعمیر نگرفته باشد مسئولیت شمدن صلواط هایش با انگشتانش است بعداز اینکه مادرم فهمید که پدرم قصد ازدواج دارد مشورتی با مرجع تقلیدش کرده و اعلام موافقت کرد . سپس بدون هیچ توضیحی تلاشش برای پرتاب آجارای کاخ در بهشتش بیشتر کرده و شاید هم مشغول آرایش غرمان هاییست که شباهتی به پدرم ندارند گاهی هم که از آباد کردن دنیای جاودانش فارغ می شود به باغچه می رسد و هنوز به درخت گردویی که سال هاست خشکیده آب می دهد. پدرم دیگر اصراری برای گردش های خانوادگی ندارد ولی انسش با گلاب ماهی گیری بیشتر شده است یک دفتر در شمال زده و همچنان به ترخیص کالا در یک شهر مرزی مشغول است و هرگز این جرات را نکرده ایم که با همسرش روبه رو شویم با این وجود کند شدن رویش موهای سفدش باعث آرامشم است . عمو این روزها زیاد به نمایندگی تعمیرگاه صوتی و تصویری امیر می رود و هر بار کلی بد و بیراه به خاطر بدقولی چند هفتگی امیر برای تعمیردکش بارش می کند و این بهانه شده تا عمو در پذیرش تعمیرگاه مشغول شود .
بدون این اعتراف نمی توانم بگذرم امیر قیمتی ترین هدیه افتحاح نماندگی را از عمو گرفت و این باعث شد برای اولین بار قوه ی حسادتم تحریک شود و از آن به بعد تلفن زیمنس عمو به دفتر امیر انتقال یافت اما باز دو شاخه اش به خط وصل نیست .
پایان
6/4/90